۱۳۹۰ بهمن ۲۵, سه‌شنبه

بیست و پنجم بهمن یک گام به پیش


در مسیر تعیین شده قدم میزدم ودر افکار خودم غرق شده بودم. دیدن یاران در ازدحام پیادروها علیرغم سکوتی تلخ بسیار شیرین و روحیه بخش بود. بنابراین موظفم در اینجا از زحمات گردانندگان صفحه فیسبوک 25 بهمن بعنوان طراح اصلی این صحنه و همه مبارزانی که با شعارنویسی و کارعملی چنین امکانی را در سالگرد حماسه 25 بهمن فراهم کردند صمیمانه تشکرکنم.

ازدحام و حضوردهها هزار نفر از جامعه سبز در خیابان انقلاب و آزادی.شعارهای پراکنده در حوالی اسکندری و نواب,ترافیک سنگین و بوق های ممتد و معنی دار در سطح شهر تا پاسی از شب,ترس و وحشت نیروهای سرکوبگر و استقرار آنان در سراسر چها راه ها  و میدانها خود یک نوع «تظاهر سراسری» بود. افرادی بودند که با دیدن شهر اشغال شده توسط نیروهای نظامی می پرسیدند امروز چه خبر شده؟ و تعداد بسیار بیشتری پاسخش را بسرعت میدادند: امروز سالگرد حماسه 25بهمن و حصر رهبران سبز است.

1- فراخوان 25 بهمن از نظر خبررسانی در جامعه واقعی کاملا موفق بود.
مسلما صفحه فیسبوک 25 بهمن و هواداران ایشان در بردن پیام فراخوان به درون جامعه واقعی بسیار موفق عمل کردند. همه کسانی که باید میشنیدند خبر فراخوان را شنیدند و در جریان قرار گرفتند. بنابراین صفحه فیسبوک 25 بهمن چنانکه بخواهد و اراده کند در یک بازه زمانی مناسب,میتواند پیامش را بگوش مخاطبینش برساند.

2- فراخوان 25 بهمن یک نظر سنجی روشن در باره تاکتیکهای اعتراضی بود:
راهپیمائی تاکتیک برگزیده مردم در شرایط کنونی نیست. در روز 25 بهمن این بوضوح دیده شد.هیچ نظرسنجی کاملتر از مشاهده وقایع در عرصه عمل نیست. ما ده ها هزار نفر نیستیم میلیونها نفریم که همگی پیام فراخوان را شنیده بودند. نتیجه روشن است راهپیمائی تاکتیک برگزیده امروز نیست.پس روی راهپیمائی اصرار ورزیدن حاصلی بجز رکود مجدد جنبش نخواهد داشت و این مشکل مردم نیست.

3- رابطه پیشاهنگ و مردم:
در هر حوزه ای مرجعی وجود دارد که که انسانها باید خودشان را با آن مرجع تطبیق دهند و نه برعکس. مثلا در حوزه زیست محیطی, زمین و اقلیم یک مرجع محسوب میشود.امروزه شاهدیم که بشر عزمش را جزم کرده تا از محیط زیست چیزی بجز زباله باقی نگذارد, گرمایش زمین, نابودی جنگلهاو تالابها و دریاچه ها, نابودی وانقراض نسل جانوران که به دقایق و لحظه ها نیز کشیده شده و... همگی مثال روشنی ازاین حقیقت تلخ است. حال اگر کسی در این میان بجای مبارزه برای تغییر رفتار با زمین و محیط زیست بفکر زندگی در سیاره دیگری باشد و در واقع بجای تغییر رفتارخود در فکر تعویض سیاره بیافتد, این تراژدی را بوضوح تبدیل به یک کمدی نموده است.

در عرصه سیاست و کنش اجتماعی مردم مرجعند و روشنفکران وظیفه ای بجز شناخت این مرجع و دریافتن نبض جامعه ندارند. به عبارت ساده تر روشنفکران یا کنشگران سیاسی فقط حق دارند ضمن همپوشانی با وضعیت فعلی مردم فقط یک گام جلوتر حرکت کنند. تمام وظیفه یک کنشگر یا پیشاهنگ در درک همین «یک گام جلوتر» خلاصه میشود. اگر پیشاهنگ کار مطالعاتی و تحقیقی میکند, برای درک وضعیت فعلی مردم و دریافت دقیق آن گام است. دلیل نظرسنجی هم چیزی جز این نیست. یک روشنفکر واقعی همواره میداند که «مردم مقصر نیستند» چرا که آنان مرجعند همانطور که زمین در محیط زیست مرجع بود. آن دسته از روشنفکرهائی که مثلا در حسرت مردم سوریه میسوزند از مبارزه و مردم هیچ نمیدانند. آیا مردم سوریه تجربه انقلاب 57 ایران را داشته اند؟ آیا بار 8 سال جنگ را بدوش کشیده اند؟آیا تجربه 8 سال اصلاخات را دارند؟ آیا  یک حکومت استبدادی دینی طرف آنهاست؟  این دسته از روشنفکران در واقع بجای اصلاح خود بدنبال تغییر مرجع هستند و درعالم سیاست نقش کمدین های مزاحم را ایفا میکنند.

