۱۳۹۰ دی ۲۳, جمعه

آموزش ساده و گام به گام تهیه شابلون, جهت اسکناس نویسی با پرینتر خانگی


خوانا بودن شعارهای روی اسکناس واسکناس نویسی انبوه, دلایل موجه و جذابی ست که ما را بسمت شعارنویسی با پرینتر خانگی مشتاق میکند. اما اندازه و سایز اسکناسها بقدری کوچک است که اکثر پرینترهای خانگی قادر به تغذیه و پرینت گرفتن روی این اسکناس ها نیستند همچنین معمولا اسکناس ها بدلیل تا خوردگی در دستگاه پرینتر گیر میکنند.
اگر ما یک نوع کاغذ  سایز آ-4  جیب دار داشتیم که می توانستیم اسکناسها را در جیبهای آن قرار دهیم و مثل یک کاغذ معمولی و استاندارد در دستگاه پرینتر خود قرار دهیم و با هر بار دستور پرینت , روی چندین اسکناس بدون گیر کردن پرینت بگیریم همه مشکلات ذکر شده رفع میشد. در زیر روش ساده ساخت این کاغد آچار جیب دار شرح داده میشود. ساخت آن بیشتر از 30 دقیقه زمان نمی برد اما میتوان بارها از آن استفاده نمود و ده ها اسکناس را شعار نویسی کرد
1- تهیه کاغذ و وسایل لازم: کاغذی به طول حداقل 60 سانتیمتر و عرض 21 سانتیمتر تهیه کنید که ضخامت ان کمتر از یک کاغذ 4A استاندار باشد. به این نوع کاغذها معمولا پوست پیازی میگویند(30 گرمی) . همچنین می توانید از کاغذ صفحه اول روزنامه ها مثل روزنامه همشهری نیز استفاده نمائید. قیچی, چسب مایع, کاتر, خطکش و مداد از دیگر وسایل موردنیاز است


2- از کاغذ آماده شده یک مستطیل به عرض21 و طول 60 سانتیمتر بادقت زیاد تهیه کنید
  
با مداد روی طول 30 سانت خط  تا را کاملا دقیق ترسیم کنید

 3- یک کاغذ آ-4  برداشته و سه مستطیل 8 سانتیمتر در 16 سانتیمتر از آن تهیه کنید. این مستطیلها کمی بزرگتر از اسکناس پا نصد تومانی بوده و برای ساخت جیب از ان استفاده میشود
 4- این مستطیلهای کوچک را روی نیمه پائین کاغذ اصلی(پائین خط تا)به فواصل مساوی قرار دهید
 این پاکت ها محل جیب ها را نشان میدهند. یعنی همان محلی که نهایتا اسکناسها را در هنگام پرینت باید در آن قرار دهید

5- محلهای خالی مابین پاکتها را مطابق شکل زیر با دقت زیاد چسب بزنید. مراقب باشید چسب به پاکتها تماس پیدا نکند و پاکتها به هیچ وجه به کاغذ اصلی یا شابلون نچسبد

 6- نیمه بالائی کاغذ اصلی را با دقت بسیار روی نیمه پائین قرار داده و بچسبانید. در صورتیکه که کلیه مراحل با دقت انجام شده باشد لبه های کاغذ کاملا روی هم منطبق خواهند شد و در اینحالت شما یک کاغذ جیب دارA4  خواهید داشت
 
7- حالا می توانید پاکتها را بیرون کشیده و بجای آن اسکناس قرار دهید

8- حالا باید با کاتر خیلی با ظرافت, پنجره پرینت را روی شابلون برش دهید. پنجره پرینت مستطیلی ست که قرار است در همان فضا مستقیما روی اسکناس پرینت شود یا بعبارت ساده تر محل نوشتن روی اسکناس است
 
توصیه میشود در هنگام برش, پاکت های کوچک را مجددا در جیب ها قرار دهید تا لایه زیرین کاغذ اصلی صدمه نخورد و پاره نشود . شابلون کامل شد و آماده استفاده است

9- حالا باید  پشت کامپیوتر نشسته و متناسب با پنجره های پرینت فایل شعار را درست کنید و شعارها را درست در محلی از این فایل قرار دهید که در هنگام پرینت فقط و فقط  داخل پنجره ها پرینت شود. توصیه میشود در اولین بار فایل خطکش را ارسال کنید
 حالا با مقایسه فایل پرینت شده و فایل کامپیوتری می توانید محل دقیق پنجره ها را بیابید

 
10 – فایل پرینت اصلی را در کامپیوتر خود درست کنید . محل شعار های مورد نظر خود را طوری در صفحه تعریف کنید که فقط و فقط در «پنجره های پرینت» نوشته یا پرینت شود



11-  حالا همه چیز آماده است . با هر بار دستور پرینت می توانید روی سه اسکناس شعار نویسی کنید. می توانید حتی عکس رهبران یا زندانیان سیاسی را روی اسکناسها پرینت کنید. بشرطی که در فایل کامپیوتری در محل پنجره پرینت قرار دهید.
جنبش را فقط با مبارزه و عمل , و سازماندهی در دنیای واقعی می توان به پیش برد.