از خواص فراخوان 25 بهمن سقوط آزاد روشنفکرانی بود که در آسمان تخیلاتشان سیر میکردند و اکنون با پستی و بلندی های زمین بخوبی آشنا شدند. انان که میخواستند تا صبح در خیابان بمانند و کار را یکسره کنند حالا کجا هستند؟ آن میلیونها مردمی که قرار بود پشت سر ایشان سنگر به سنگر را فتح کنند و رهبران سبز را از خیابان پاستور آزاد کنند کجا هستند؟ 

4- چه باید کرد؟ مسیر آینده روشن است.
یکی از نقاط ضعف صفحه فیسبوک 25 بهمن باورنکردن وزن خودشان است و هنوز از «بزرگان» سخن میگویند. به این عزیزان باید بگویم با همه جوانی کسی بزرگتر از شما در جامعه سیاسی ایران موجود نیست. هیچ حزبی یا گروهی از اصلاح طلب گرفته تا اپوزسیون خشکیده 33 ساله در حد و اندازه های شما نیست. نه شهامت شما را دارند و نه وزن و امکانات شما را. فراخوان 25 بهمن بهترین گواه این ادعاست. همه این بزرگان «با همه تجربه و دانش خود» چاره ای نداشتند تا بدنبال کاروان شما بدوند که از قافله عقب نیافتند. و اگر کسی ادعای دیگری دارد این گوی و این میدان بگذار وزن و شهامت خودشان را در عمل نشان دهند نه در حرف. بگذارید فراخوان بدهند.

صفحه فیسبوک 25 بهمن باید گام بلند دوم را با شجاعت بردارد. یک تاکتیک اعتراضی دیگر را با هزینه های کمتر( مثل تحریم خیابان) انتخاب کنید و با شجاعت فراخوان دهید. یادمان باشد فضای مجازی روز بروز بسته تر میگردد سید علی پایش را روی این لوله تنفسی قرار داده و هر وقت امنیتش به خطر افتد فشار را تا حد انسداد کامل بیشتر خواهد کرد. تاکتیک اعتراضی باید بسیار بدقت انتخاب شده وبعد از اولین اجرا که به تلاش و همت گسترده نیاز دارد. در جامعه نهادینه گردد تا جائیکه بدون نیاز به فراخوان مجدد در فضای مجازی در هر ماه مثلا در دوشنبه های اعتراض تکرار گردد.

صفحه فیسبوک 25 بهمن در عمل و نه در حرف نشان داد که توان ,همت و ظرفیت لازم برای این چنین امر خطیری را در خود دارد. و اگر حاصل کار این صفحه فقط به نهادینه کردن یک چنین کمپینی ختم گردد. میتوان ادعا کرد که این مبارزین نقش خود را در عرصه جنبش سبزو ازادیخواهی ایران بخوبی و بسیار بیشتر از حد انتظار ایفا کرده اند.

۱۳۹۰ بهمن ۱۹, چهارشنبه

آقای حداد عادل لطفا کمی با شخصیت باشید!ا


آقای حداد عادل در جمع هادیان سیاسی سپاه پاسداران سخنانی ایراد کرده که با توجه به موقعیت خاص ایشان در مجلس و بیت رهبری میتواند بسیار روشنگر باشد.

حداد عادل از جمله گفت: انتخابات مجلس نهم از جهات بسیار واجد اهمیت است و لذا شما برادران و خواهران ما در سپاه که نقش اساسی در بصیرت افزایی جامعه دارید باید نقش سترگ خود را همچنان که در همه این سال ها به ویژه در غائله فتنه 88 ما شاهد آن بودیم، بار دیگر نشان دهید

آقای حداد عادل فهم اینکه شما از بصیرت مردم که قاعدتا باید نمایندگان خود را انتخاب کنند ناامید شده و به «نقش سترگ» هادیان سیاسی سپاه آویزان شده اید  خیلی دشوار نیست.شما حتما خاطرات تلخ مجلس ششم  و اشغال صندلی نمایندگان واقعی مردم مثل علیرضا رجائی  با آنهمه خفت و خواری و ابطال آرای مردم تهران توسط شورای نگهبان را هنوز فراموش نکرده اید.این واقعیت که  شما برای نماینده شدن (همانند مجلس هفتم و هشتم) یا نیاز به تحریم انتخابات از سوی مردم دارید یا ابطال آرای آنان, یک اصل بدیهی و پذیرفته شده است. شما در واقع «ضد نماینده» هستید. ایا این حقیقتا خفت بار نیست؟

وی در ادامه با اشاره به حذف اصلاح طلبان از انتخابات مجلس نهم افزود: خوشبختانه بخش افراطی و ضد نظام و فتنه گر اصلاح طلبان در این انتخابات در لاک انزوا و سکوت فرو رفتند و بخش خنثی و به تعبیری داخل نظام آنها در صحنه مانده اند.... حالا در این انتخابات عده ای می مانند و ممکن است به مجلس هم بیایند اما باید به گونه ای اینها را خنثی و بی اثر کرد که کم کم همین گروه اندک باقی مانده نیز حذف شود

سیاست حذف کردن گروه اندکی ازنمایندگانی اصلاح طلب در داخل نظام که با آرای مردم به مجلس میایند!!؟ آیا شرم آورتر از این سخنان هم میتوان بزبان راند؟ 

آقای حداد عادل با توجه با اینکه چه در رژیم گذشته و چه اکنون جنابعالی رسما در مجموعه دربار شاغل بوده اید و از اخبارداخل دربار و بیت مطلع هستید ایا می توان این سخنان را نظر رسمی نظام در مورد انتخابات,مردم و جمهوریت دانست؟
اگر به ادامه سخنان حداد عادل توجه کنیم پاسخ پرسش بالا را خواهیم یافت. آری میتوان از این شرم آورتر هم سخن گفت! و انگار فرومایگی و سقوط انسان  انتهائی ندارد:

وی همچنین با اشاره به نسبت خانوادگی اش با مجتبی خامنه ای گفت: دشمن مدت هاست روی تخریب آقا مجتبی کار می کند و تحت عنوان آقازاده ایشان را مطرح می کنند که انصافاً از آن بی اخلاقی های بزرگ دوران است. ایشان همان گونه که حضرت آقا فرمودند خودشان آقا هستند. اگر کسانی گرد شمع وجود ایشان جمع می شوند به خاطر اندیشه والا، روحیه انقلابی، ساده زیستی و عطرافشانی معنوی ایشان است. نه اینکه چون دامادم هست این را عرض کنم. از دوستان دیگر بپرسید و تحقیق کنید. ببینید بعد از حضرت آقا با بصیرت ترین فرد و انقلابی ترین فرد در این کشور کیست؟ یقیناً آقا مجتبی نفر دوم هستند در کشور. البته دشمن تلاش می کند ارادت من به آقا مجتبی را فامیلی جلوه دهد در حالیکه به هیچ وجه چنین نیست

آقای حداد عادل! تا به حال حاضر نبودم واژه پادوئی در دفتر فرح پهلوی را در مورد شما بکار ببرم.  اما اکنون بنظرم بکار بردن این واژه در مورد شما لطف بزرگی ست. باور کنید پادوئی درباریان تنها شغل امن در جهان نیست!. کمر تا کردن در مقابل همه حاکمان از دیروز گرفته تا امروز و حتی به خیال خود فردا!. اما در اینکه ارادت شما به آقا مجتبی فامیلی نیست شک نباید کرد. هیچ پدری اینطور دختر خود را سرافکنده نمی کند مگر اینکه شغلش چنین اقتضا نماید

بمناسبت 19 بهمن روز سیاهکل وحماسه آفتابکاران


شب با گلوی خونین 
خوانده است دیرگاه

دریا نشسته سرد

یک شاخه از سیاهی جنگل به سوی نور

فریاد می کشد
.
طرح ـ احمد شاملو


اگر بگوئیم امروز بعد از گذشت 41 سال از تولد جنبش چریکهای فدائی خلق نامدارترین یادگاری فداکاری های ایشان در حافظه مردم همان سرود «آفتابکاران جنگل» است پر بیراه نگفته ایم. حقیقتا نمی توانم شوق خود را از اینکه این سرود زیبا و حماسی بعنوان نماد و پرچم و یادگاری آن قهرمانان, یکی از سرودهای اصلی جنبش سبز نیز محسوب میشود پنهان کنم. اگراکثرجوانان جنبش سبز از اصل و ریشه آن بی اطلاع باشند و این سرود را بنام «سراومد زمستون» میشناسند هیچ خیالی نیست! آنچه اهمیت دارد روح آفتابکارانی ست که بهمراه این سرود در ذهن و اندیشه مردم نفوذ میکند  بسیار فراتر از غرش گلوله هائی ست که آنان شلیک کردند و این پیش ازاین توسط شهید فدائی امیرپرویز پویان پیش بینی شده بود:


برداشت ما از بقاء افراد و گروههای انقلابی از نظر تجربه‌ای است که برای مراحل بعدی جنبش می‌گذارند، نه صرفاً باقی ماندن خود اين افراد و گروهها. در حاليکه نقش فعال و ضروری خود را بازی نکردن و در نتيجه بر جامعه و جنبش بی‌تاثير ماندن، و در قبال اين موضع منفعل به بقاء صوری خود ادامه دادن از ديدگاه تاريخی "بقاء" نيست، بلکه در نهايت نابودی است. ولی تعرض کردن و تجربه از خود باقی گذاشتن و آنگاه از بين رفتن در صورتی که ژرف و تاريخی قضايا را بررسی کنيم وجود است، باقی ماندن است


اما آن نخبگان دانشگاهی که درس و دانشگاه را ترک کردند تا اسلحه بدست بگیرند شاید خودشان نیز باور نداشتند که عمل قهرمانانه آنان بیش و پیش از انکه نیروی محرکه انقلاب باشد, تاثیر عمیقی بر هنر و فرهنگ این سرزمین برجا خواهد گذاشت . در اینجا فقط از گوشه ای از نامهای جاودان هنر و ادب ایران که ازجنبش آفتابکاران الهام گرفته اند و متقابلا آنرا تقویت کرده اند فقط نام میبرم:

 احمد شاملو,صمد بهرنگی و کتابهای معروف ماهی سیاه کوچولو و 24 ساعت در خواب و بیداری, سعید سلطانپور,فروغ فرخزاد, مجموعه شعر "در کوچه باغ های نیشابور" شفیعی کدکنی و در برخی شعرهای اسماعیل خویی, نمایشنامه های غلامحسین ساعدی، به ویژه در "پنج نمایشنامه مشروطیت", فرهاد مهرداد، خواننده محبوب روشنفکران، با یکی از شبانه های شاملو با مطلع "کوچه‌ها باریکن،دکونا بستس..., امیرنادری در قابی از فیلم "خداحافظ رفیق"عکس ۹ چریک متواری را می گنجاند و اسفندیار منفردزاده ترانه "جمعه خونین" را برای این فیلم خلق می کند. این ترانه با صدای فرهاد به یکی از محبوب ترین و ماندگارترین آثار موسیقایی ایران بدل می شود.قهرمان فیلم گوزن های مسعود کیمیایی، که آن را بهترین فیلم او می دانند، چریکی مسلح است که امیرپرویز پویان را به یاد می آورد.(منبع)
 