۱۳۹۰ دی ۱۷, شنبه

جناب نوریزاد رهبرشما رای ما را پس نداد, شاید شما بتوانید وسایل خود را پس بگیرید


ما دوسال و نیم پیش در 22 خرداد 88 در انتخابات نیم بند که خیر, یک چارک بند نظام شرکت کردیم تا از این مخمصه ای که آقای خامنه ای و دولت محبوب ایشان یک ملت را در ان گرفتار کرده بودند,قدری نجات پیدا کنیم. امیدوار بودیم حداقل با رای ما یک جو عقل وخرد بدرون نظام سراپا جهل و خرافه و ظلم راه یابد. اما سید علی خامنه ای رای ده ها میلیون ایرانی را دزدید و علتش را هم به صراحت بیان کرد:
عقاید من به احمدی نژاد نزدیکتر است پس نمیشود ده میلیون رای تقلب شده باشد!.
کار"معظم" با مردم به همین جا تمام نشد. قداره بندانش را که با پول و سرمایه های ملی همین مردم تا دندان تجهیز کرده بود به جان میلیونها مردم معترضی انداخت که حتی شعار هم نمیدادند و آمده بودند تا حق پایمال شده را به آرامترین شکل ممکن پس بگیرند. ده ها کشته وهزاران اسیرتنها گوشه ای از آتش خشم و کینه ولی فقیه حکومت دینی بود, خون ندا ها و سهراب ها درخیابان ریخته شد, فرزادها به جوخه اعدام سپرده شدند. حتی به مادران داغدارنیز رحم نکردند. در کهریزک رهبری به جوانان تجاوز شد و ترانه موسوی را از روی زمین محو کردند. تا رای مردم را پس ندهند.

اقلیت های مذهبی و حتی کمونیست های ما نیز برای رأی دادن صف بسته اند. یکی از کمونیست ها پیش می آید و خوشحالی اش را از این که در دانشگاه به او کرسی تدریس پیشنهاد شده، نشان شما می دهد.(از متن نامه هفدهم)

جناب نوریزاد گرامی!  بحث بر سر بخشش رهبر و اصلاح قلب ایشان نیست. این نظام از اساس مشکل دارد. اصلا بنای نظام اسلامی و حاکمیت دینی مشکل این مملکت است. اگر رهبر این نظام بجای سید علی, محمد نوریزاد هم بود مشکل حل نمیشد. مسئله باند های قدرت مالی و نظامی شکل گرفته طی این 33 سال است, خود اصل ولایت فقیه و حاکمیت یک طرز تفکر خاص, یک قشر خاص و پایمال شدن حقوق "غیر خودی ها" ست که از قضا اکثریت مردم هستند. "مقام رهبری" فقط یک جایگاه در مافیای قدرت است که چاره ای بجز تعامل با بقیه مراکز قدرت ندارد(همانگونه که  دیدیم مشائی را نیز نتوانست بردارد). حتی در عالم خیال نه رهبر شما نه خود شما طبق قانون نمی توانید به یک رئیس جمهور مسیحی, زرتشتی یا کلیمی شایسته  رای دهید چه برسد به یک بهائی یا کرد سنی

هنرمندان ما برای شما راه می گشایند. عده ای به خاطر گل روی شما ترانه ای و تصنیفی اجرا می کنند. یکی از آنها جلو می آید و می گوید: آقا، ما هنرمندان، تا این تاریخ به شما و به این نظام و به این انقلاب پشت کرده بودیم. دلایلش را خودتان بهتر می دانید. اما اکنون با افتخار برای شما آثار هنری برآورده ایم و به این کار خود غرور نیزمی ورزیم. نقاشان و مجسمه سازان و موسیقیدانان و نویسندگان و فیلمسازان و شاعران و خوشنویسان و بازیگران و معماران،همه و همه، آثاری خلق کرده اند که هریک از آن آثارطعمی از شما دارد(از متن نامه هفدهم)

بگذارید ما هم متقابلا آرزوهای خود را بیان کنیم. ملتی که اجازه اش دست هیچکس نیست. که در ان خودی و غیر خودی وجود ندارد. سرزمینی که در آن همه با  حقوق شهروندی خود شناخته میشوند. هیچ دین خاص,نژاد و زبان یا فرد خاص به بقیه ارجحیت ندارد و به رسمیت شناخته نمی شود. همه از کردو ترک و بهائی و سنی و شیعه و بی دین در برابر قانون یکسانند. قانونی که ملت هروقت اراده کند تغییرش میدهد. ملتی که روی پای خود ایستاده است و برای دستیابی به حقوق خود نیاز به اجازه و اصلاح قلب هیچ دیکتاتوری ندارد.


جناب نوریزاد اینکه اصلاح طلبی از یک روش تبدیل به یک مسلک مادام العمر میشود صرفا بر اثر یک اشتباه نیست. ظاهرا قشری در این مملکت هستند که براساس منافع, بود و نبودشان به این حکومت دینی سخت گره خورده است و نمی توانند از اصلاح نظام دست بکشند حتی اگر نظام در عمل و در رودخانه ای از خون جوانان بیگناه اثبات کرده باشد که نه سازو کار قانونی و نه اراده ای برای اصلاحات شدن در خود دارد, ناچاربه اصلاح قلب دیکتاتور دل می بندند. تا اینجا هیچ مشکلی نیست و به خودشان مربوط است که هر چقدر مایلند خیال پردازی کنند. 

با هرقدم به قدمی که شما برمی دارید و با هرتبسمی که به صورت می نشانید و با هرسخن شایسته ای که بر زبان می نشانید، مردمان جهان از رسانه های خود با شما همراهند و تولد یک گاندی دیگر را به هم تبریک می گویند. این که: دیدید درانسان ظرفیت هایی نهفته است که می تواند یک شبه، آری یک شبه دگرگون شود و فردای همان شب به پاسداران اطراف خود فرمان دهد: به پادگان های خود باز روید و از هرکجا که سرفرو برده بودید، سربیرون کشید و کار مردم را به خود مردم وا بگذارید.(ازمتن نامه هفدهم)

مشکل آنجائی پیش میاید که با چنین لالائی گفتن ها با مخدوش کردن را ه واقعی مبارزه که همانا بپاخواستن ملت , اعتماد به خود و ستاندن حق "اجازه" از دیکتاتوری ست که در آستانه سلام کردن به پایان دوران سیاه خود است, مردم را مجددا با امید واهی به خواب فرو برند.