 ستاره های کوچک بی تجربه
از ارتفاع درختان به خاک می افتند
فروغ فرخزاد


اگر برای نماد فدائیان خلق از سرود آفتابکاران جنگل  میتوان یاد کرد. اما قطعا ماندگارترین حاصل این همه فداکاری که میتوان از ایشان آموخت و ارزش دارد هزاران بار تکرارگردد چیزی نیست بجز شهامت و برداشتن گامهای عملی در عرصه مبارزه:


-ديگر کافی نيست که از پيشاهنگان با اشتياق صحبت شود،... بلکه لازم است تا اين "اشتياق" به "آشنائی" و اين "آرزو" به بر عهده گرفتن نقشی مستقيم در مبارزه تبديل شود(پویان)


رد تئوری «تعرض نکنیم تا باقی بمانیم»:

- بايد نشان دهيم که نظريه "تعرض نکنيم تا باقی بمانيم"در حقيقت چيزی جز اين نيست که بگوئيم: "به پليس اجازه دهيم تا بدون برخورد با مانع ما را در نطفه نابود کند"- اگر تسليم طلبی، يعنی انحلال‌طلبی، پس مجال چندانی برای طرح اين پرسش نيست که برای چه باقی بمانيم؟در اين نظريه "تعرض نکردن" به معنای نفی هر گونه تلاش سازنده برای افزايش امکانات نيروهای انقلابی است- اين نظريه مايل است مبارزه را در حد امکانات بسيار حقيری که دشمن قادر به کنترل آن نيست محدود سازد- يعنی تجمع ساده عناصری که هيچگونه کميت چشمگيری ندارند - در حقيقت به زحمت از تعداد انگشتان تجاوز می‌کند

  
"لحظه مناسب" يا "شرايط مطلوب" در اين تئوری مفاهيمی متافيزيکی هستند که بی‌آنکه هيچ چيز را توضيح دهند به خدمت گرفته شده‌اند تا بر روی ضهفهای آشکار آن موقتاً پرده کشند,به خدمت گرفته شده‌اند تا بين تلقی و تحليل انتزاعی اين تئوری و واقعيت رابطه‌ای برقرار کنند- اما اگر حلقه‌ اين ارتباط چيزی متافيزيکی است-پس بی‌شک اين رابطه هرگز واقعی و ارگانيک نخواهد بود-اين نيز بسيار طبيعی است که تئوری‌ای که از واقعيت عينی اخذ نشده باشد- طبعاً نمی‌تواند هم با واقعيت عينی رابطه‌ای درست برقرار کند. نظريه‌ای که می‌کوشد برای نشان دادن صحت و واقع‌بينی خويش مطلقاً از امکانات حقير موجود پا فراتر نگذارد, عملاً به دامان يک سوبژکتيويسم آشکار می‌غلطد. او که به آينده می‌انديشد ولی هيچ وسيله‌ای برای رسيدن به آن را در اختيار ندارد, متافيزيک "لحظه مناسب" را به کمک می‌طلبد و از آن برای رسيدن به آينده پلی می‌سازد... پس اين فرمول در خدمت چه چيز قرار می‌گيرد؟ در خدمت اپورتونيستی که ترس فلج‌کننده خود را از دشمن با امکان‌ناپذير دانستن تجزيه‌ی او, سلطه او توجيه می‌کند. وظائف انقلابی خود را به مرزی محدود می‌سازد که از هر گونه درگيری با پليس اجتناب شود و رشد مبارزه را به جبری متافيزيکی و نتيجتاً موهوم وامی‌گذارد.(پویان)


ماشین سرکوب:

- دشمن برای رفتار خود معيارهای کاملاً مشخصی دارد. او می‌گويد: "با من کنار بياييد تا باقی بمانيد، سلطه من را بپذيريد تا از يورش مرگبار من در امان باشيد". هر کانون فعاليت که به اين تسليم بلاشرط گردن نگذارد - حوزه عملش هر چه می‌خواهد باشد - يک کانون خطر محسوب می‌شود، و اگر نتواند بقای خود را بر دشمن تحميل کند کاری جز اين ندارد که در انتظار حمله نابودکننده بنشيند. هيچ چيز برای دشمن خوشحال‌کننده‌تر از اين نيست که ما قربانی بی‌آزاری باشيم. به هر کسی که در سنگر مانده است شليک می‌کند، يا بايد به هر ضربه با ضربه‌ای پاسخ داد يا از سنگر بيرون آمد و پرچم برافراشت. هيچ مرگی بيش از در سنگر ماندن و شليک نکردن زودرس نيست.(پویان)


رهبری و جنبش:

- رهبری‌ها هیچ‌گاه نتوانستند در حالی که توده‌ها آماده بودند آن‌ها را در مقیاس وسیع به مبارزه بکشانند، در اثر رهبری‌های غلط، توده‌ها را دچار شکست کردند. مجموعه‌ی این شرائط، یک نوع سکون، سرخوردگی، یأس و تسلیم ایجاد کرده است، آن چه رژی دبره "انبوه کهن‌سال ترس و خفت" می‌نامد.(مسعود احمد زاده)