۱۳۹۰ دی ۱۵, پنجشنبه

صفحه فیسبوک 25 بهمن و اهداف ویژه


اگر صفحه فیسبوک 25 بهمن را بعنوان یک سیستم هوشمند در نظر بگیریم پس باید دید که اهداف ویژه این سیستم کدام است. ظاهرا خبررسانی در سطح فضای  مجازی و همچنین حفظ شور و امید و ایجاد یک مرکزیت (یا محل رجوع جماعت سبز) در کنار مراکز دیگر جنبش یکی از اهداف این صفحه بشمار میاید. اما اگر فراخوانها را نیز از دیگر اهداف ویژه صفحه 25 بهمن بدانیم باید بیشتر مورد موشکافی قرارگیرد.

پیش از شروع بحث لازم است با صراحت بیان کنم که پرداختن به صفحه فیسبوک 25 از این منظر که از معدود ستاد های سبز بجا مانده و تاثیر گذار است اهمیت دارد و هدف از چنین نوشته ای چیزی جز تقویت این ستاد و همراهی با ایشان در حد توان نیست. در باقی یادداشت «سیستم» به اختصار بجای «صفحه فیسبوک 25 بهمن» بکاربرده میشود

فراخوان بعنوان یک هدف ویژه:
اگر فراخوان ها را مثل روز عاشورا یا 25 بهمن که در پیش است یک هدف ویژه این سیستم هوشمند محسوب کنیم, ایا سیستم ابزارها و واحد های مورد نیاز( مثل بخش فیدبک, مرکز هدایت, سنسورها) را برای تحقق این هدف ویژه فراهم کرده است؟
فرض کنیم در بیست و پنجم بهمن  نود قرار است فراخوانی اعلام شود که «مردم» در ابعادی گسترده و به اندازه کافی در آن شرکت جویند تا سیستم به «هدف ویژه» خود که اعتراض علنی و قابل مشاهده مردم است, دست یابد. پس تعیین و تعریف خود فراخوان گام اول در رسیدن به هدف است.

1- نوع فراخوان:
مسلما تاکتیک اعتراضی چنانکه اشتباه انتخاب شود مخاطبان خود را در جامعه نمی یابد. مثلا نمی توان مردم را با توجه به شرایط فعلی به حضور و ماندن در خیابانها تا رسیدن به همه خواستها دعوت نمود. آیا می توان فراخوان اعتصاب عمومی داد؟ مسلما خیر چرا که اعتصاب نیاز به سازماندهی در درون و تشکیل هسته های اعتصاب دارد که سیستم فاقد چنین امکاناتی ست. آیا سیستم می تواند مردم را به راهپیمائی همچون بیست و پنج بهمن 89 دعوت نماید؟ تجربه فراخوان اخیرعاشورا چنین امکانی را نفی میکند. بنابراین باید فراخوانی را انتخاب نمود که متناسب با شرایط و «نوع مخاطب» به پیروزی برسد.(فراخوان میدان مبارزه است نه تمرین).
در اینجا فقط بعنوان مثال(جهت خالی نبودن عریضه) دو نوع مختلف فراخوان را به اختصار بررسی میکنم:

الف – تحریم خیابان یا تحریم وسایل نقلیه عمومی و شخصی از 8 تا 10 صبح: مخاطب این فراخوان جماعت سبز روز قدس-عاشورای88 است, طبقه متوسطی که میخواهد اعتراض کند اما فعلا مایل به پرداخت هزینه سنگین نیست. این فراخوان کمترین حد هزینه را به مخاطب تحمیل میکند(سوار ماشین نشدن در 2 ساعت) بنابراین نیاز به "اعتماد" بالائی ندارد.همچنین کاملا قابل مشاهده است.
ب- تحریم مشروط یک کالای خاص مثلا قند وشکر:
این فراخوان مشکلات اقتصادی را هدف قرار میدهد.مخاطبان آن طبقه متوسط وپائین جامعه به لحاظ درآمد است. هدف این تحریم اعتراض به وضعیت گرانی و تورم موجود با پائین کشیدن قیمت این کالا به یک حد معین(مثلا از 2000 تومان به 600 تومان) با یک اقدام دست جمعی ست. نتیجه این تحریم کاملا قابل مشاهده و حتی اندازه گیری ست(کاهش روزمره  قیمت کالا)- وابستگی به یک روز خاص ندارد و می تواند در اعتراض به یک مورد خاص اقتصادی مثلا حذف یارانه انجام شود
تحریم مشروط محصولات ایران خودرو نیز نوع دیگری از این دست فراخوان است که با مطالبه دیگری می تواند تلفیق شود . مثلا تحریم مشروط  محصولات ایران خودرو تا آزادی زندانیان سیاسی 

2- اجزای دیگر سیستم:
بهر حال هر فراخوانی انتخاب شود سیستم نیاز به به یک سنسور یا چشم دقیق و همینطور واحد فیدبک دارد تا نبض جامعه را در اختیار بگیرد. آیا نمی توان میان چند فراخوان مطرح, در سطح جامعه واقعی یک  نظر سنجی انجام داد؟
مسلما منظور زنگ زدن درب منازل نیست و نیازی هم نیست. هر سلول زنده سبز در درون جامعه واقعی ایران که اکنون منفعلانه به لایک و کامنت گذاشتن مشغولند, میتوانند فرم تهیه شده مخصوص نظر سنجی را میان دوستان و آشنایان و همکاران  و اقوام خود ببرند که خود همین کار دست کمی از پخش شبنامه ندارد. فرض کنیم پنجاه هزارنفر سلول سبز بطور متوسط از بیست نفر نظرسنجی کنند در نتیجه یک میلیون نفر مستقیما مورد پرسش واقع خواهند شدو جمعیتی چندبرابراز حرکت مطلع خواهند گردید. بطور خلاصه سیستم باید سلولهای منفعل خود را به فعالیت وادارد. اینکه نتیجه این نظر سنجی تا چه حد(وچگونه) قابل اطمینان خواهد بود مسلما مشکلی لاینحل نیست.