راه ما کدام است؟

 - امروز به انتظار جنبش توده‌ای خودبه‌خودی وسیع نشستن و آن وقت آن را هدایت‌کردن بدون‌آن‌که دست به عمل انقلابی زده شود، بدون‌آن‌که بکوشیم شرائط ذهنی را در جریان خود عمل انقلابی به کمال فراهم کنیم، درست به منزله‌ی دنباله‌روی از جنبش خودبه‌خودی است... اما اینک باید گفت که عدم وجود جنبش‌های خودبه‌خودی، نه ناشی از رشد ناکافی تضادها بلکه ناشی از سرکوبی مداوم پلیس و بی‌عملی پیشرو است. وجود سازمان انقلابی وسیع را به وجود جنبش‌های توده‌ای وسیع تعلیق کردن، در چنین شرائطی، تعلیق به محال است. البته بدون‌آن‌که نقش خود پیش‌آهنگ در به‌وجودآوردن چنین جنبش‌هائی در نظر گرفته شود و اگر به نحوی جدی این مسئله را در نظر نگیریم که با اتخاذ چه شیوه‌هائی از مبارزه، می‌توان علی‌رغم دشواری شرائط کار، علی‌رغم سرکوب و خفقان، علی‌رغم جدائی عظیمی که میان پیشرو و توده وجود دارد، پیشرو واقعی انقلاب را، سازمانی از انقلابیون را به وجود آورد که بتواند واقعاً و عملاً راه مبارزه را به توده‌ها نشان دهد و جریان مبارزه را از بن‌بست خارج کند و اگر شرائط ایجاد چنین سازمانی را رشد ناکافی تضادها بدانیم، آن‌گاه ما با آن اپورتونیست‌هائی که دنباله‌رو سیر عادی وقایع بودند، فرقی نداریم(مسعود احمد زاده)

تو نمرده‌ای، نه

در ياد خلق نامت پابرجاست

کاش می‌ديدی که طوفان شکوفه داده است

و ياران ناشناخته‌ات که بسيارند


برخاسته‌اند

۱۳۹۰ بهمن ۱۶, یکشنبه

گشادترین کلاه انتخابات سال 88 فقط بر سر خامنه ای رفته است


بعید میدانم کسی در کودکی این شوخی را انجام نداده باشد؛ دو انگشتمان را بشکل شاخ گاو پشت سر دوستانمان میگرفتیم و بقیه به خنده می افتادند و تنها کسی که فقط به خنده دیگران میخندید ولی نمی دانست چرا, همان قربانی بود. بازی ساده ولی با مفهوم ست و بنظرم  تقریبا اکثریت مردم هر سه موقعیت را تجربه کرده اند.موقعیت ریشخند کننده , موقعیت ریشخند شده و بی طرفها که چون خودشان ریشخند نشده اند و شاهد ماجرا هستند به قربانی میخندند . در این حالت بسیاری از قربانیان عکس و فیلم هم دارند!.

آقای خامنه ای در خطبه های نماز جمعه اخیراز کلاهی که به سر شکست خوردگان انتخابات سال 88 رفته با ریشخند صحبت کرده و تلویحا «جریان انحرافی» را تهدید کرده که مراقب باشند همان کلاه بر سر ایشان نرود. رسم این بازی این است که قربانی را تا پیش از اینکه خودش به ماجرا پی ببرد مطلع نکنی تا دوستان هرچه بیشتر بتوانند به ریش او بخندند, اما بنظر میاید آقای خامنه ای بعد از گذشت دو سال و نیم مایل نیست حقیقت امر را باور کند و هر چه میگذرد جرئت و شهامتشان برای اینکه نگاهی به پشت سر بیاندازند یا چهره خود را با کلاهی بسیار گشاد بر سر, در هزاران آئینه خرد و بزرگ همچون آقای نوریزاد به دقت بنگرد, هر دم کمتر و کمتر میشود.
در اینجا رسم این بازی را زیرپا گذشته و باچند دلیل بدیهی و بسیار ساده ثابت میکنم که بزرگترین کلاه انتخابات سال 88 فقط و فقط به سر آقای خامنه ای رفته است و نهایتا دلایلم را جهت افشای پیش از موقع بیان خواهم کرد!.

1- آقای خامنه ای و آزادیخواهان نسلهای بعد ازانقلاب:
اینکه روی نسل  بعد از انقلاب تاکید میکنم از اینجهت است که اینجانب بعنوان یک نفر از همین نسلها که تا مدتها بعد از رفراندم  کذائی بدلیل نرسیدن بسن قانونی قادر به شرکت در هیچ انتخاباتی نبودم, برخلاف اقای خامنه ای با چشم باز و مطالعه کافی, حقیقت را میپذیرم که روحانیون در جریان انقلاب 57 کلاه گشادی بسر پدران و بزرگترهای ما گذاشتند. البته همین مطالعات اسنادی باز اثبات میکند که آقای خامنه ای نقش چندانی در انقلاب و استقرار حکومت اسلامی نداشت و کلاهبرداران اصلی امام مقوائی و امثال آقای رفسنجانی بوده اند و نقش ایشان در حد چند صباحی تحمل زندان شاه بوده که بعدها اثبات شد که اصلا بخاطر آزادی و آزادیخواهی و میهن دوستی یا حتی تبلیغ و عزت دین اسلام نبوده است. ظاهرا فقط حسادت به موقعیت ممتاز شاه انگیزه اصلی ایشان برای مبارزه بوده است.

اما در جریان انتخابات 88 خامنه ای سرما کلاه گذاشت یا سرایشان بود که صاحب کلاه گشادی شد؟
شناسنامه ها ثابت میکند که ما مدتها پیش از دوم خرداد میدانستیم که در حکومت اسلامی به هیچ نوع دموکراسی و مردم سالاری نمی توان امید داشت و تنها را رسیدن به دموکراسی از طریق رفراندم و نوشتن قانون اساسی طراز نوین بر اساس  موازین حقوق بشر و جدائی دین از سیاست است. در شناسنامه امثال من فقط سه مهر دیده میشود: انتخابات ریاست جمهوری 76,مجلس ششم و نهایتا انتخابات ریاست جمهوری سال88, یعنی همان سه انتخاباتی که پشت دیکتاتور را بخاک مالید. البته ما بعید میدانستیم که ازاین اصلاحطلبی بتوان به دموکراسی , حقوق بشر و جدائی دین از سیاست رسید. اما مردم چی؟ گاهی باید در کنار مردم تجربه کرد, اگر نیازموده بگوئیم نمی شود حتما غرض ورزیده ایم. پس اگر به موضوع کلاه گشاد بازگردیم. شرکت ما که در آنزمان به «جماعت خاموش» شهره بودیم در انتخابات سال 76 و بزیر کشیدن کاندیدای رسمی دیکتاتور یعنی آقای ناطق نوری واستفاده حداکثری از دوره نیم بند آزادی مطبوعات در ان دوره و روکردن دست ایشان بعنوان رهبر یک اقلیت زیر 10 درصد و حامی  قتلهای زنجیره ای بر طبق آمار و مدارک رسمی دولت اصلاحات کلاه گشادی بود که بر سر دیکتاتور رفت.

اما در انتخابات خرداد سال 88 چه می توانستیم بکنیم؟ باز هم تحریم؟ آنهم با اینهمه خطراتی که دولت فرومایه و رئیس دولت دست نشانده به این مملکت تحمیل کرده بود؟ پس تصمیم گرفتیم در انتخابات یک بازی دو سر برد را شروع کنیم. در برنده بودن ما که هیچ شکی نبود. ما همان جماعت خاموش  بیست میلیونی اصلاحات بودیم که نسل جدیدی هم به ما افزوده شده بود. دولت دست نشانده هم که بجز مصیبت بیشتر و خطر جنگ و ده ها زندانی سیاسی ارمغانی برای این مملکت نداشت و هیچ دلیلی برای جذب جماعت خاموش نداشت. پس یا دم و دستگاه دیکتاتوری, برنده بودن میرحسین را میپذیرفت و شراز سر این مملکت تا مدتی دفع میشد یا همانگونه که واقعیت پیدا کرد, با تقلب 15 میلیونی با جنبش سبز در خیابانها روبرو میشدند. در جریان جنبش سبز میلیونها ایرانی آشکارا دیدند و فهمیدند که این حکومت اصلاح پذیرنیست, که میشود بر ضد دیکتاتوری در خیابان شعار داد و هویت سبز خود را داشت. جمهوری ایرانی و مرگ بر اصل ولایت فقیه و رفراندم در همین خیابانهای پایتخت فریاد زده شد. چه کسی باور میکرد؟هر کس در میان یاران دیکتاتور که یک جو شرف داشت به مردم افزوده شد. 
نخست وزیر زمان جنگ را که برای اصلاح امور بهم ریخته حکومت اسلامی به صحنه آمده بود تبدیل کردند به رهبر اپوزسیون, آنهم میرحسینی که خود را اصول گرا میدانست و با اصلاحات اقتصادی (ونه سیاسی)خود میتوانست  10 سال به عمر حکومت بیافزاید و خطر جنگ و بحرانهای خارجی را  از سر مملکت دور کند.مریدان سابق مثل نوریزاد تبدیل شدند به بزرگترین منتقد, مشروعیت حکومت در جریان کشتار و جنایات کهریزک از دست رفت و مردم فهمیدند که مقصود رهبری از دین و سیاست چیزی بجز غارت سرمایه های ملی نیست. آیا زرنگی و عرضه حکومت در بزندان انداختن آزادیخواهان و رهبران سبز ثابت میشود؟اینکه نسرین ستوده اجازه ندارد فرزندان خردسالش راببیند؟به اینکه ندا و سهراب را در خیابان به قتل رساندند و جنازه فرزاد را به مادرش تحویل ندادند افتخار میکنند؟اینکه شیخ کروبی و میرحسین و زهرا رهنورد را در سن هفتاد, هشتاد سالگی به بند کشیده اند افتخار میکنند؟ از این افتخارات پیشکسوتان اینان هم همچون صدام و قذافی و حسنی مبارک زیاد داشته اند و نتیجه عبرت آموزش را هم چشیده اند. حالا هر کسی شهامت نگریستن  به حقیقت دارد,خود قضاوت کند کلاه گشاد بر سر دیکتاتور رفت یا ما؟