3- هماهنگی با دیگران:
مردم وگروه های کردستان خود به تنهائی فراخوان میگذارند( خاموشی ده دقیقه ای برق منازل) و خارج از کردستان کمتر کسی با خبر میشود. اگر ماشین سرکوب برای همه ما یکسان است پس مبارزه هم باید مشترک باشد. چرا مبارزه را با دیگرگروهها هماهنگ نکنیم؟

4-  سومین دوشنبه اعتراض؛سکوی پرش برای فراخوان 25 بهمن:
می توان سومین دوشنبه اعتراض را بعنوان یک پله از فراخوان 25 بهمن در نظر بگیریم. مثلا تا این دوشنبه بحث نظرسنجی و نوع فراخوان را به اتمام برسانیم و نتیجه را اعلام کنیم. بقیه زمان موجود تا 25 بهمن میتواند به حرکت شعارنویسی,  اسکناس نویسی و تبلیغات برای فراخوان اختصاص یابد

۱۳۹۰ دی ۱۲, دوشنبه

فقط تحریم نمایش انتخاباتی کافی نیست, باید بپا خیزیم


بازی حکومت با انتخابات و صندوق رای چیزی بجزریشخند زدن به حقوق مردم نیست. برهم زدن این بازی توهین آمیز حکومت با مردم تنها با نشستن در خانه ها و سکوت امکان پذیر نخواهد بود. جنبش آزادیخواهی مردم باید با شروع اعتراضات مدنی , خواسته های خود را به بلندترین شکل فریاد کند. زندانیان سیاسی باید از چنگ دژخیمان آزاد شوند. حصر رهبران جنبش باید برداشته شود. حق اعتراض و راهپیمائی باید به رسمیت شناخته شود. متجاوزان و قاتلان و سرکوبگران باید به محاکمه کشیده شوند و دیکتاتور باید برود. بساط دولت کودتا باید برچیده شود ...همه اینها بجز شرکت فعال در اعتراضات مردمی امکان پذیر نیست . باید بپا خیزیم .
در این راستا جمعی از وبلاگ نویسان دراقدامی هماهنگ خواهان تحریم فعال نمایش انتخاباتی حکومت دروغ و تزویر و برپائی اعتراضات مدنی شدند . متن کامل این بیانیه به شرح زیر می باشد.

دعوت جمعی ازبلاگرها به تحریم فعال نمایش انتخاباتی حکومت ایران:
دیو اقتدارگرایی و مطلق طلبی حکومت ایران، که پیش از این و بی آنکه اعتقادی به جمهور مردم داشته باشد، در لباس جمهوریت رخ نهان کرده بود، در انتخابات ۸۸ و حوادث پس از آن چهره عیان نمود و هر چه دیوان همه دارند را یک جا به نمایش درآورد. تقلب٬ خیانت٬ قتل٬ جنایت و تجاوز را ضمیمه کودتای نظامی سرداران فربه از ثروت­های نفتی نمود تا حجت را بر همگان تمام نماید که این دیوِ زنجیرپاره کرده‌ی استبداد دینی به قفس برنمی‌گردد. پیداست که پس از انتخابات ۸۸ در این شهر پرآشوب٬ سمفونیِ اصلاح آواز بی محل تاریخ ‌گذشته‌ای بود که هم خنده‌ی مردمان تلخ کام ایران را برمی انگیخت و هم قهقهه‌ی تمسخرآمیز اصحاب استبداد را. هم از این رو بود که مردم و همراهان بزرگ سبزشان دست از اصلاحاتی که صرفا در حضور انتخاباتی خلاصه میشد کشیدند و به جای آن، مسیر ایستادگی و مقاومت در برابر استبداد را برگزیدند.