2- آقای خامنه ای و احمدی نژاد:
در اینکه در انتخابات 88 و حتی در انتخابات پیش تر یعنی سال 84 احمدی نژاد کلاه بسیار بسیار گشادی بر سر خامنه ای گذاشت احدالناسی در این مملکت شک ندارد. همینجا اعتراف میکنم که کلاهی که ما سر خامنه ای گذاشتیم  به گشادی کلاه احمدی نژاد نبود!. البته در نظر بگیرید که ما بجز قلم هیچ نداریم. اما این از استعداد شگرف باند احمدی نژاد در سوءاستفاده ابزاری و ریشخند کردن رهبری چیزی کم نمی کند. فقط باید اشاره کرد که در تقلب انتخاباتی سال 88 ما اصلا با خامنه ای هیچ کاری نداشتیم و هدف اصلی برکناری دولت احمدی نژاد بود. اصلا باورمان نمیشد به این سرعت شعار جمهوری ایرانی و مرگ بر اصل ولایت فقیه  و رفراندم را در خیابانها بدهیم. اما باند حسابگر و برنامه دار احمدی نژاد به آهستگی خود را از نوک تیز حملات بیرون کشید و خامنه ای را بعنوان عامل اصلی تقلب و همه جنایات انجام شده بوسط انداخت. شعار سرنگونی دولت کودتا همزمان با بهار عربی به شعار مبارک,بن علی, نوبت سید علی تیدیل شد. احمدی نژاد راه خود را میرفت, با تکیه به درامد سرشار نفت و تضعیف خامنه ای یارگیری خود را دنبال میکرد و مافیای باند خود را استحکام بخشید. هیچ رئیس دولتی تاکنون به اندازه احمدی نژاد قدرت  رهبری را به چالش نکشیده است باید اعتراف کرد که کلاه گشادی بر سر خامنه ای گذاشته شد.

3- اما برای دیکتاتور در این قضیه زرنگ بازی و کلاه گذاشتن هنوز روزنه ای در گذرگاه تاریخ میتوان یافت!. ایشان قطعا در کلاه گذاشتن بر سر هاشمی رفسنجانی موفق عمل کرده. آنموقع که با هزار دوز و کلک به رهبری نظام رسید و سپس با سفت کردن جای پا و فروختن دوست دیرینه نظرش به احمدی نژاد نزدیکتر شد. البته در این جا هم حرف و حدیث بسیار است.

4- اما آنچه باعث مطرح شدن و اهمیت دادن به این موضوع ظاهرا پیش پا افتاده شد, خطری ست که از چنین توهمی کل ایران را تهدید میکند. به نظر میاید در بحثهای پا منقلی رهبری با مشاورانی همچون طائب و نقدی و برادران لاریجانی, برای ایشان یقین حاصل شده که سر همه را تا کنون کلاه گذاشته! واز همه زرنگتر است!. اگر به بقیه سخنان ایشان در خطبه های نماز جمعه دقت کنیم. بسادگی متوجه خواهیم شد که ایشان  کاملا باور کرده که کل جهان از روسیه و چین گرفته تا امریکا را دارد بازی میدهد و بر سر انگشت خود میچرخاند. احتمالا پای منقل طرح های برژینسکی را مثلا طائب خنثی میکند! محسن رضائی هم در جنگ با امریکا قرار است از مقام ولایت همچون ناموسش دفاع کند. خطر در همین جاست. قمار برسر جان و هستی مردم در فضای مه آلود وپر از دود.

۱۳۹۰ بهمن ۱۲, چهارشنبه

به مناسبت سالگرد انقلاب:مرگ بر اصل ولایت فقیه, امروز یک شعار اصلاحطلبانه است


در بنیان قدرت, ایدئولوژی فقط یک رونماست. مثل رنگی که بر ساختمان میکشند تا در چشم مشتری بهتر جلوه کند. جمهوری اسلامی هم تافته جدا بافته نیست و از همین اصل پیروی میکند. 

سازمان روحانیت شیعه سرانجام نتیجه و دستمزد صبر و فعالیت سازمایافته و کار نظری خود را  طی چند دهه فعالیت آزمندانه برای کسب قدرت سیاسی در سال 57 کسب کرده و آرزوی دیرینه و تاریخی خود را محقق نمود.
ارمغان این قشر بی مصرف و نامولد که در دسته بندی لمپنها می تواند آنان را قرار داد, به جامعه ای که با انقلاب 57 به خیال خود قرار بود در عصر تکنولوژی با حذف استبداد سلطنتی و در «بهارآزادی» گام بلندی بجلو بردارند و خود را از عقب ماندگی تاریخی خلاص کنند چه میتوانست باشد؟ هیچ ! بجز تحمیل عقب ماندگی هر چه بیشتر. چون زمستانی بی موقع , سرمای وجود خود را بر نهال های تازه شکفته افکندند و مرگ جوانه ها را رقم زدند. بهار نیامده  با کشتار مردم کردستان, سرکوب وکشتارنمایندگان واقعی شوراهای خلق ترکمن و اعدام دستجمعی آزادیخواهان و نهایتا تداوم جنگ نامقدس به پایان رسید.