اینک اما در سردترین فصل حیات سیاسی معاصر ایران، دوباره سیرک انتخاباتی جدیدی به راه افتاده است. حکومت که مشروعیت خود را از دست رفته می‌بیند به دنبال آن است که به این فضای بسته‌ی خفقان‌آور٬ به خیال خام خویش٬ گرمایی ببخشد تا برای اجرای نمایشنامه مضحک انتخابات، باز تعدادی تماشاچی و بازیگر فراهم نماید. اما کیست که نداند حکومت ایران، انتخابات را نه برای اعمال اراده مردم بلکه برای بزک کردن چهره واقعی استبدادی‌اش به نمایش می گذارد، و کیست که نداند دستاورد این سیرک انتخاباتی قرار است صندوق های از پیش پر شده ای باشند که آمارهای پیشاپیش تعیین شده‌ و دروغین ۶۳ درصدی و  یا شاید هم 2/98 درصدی را به نمایش نهند؛ و محصول این صندوق ها قرار است نمایندگان گلچین شده ای باشند که به فرمان بیتِ استبداد، قیام و قعود کنند و بر فسادهای سیاسی و اقتصادی فراگیر چشم بپوشند. پر واضح است که قرار نیست با این انتخابات اتفاق خاصی بیفتد جز اینکه چند روزی دستگاه های تبلیغاتی حکوت با توسل به آمارهایی دروغ مدعی حضور "حماسی" مردم شوند تا سرمه بر چشمان فساد ساختاری حکومت بکشند بلکه کمی از آب رفته را به جوی خشک مشروعیت نظام برگردانند. روشن است که در این شرایط جریان‌های اصیل سیاسی هرگز حاضر نمی شوند که بازیگر این نمایش مضحک انتخاباتی شوند و آبروی خود را هزینه گرم کردن تنور سرد این انتخابات نمایند.
انتخابات ۸۸ و حوادث پس از آن حجت را بر همه فعالین و گروه­های سیاسی تمام نمود و نشان داد که ظرفیت اصلاح انتخاباتی نظام کاملا به اتمام رسیده و دیگر ذیل نام اصلاحات نمی توان به عرصه انتخابات بازگشت و از مردم مطالبه‌ی همراهی نمود. مردمی که به دعوت اصلاح­طلبان وارد عرصه انتخابات شدند، هزینه سنگینی برای رای‌شان پرداخت نمودند. نمی توان بر آن همه کشته دادن‌ها و زندان رفتن‌ها چشم پوشید و دوباره دست در دست کسانی گذاشت که خون فرزندان این سرزمین را ریختند و در مدت دو سالی که گذشت، هیچ اقدامی برای جبران ظلم و ستمی که بر مردم روا داشتند، نکردند٬ همانگونه که در قبال جنایت‌های پیشین خویش نکردند.
ازسوی دیگر، با وجود محدودیت‌هایی همچون نظارت استصوابی، یک‌دستی و هم‌دستی مجریان و ناظران انتخاباتی، فضای بسته‌ی سیاسی کشور و عدم امکان فعالیت احزاب و روزنامه ها، امروز برگزاری انتخاباتی آزاد و سالم و عاری از تقلب به هیچ عنوان ممکن نیست و بر فرض محال در صورت تحقق، با وجود انسداد سیاسی حاکم در ساختار سیاسی کشور، فربه شدن نهادهای انتصابی، و در مقابل، نحیف شدن نهادهای انتخابی نظام و قدرت گرفتن بی رویه‌ی نهادهای نظامی و شکل گرفتن محفل های متعدد امنیتی و اقتصادی، عملا هیچ کاری از منتخبین مردم برنمی آید همانگونه که از دولت­های هفتم و هشتم و مجلس ششم در شرایطی به مراتب بهتر برنیامد.  پیداست که مسئولیت شرایط پیش آمده و پیامدهای مربوطه صرفا بر عهده حاکمیتی است که همواره در پی مهندسی انتخابات بوده و نه نیروهای دمکراسی خواهی که مطالبه اصلی شان مراجعه واقعی به صندوق های رای بوده اما امروز ناگزیر از تحریم انتخابات نمایشی حکومت شده اند.
لذا همانگونه که میر حسین موسوی درآخرین پیام و در آخرین فرصت از درون زندان محصورش نوشت امیدی به انتخابات و شرکت در آن نیست. و نیز، همانطور که در پیام اخیر مهدی کروبی و همچنین بیانیه ۳۹ زندانی سیاسی  نیز منعکس شده است، انتخابات فرمایشی مجلس از هم اکنون محکوم به شکست است و آخرین تیر بر پیکرجمهوری اسلامی خواهد بود و از این پس، با تابوت جنازه‌ای مواجه خواهیم بود که بر دستان اقتدارگرایان  سنگینی می کند و روز به روز بر تعفن و فسادش افزوده خواهد شد. در این شرایط، گروه­های سیاسی یا کاندیداهای منفردی که به هر نحوی با مشارکت در انتخابات  زیر این تابوت را بگیرند چیزی جز بی آبرویی برای خود به ارمغان نخواهند آورد. اما نگرانی آن جاست که این افراد بخواهند از سرمایه و اعتبار جنبش سبز، برای رسیدن به مقاصد انتخاباتی خویش هزینه نمایند. ما شدیدا نسبت به این موضوع هشدار داده و از مجموعه­ های فعال در قالب جنبش آزادی خواهی مردم ایران می خواهیم که با مرزبندی صریح و بیان مواضعی آشکار، مانع از به حراج گذاشته شدن سرمایه های والای این جنبش شوند.

همچنین معتقدیم که تنها عدم شرکت در انتخابات کفایت نکرده و می بایست تحریم فعالانه آن به صورت جدی و توسط نیروهای فعال در جنبش سبز دنبال شود به نحوی که عمل تحریم از سطح بیانیه ها فراتر رفته و منجر به نمود عینی در سطح جامعه شود. بدیهی است که موثرترین استراتژی پیش روی نیروهای دموکراسی طلب، مشروعیت زدایی از نمایش انتخاباتی حاکمیتی است که تن به انتخاب و رای مردم نمی دهد. مشروعیت زدایی از حاکمیت و نمایش های انتخاباتی اش نیز، بدون توسل به ابزارهای مقاومت مدنی شدنی نیست. مهمترین عامل در انتخاب روش مناسب برای مقاومت مدنی در مقابل سناریوی انتخابات، به صحنه آوردن شهروندانی است که تن به نمایش انتخاباتی حاکمیت نداده اند. گروه های فعال جنبش سبز می‌توانند با همفکری اعضای فعال، سعی در یافتن کنش هایی کم هزینه برای عینیت دادن به تجمعات مخالفان چنین انتصابات فرمایشی­ای داشته باشند. بروز بیرونی و عینیت دادن به چنین اعتراضاتی، الزاما منوط به راهپیمایی خیابانی نیست و می توان ایده های کاراتری همچون تجمع مخالفان در مکان هایی ویژه (مانند اماکن زیارتی و تفریحی) و یا راه های ابتکاری دیگری یافت تا مانع از آن شد که جمعیت وسیع تحریم کنندگان انتصابات حکومتی در آمارهای ساختگی حکومت گم شوند. دست یابی به کاراترین ایده‌ها، منوط به ایجاد فضایی است که در آن نیروهای فعال جنبش از موضع انفعالی تنها عدم شرکت در انتخابات فاصله گرفته و به جای آن تحریم فعالانه‌ی انتخابات نمایشی و فرمایشی را در پیش بگیرند و از فرصتی که احتمالا با گشایش نسبی فضای سیاسی جامعه در ایام منتهی به انتخابات بوجود می آید برای بروز کنش‌هایی عملی و موثر بهره‌ی کافی و هوشمندانه ببرند.

1-  آخرین لیست وبلاگ­های امضا کننده را از http://akarim8808.blogspot.com   دنبال نمایید.

2-  در صورت تمایل به  امضا نمودن این نامه و اضافه شدن به این لیست، پس از انتشار این مطلب در وبلاگ خود، آدرس لینک مربوطه را به آدرس ahmadsaidi8808@gmail.com ایمیل نمایید.

۱۳۹۰ دی ۹, جمعه

نامه لیلا خالدی یکی از زندانیان دهه ۶۰ به محمد نوری زاد


برادر گرامی آقای نوری زاد؛
سلام!

چنان که ملاحظه می کنید گویا مردم ترجیح داده اند به خود شما نامه بنویسند. راستش من به این دلیل برای شما می نویسم که اساساً با شماست که حرف دارم و پس از عمری زبان من با زبان شماست که مشترک شده است.

بگذارید نخست خود را معرفی کنم: من زنی چپ و از زندانیان دهۀ 60 هستم. به عنوان یک هموطن بسیاری حرف ها با شما و دوستان مذهبی دیگر که زمانی مدافع این حکومت بوده اند دارم. می دانید، ما و شما سال های دراز در دو سوی دیواری بلند و گذرناپذیر زیستیم و این دیوار زبان ما، آمال ما، فرهنگ ما و کلام ما را برای دوره ای طولانی از شما متفاوت ساخت. ما در درون زندان و زیر فشار و شکنجه و یا در دربه دری، بیکاری و در وحشت از آینده و شما آن طرف دیوار، آن طرف میز و برخی در مسند قدرت زندگی کردید. ما و شما در ظاهر در یک کشور اما در واقعیت در دو سیارۀ گوناگون زیستیم. همین زندگی متفاوت ما را از شما دور کرد آن قدر که زمانی دراز گذشت و ما به کلی گفت و گو با شما را از یاد بردیم. اصلا ما زبان مان با شما متفاوت شد، فارسی ما فارسیی نبود که شما صحبت می کردید.

می دانم که مدتی است قصه این طرفی ها را هم می شنوید، اما بگذارید نخست من هم روایت خودم را از آن سالها بگویم:

به گذشته و به سال های زندان که نگاه می کنم حتی روزی را به خاطر نمی آورم که فارغ از درد و فشار زندانبان بوده باشد. دوره بازجویی، شلاق، کتک و تحقیر، مدت های طولانی انفرادی و سلول ، بندهای بی هواخوری، محروم از غذای کافی و هجوم گاه و بیگاه زندانبانان عربده کش، کف بر دهان و قسی القلب. راستش را بخواهید خودم هم باورم نمی شود ما از آن دوزخ که لقب دانشگاه اسلامی بدان داده بودند، از آن دالان وحشت گذر کردیم، زنده ماندیم، جز عده ای دچار جنون نشدیم و از بیخ و بُن عقل مان را از کف ندادیم. در حیرتم که پس از دیدن آن همه خشونت و بی رحمی چه گونه توانستیم بار دیگر سرپا بایستیم و زندگی عادی از سر بگیریم، تشکیل خانواده بدهیم، بچه دار شویم و به بچه هامان عشق و احترام به انسان را بیاموزیم.

یادم هست سال 60، در بند 240 زندان اوین با ششصد نفر دیگر هم بند بودم. ساختمان دو طبقه قدیمی آجر قرمز ساخت اسرائیل شش اتاق داشت که مملو از انسان هایی بود که به دلایل گوناگونی دستگیر شده بودند. آن موقع ها "زیربازجویی ها" را مستقیم به بند می آوردند. زندانی ها را صبح برای بازجویی می خواندند و شب با پاهای آش و لاش و باندپیچی شده بر می گرداندند. هم بندان زیر بغل زندانی شکنجه شده را می گرفتند و به اتاقش راهنمایی می کردند. بعضی از آنها کودکی همراه خود داشتند، بعضی شان مادرانی بودند در دهه شصت و هفتاد عمر و بعضی دخترکانی که هنوز چهره ها شان نشان از کودکی داشت. دهشتناک ترین زمان روز، از غروب آفتاب شروع می شد که اسامی اعدامی ها را می خواندند. دختران جوانی که با بدرقۀ چشمان اشکبار دوستان، لبخند بر لب و سرودخوانان به سوی مرگ می رفتند و ما را در حیرت عظمت وجودشان وشجاعت بی بدیل شان باقی می گذاردند. هرگز نفهمیدم سرشت آنها از چه بود که لبخند زنان از جان شیرین دست می شستند و در اوج جوانی با زندگی وداع می گفتند. ساعتی بعد صدای دهشتبار شلیک همزمان صدها گلوله شنیده می شد و پس از آن "الله اکبر" قاتلان که با تیرهای خلاص همراهی می شد. با شمردن تیرهای خلاص می توانستیم بدانیم آن شب، آخرین شبِ چند انسان بوده است.

قصه غصه های ما بی شمارند آقای نوری زاد، چنانکه بازگویی بخش اندکی از آنها هم از حوصله این نوشتار خارج است، اما حالا که پس از مدت ها با شما سخن می گویم بگذارید بیشتر بگویم؛ ما هنوز خیلی حرف ها با شما داریم:

از روزهای حبس در زندان مخوف سه هزار -کمیته مشترک- برایتان بگویم که برخی از ما حتی از "تجمل" داشتن سلول نیز محروم بودیم و هفته ها را با چشم بند در راهروها به سر بردیم. تمام سهم ما از زندگی، یک پتوی سیاه سربازی چهارتا شده بود که روی آن "قدم می زدیم" و "ورزش می کردیم". یادم هست وقتی زندانیان شکنجه شده را با پاهای خونین به دستشوئی

می بردند و برخی مجبور به خزیدن روی زمین بودند، صدای زنان پاسدار بند را می شنیدم که با خنده به هم می گفتند:" دست برادر فلانی درد نکنه، این نتیجه زحمت اونه ها!" هرگز نتوانستم چنان خشونتی را باور و هضم کنم که انسانی بتواند به رنج و درد انسانی دیگر بخندد حتی اگر او را دشمن بپندارد.

روزهای بازجویی سپری شدند و من به بند عمومی آمدم. آنجا تواب ها را داشتیم، انسان هایی که زیر فشار طاقت فرسا و غیرانسانی بازجوها خود را و انسانیت شان را انکار می کردند. داستان ها داشتیم با آن ها. به آنها می گفتند کلاه بیاورید، سر می آوردند. با حمایت زندانبان ها، آنها ما را نجس می خواندند، چون نماز نمی خواندیم و بر درستی مواضع سیاسی مان پا می فشردیم. ما "نجس" بودیم چون برای میهن بلازده مان عدالت، آزادی و استقلال طلب می کردیم. ما "نجس" بودیم چون میان مردم بذر دوستی و شعور پراکنده بودیم، به بسیاری سواد آموخته بودیم و به زنان حقوق انسانی شان را یادآور شده بودیم. ما "نجس" بودیم چون کرامت انسان را طلب کرده بودیم و برای هموطن خود زندگی در خور شان او آرزو کرده بودیم. گویا همین دیروز بود که پاسدار مسئول بند از بلندگو فریاد می کشید:" نماز نخون ها فقط حق دارن نفس بکشن، فقط نفس!" نمی دانید که در آن فضا نفس کشیدن هم چه کار طاقت فرسایی بود.

ما آن روزها را گذراندیم و به دهشت بار ترین روزهای زندگی مان در سال 67 رسیدیم. تابستان آن سال زنان و دختران مجاهد را دسته دسته از بندمان بردند و به دار آویختند و ما را در ناباوری باقی گذاردند. یادم هست از زندانیان مجاهد می پرسیدند اتهامشان چیست؟ اگر کسی جرات می کرد به جای "منافق" بگوید "مجاهد" حکم مرگ خود را امضا کرده بود. باورتان می شود؟ انسانی حتی نتواند نام گروه سیاسی خود را بر زبان بیاورد. در درد و حیرت از دست دادن هم بندی هامان بودیم و نمی دانستیم فاجعه ای دیگر درست چند قدمی مان در جریان است؛ همزمان داشتند مردان را پس از دادگاه های چند دقیقه ایِ مرگ دسته دسته به درۀ نیستی می فرستادند.

نیمه شهریور همان سال پس از آن که "حساب مردها را رسیدند"، به سراغ ما زنان آمدند و ما را به جرم نماز نخواندن به تحمل ضربات شلاق محکوم کردند. آقای نیری رئیس "دادگاه" در همان جلسات چند دقیقه ای به ما "مژده" داد که "می خواهند پس از آن احکام بر زمین مانده اسلام را با جاری کردن حد ِ حتی الموت (شلاق تا مرگ) بر زنان زندانی اجرا کنند." غیر قابل باور است می دانم! ما را هر روز پنج بار (پس از هر اذان) و هر بار پنج ضربه شلاق می زدند تا شاید پس از تحمل 25 ضربه در روز ایمان بیاوریم به آنچه که آنها دین می خواندندش. در اینجا به ویژه باید از دو تن از دوستانم برایتان بگویم که 21 روز مداوم (بله، 21 روز) در اعتصاب غذای خشک به سر بردند، شلاق خوردند و حاضر به تسلیم نگردیدند. شما که اعتصاب غذای خشک از سر گذرانده اید، می دانید این یعنی چه.

آن سال ها گذشتند- سال هایی که درد آن تا دم مرگ همراه ما خواهد بود. سال هایی که ما هرگز با شما سخن نگفتیم چرا که ما این سوی دیوار بودیم و شما آن سو.

برادر مسلمان، آقای نوری زاد؛

پس از دو دهه سکوت و سخن نگفتن با شما، ناگاه در سال 88 به کودتای انتخاباتی رسیدیم و پس از آن در حیرت و تعجب شاهد فراز دیگری از زندگی مردم مان شدیم. با چشمان شگفت زده به تماشای معجزه ای نشستیم که باورش به راستی دشوار بود ؛ جنبش سبز! بار دیگر سیل عظیم مردمی را دیدیم که به جادوی قدرتمند همدلی دست به دست هم خروشان به خیابان ریختند و فریاد زدند :" نه!" آری ما شاهد این موج عظیم شدیم و با ناباوری در میان افواج توفندۀ انسانی بار دیگر پس از سه دهه شما را بازیافتیم. این بار، شما نه آن سوی مرز و دیوار، نه در کسوت بازجو و شکنجه گر یا همدل آنها، نه در پشت میز قدرت، بلکه در این سو و در میان مردم بودید و این به گمان من، از مهم ترین و زیباترین برکات این جنبش بوده است. اتحادی که ما همه سال ها بر ضرورت شکل گیری آن پا فشردیم و کسی گوشش بدهکار نبود، عملا زیر ضربات باتون و در میان مه غلیظ گاز اشک آور و زیر رگبار گلوله ها در خیابان شکل گرفت و با خونی که بر بدن های مجروح مان جاری شد، قوام یافت.

بیش از دوسال از روزهایی که مردم چون سیل به خیابان می ریختند گذشته است. اکنون ماه ها و روزهای خاصی را می گذرانیم؛ بیش از سیصد روز است آقایان موسوی و کروبی و خانم رهنورد در حصر به سر می برند، عزیزان مان در این گوشه و آن گوشه در زندان و تبعیداند و جوانان مان در بی تابی بروز یک اتفاق و یک تغییر کیفی نا امید می شوند و اختیار و تحمل از کف می دهند. اما دلم می خواهد به شما و به همه عزیزان دیگر، به همه خواهران و برادرانم بگویم می دانید این جنبش ثمره چه خون هایی است؟ می دانید چه انسان های نازنینی در این دیار ِدرد و خون جان باختند تا مردم جرات کنند "نه" بگویند؟ شما ندیدید سال های کتاب سوزان را، ما دیدیم، شما ندیدید سال های دستگیری های خیابانی و هجوم به منازل را، ما دیدیم، شما ندیدید سال هایی که تنها بازماندۀ فرزند و همسر و برادر آدم ها ساک کوچکی بود که در لونا پارکِ اوین تحویل خانواده می دادند. آنچه را که این جنبش به وجودش آورده پاس بداریم که این روز ها و این فریادها و این اعتراضی که اکنون در سکوت خشم آلود مردم جاری است، نتیجه همه آن لحظاتی است که شریف ترین فرزندان این آب و خاک در انفرادی ها سپری کردند، رنج و دردی است که بر تخت های شلاق و یا در دستبند قپانی تحمل کردند و بهای سرهایی است که بر دار شدند.

برادر عزیز، آقای نوری زاد،

شما و افرادی مانند شما در پیوستن دوباره تان به مردم بهای سنگینی پرداخته و می پردازید، می دانیم. به غیر از اخبار زندان و خاطرات و نوشته های زندانیان، خیلی ها را می شناسم که پیگیرانه نامه های شما را دنبال، شجاعت شما را تحسین و در باره سخنان شما با هم گفت و گو می کنند. ما از نامه های شما می آموزیم و با خواندن جزئیات ِ مگو که سخن گفتن از آنها سال ها ممنوع بوده است، سرشار از شادی می شویم.

هر کس که نداند ما خیلی خوب می دانیم زندان، دستگیری، بازجویی، تلفن های گاه و بیگاه با شماره ناشناس، دفتر اطلاعات و پیگیری و فشار روانی بر خانواده و عزیزان یعنی چه. از نظر من و امثال من ارزش این نامه ها با توجه به بهایی که شما و خانواده تان بابت نوشتن شان می پردازید صد چندان می شود. این نامه ها گواه آنند که ملت ما زیر فشار سر خم نکرده است و آقایان هرگز نتوانسته اند هیمنه قدرت را که در بهمن 1357 در هم شکسته شد، بازسازی کنند. این ملت در سیاه ترین سال ها حرف خود را زد و اعتراضش را کرد؛ لیست بلند اعدامی ها، زندان رفته ها، شکنجه شده ها، از کار اخراج شده ها، کتک خورده ها و سیلی خورده ها، موید این ادعاست. اکنون اگر بسیاری مردم مانند خود من به ظاهر ساکت اند و حرفی از همدلی به گوش شما نمی رسد این بدان معنا نیست که صدای شما شنیده نمی شود و یا عظمت کاری که می کنید درک نمی شود. شاید فکر کنید که تاثیر این نامه ها تنها بر دوستان تان است که با شما در آن سوی دیوار بوده اند. خواستم بگویم، خیر، ما هم خیلی خوب می فهمیم ارزش کاری که می کنید چیست، دلیری تان را ارج می نهیم و در برابر عظمت آن سر تعظیم فرود می آوریم.

می دانم که در لحظات تاریکی و فشار به خاطر سپردن "این نیز بگذرد!" کاری است بسیار دشوار و گاه نشدنی. می دانم در این روزها به یاد داشتن "سیاه ترین لحظه روز درست پیش از طلوع آفتاب است" امری است ناممکن. می دانم هنگامی که در اضطراب آیندۀ نامعلوم برای خود و عزیزان تان قلب تان در سینه بیقرار می تپد و در ذهن تان هزار داستان دهشتبار بالا و پایین می شود، دل قوی داشتن دست نایافتنی می نماید. بله، در زیر شلاق خشونت و تهدید، مثبت اندیشیدن محال به چشم می آید، می دانم. و شاید در این شرایط سخن گفتن و دلگرم کردن بیهوده به نظر بیاید،اما برادر عزیز، با این وجود من دلم میخواهد به شما یادآور شوم در مبارزه شرافتمندانه و صادقانه ای که در پیش گرفته اید تنها نیستید و درودهای گرم و صمیمانه و دعاهای ملتی همراه شماست.

سرتان سلامت و سربلند، عمر شرافتمندانه تان مستدام، دلتان سبز و زبان سرخ تان بُراتر!

زندانی سیاسی دهه 60

منبع خبر: فیس بوک 25 بهمن

۱۳۹۰ دی ۶, سه‌شنبه

نامه ای به بهروز جاوید تهرانی: وظیفه ما بود که زودتر درهای قفس را میگشودیم. اما نشد

بهروز عزیز, هفت سال در کنار ما نبودی. حتما در زندان تا حد امکان اخبار را دنبال کرده ای.ما هم به سهم خود با قلبی پر از درد خبرهای دوران اسارت تو را دنبال میکردیم. اما خبر کجا ولمس واقعیتها از نزدیک کجا؟

بنابراین تصمیم گرفتم چیزی بنویسم که به سهم خود و از زاویه نگاه خودم کمکی کرده باشم به درک دوران جدیدی که در آزادیت تجربه خواهی کرد. حتما بارها با خودت گفته ای آیا این هفت سال از بهترین دوران زندگی ات را که به ناحق و با بی انصافی و بیرحمی وصف ناشدنی حاکمان در اسارت گذراندی ارزش آنرا داشته است؟ حتما بارها زندانبانان و بازجویانت در گوش تو خوانده اند که فراموش شده ای و کسی دیگر بیاد تو نیست. 

این نامه را نوشتم از این رو که بدانی بسیاری بودند که حتی یک لحظه فراموشت نکردند. بودند کسانیکه دوران اسارت ظالمانه تو( مخصوصا تو) همچون زخمی نمک پاشیده بر قلبشان بود و هیچگاه تمام و کمال نیاسودند. میدانم که تو نیازی به این حرفها نداری و زندانیان با شرفی چون تو که بسیارند در این مرز و بوم, هر رنجی کشیده اند برای  حفظ شرف خود وهمچون انسان زیستن بوده است و بس.

شاید می نویسم چون خود بدان نیاز دارم که بدانی در دورانی که در حبس بودی بذری که دلاورانی چون تو در 18 تیر بر زمین پاشیدند در خرداد 88 به جنگلی تبدیل شد که جنبش سبز نام گرفت.
رهبران و پیشگامان واقعی جنبش سبز شمائی بودید که برای اولین بار فریاد آزادی خواهی خود را در خیابان فریاد کردید و دل از بخشش و ترحم  حاکمان دینی و اصلاحات حکومتی بریدید و شهامت را بما آموختید. 
بگذار هر که هرچه میخواهد بگوید. فریاد میلیونی استقلال,آزادی, جمهوری ایرانی در خیابانهای تهران خود بهترین گواه حقانیت و تداوم راه شماست.

بهروز عزیز تولدت مبارک , دمی آسوده باش که سحر نزدیک است