ایدئولوژی فقط یک پوشش برای بنیان قدرت است. تز ولایت فقیه بر اساس قرائت خاص سازمان روحانیت از اسلام که از قضا مورد توافق و حاصل عقل جمعی تمامی قریب به اتفاق روحانیت بود و در قانون اساسی و با حذف مجلس موسسان وجایگزین کردن مجلس خبرگان و انتخاباتی مهندسی شده عینیت یافت و به مردم تحمیل شد متناسب بود با قدرت واقعی روحانیت با اتکا به کاریزمای شخص خمینی در همان زمان.
سازمان روحانیت با چشیدن طعم دلارهای نفتی دیگربه بخشش رضایتمندانه مومنان و دراز کردن دست گدائی بسوی مردم با پوشش خمس و ذکات قانع نبود. مفهوم مردم به امت شهید پرور تبدیل شده که تنها وظیفه آنان شهادت در راه ولایت بود, خودی و ناخودی کردن مردم و گزینش در ادارات دولتی, روبنائی بود برای پرهیز از شراکت و حذف دیگر طبقات اجتماعی از قدرت و سرمایه های ملی. طبقه حاکم جدید با پیوند نامبارک روحانیون,دلال ها و لمپنها شکل گرفت. امت نام جدید این طبقه بود و خمینی در راس هرم قرار گرفت. همه چیز کامل به نظر میرسید.

پایان جنگ و مرگ خمینی آغاز تجزیه قدرت یکپارچه وطبقه حاکم بود. قدرت ها و باندهای اقتصادی حاکم که تا آن زمان زیر سایه سنگین خمینی جائی برای ابراز وجود نمی یافتند بدنبال منافع اقتصادی و کسب سهم بیشتر سربلند کردند. قدرت تقسیم شد هاشمی رفسنجانی رئیس جمهور و رهبری نظام سهم خامنه ای بود,گرچه هنوز وزن اصلی قدرت سیاسی و اقتصادی در چنگ روحانیت باقی ماند. اما بدلیل شرایط بعد از جنگ, قدرتی جدید سربیرون میاورد. فرماندهان سپاه در شرایط بعد از جنگ سرداران دلالی و رانت خواری و قاچاق شدند و به مافیای پنهان و بالقوه کسب قدرت در اینده تبدیل شدند. سازمان روحانیت به تیعیت از وضعیت جدید به گرایشات مختلف تقسیم شد. تز ولایت فقیه دیگر روبنای مناسبی برای تعریف وضعیت جدید و تجزیه قدرت و سربرآوردن قدرت های جدید اقتصادی و نظامی نبود. طبیعی بود که قدرت مطلقه ولایت فقیه مشروط گردد. دوره اصلاحات آغاز شد.

امروز در آستانه آغاز سی و چهارمین سال حکومت اسلامی با وضعیت شگرف و بحرانی ساختاری که هم نظام و هم جامعه را در بر گرفته روبرو هستیم. بر هیچکس پوشیده نیست که «اصل ولایت فقیه» امروز جز طنابی پوسیده نیست که هم جامعه و هم خود نظام را به ته چاه فرو برده و هردم بیم سقوط میرود. امروز با اشکار شدن قدرت های نوظهورتحت نام جنبش سبز در جامعه از یک طرف ونزاع کفتارها در درون قدرت از سوی دیگرکه هرکدام گوشه ای از گوشت نظام را بدندان گرفته اند, اصل ولایت فقیه حتی برای خود نیروهای حاکم چیزی بجز ضرر در برندارد. یک عبای فرسوده که میخواهند همزمان بتن چند نفر بپوشانند!. واقعیت این است که قدرت در درون به چند پاره اصلی و چندین شاخه فرعی تقسیم شده و هریک منافع خود را جستجو میکنند. 

شعار مرگ بر اصل ولایت فقیه که اولین بار توسط حامیان جنبش سبز(جنبش طبقات اجتماعی محذوف) بعنوان فاز اول حرکت دموکراسی خواهی در خیابان های تهران سر داده شد. امروز حرف دل بخشی از باندهای حاکم هم هست. اصلاح طلبی حکومتی امروز لزوما در دست همان اصلاح طلبان دیروز نیست. از دید باندهای حاکم و نوظهور قدرت هم که از قضا هیچکدام هیچ سنخیت و اشتی با دموکراسی و تقسیم قدرت با طبقات محذوف اجتماعی ندارند, اصل و جایگاه ولایت فقیه موضوعی ست زائد و مربوط به گذشته. شاید روشنترین مثال در این مورد همان باند رئیس دولت کودتا یعنی محمود احمدی نژاد باشد. امروز اگر کسانی هستند که هنوز امید به اصلاح نظام از درون دارند قطعا نماینده راستین ایشان احمدی نژاد است نه خاتمی. برچیدن بساط ولایت فقیه واقعی ترین حرکت اصلاح طلبانه در درون ساختار قدرت به نظر میرسد که با اصل تقسیم قدرت سیاسی ,نظامی و اقتصادی نیز منطبق است و میتواند حداقل بحرانهای درون ساختاری نظام را با قانونمند کردن و به رسمیت شناختن قدرت های تازه ظهور یافته تا چند صباحی حل نموده و نظام را از بن بست کنونی بخصوص به لحاظ بحران های هسته ای و بین الملی خارج نماید. با این تحلیل نتیجه انتصابات مجلس نهم بسیار حائز اهمیت و بیانگر قدرت نمائی باندهای مافیای حاکم است که میتواند موجب تحولات و حوادث پرشتاب و پراهمیتی باشد که اثرات آن بر جنبش سبز و آزادیخواهی ایران کم نخواهد بود.
 
اما نهایتا مایلم در انتها مختصری به نقش جنبش سبز و وظایفی که بدوش تک تک ماست نیز بپردازم. جنبش سبز گرچه نماینده طبقات محذوف و طرد شده جامعه است که اکثریت مردم را تشکیل میدهند اما بهر دلیل تا کنون قادر نبوده به اندازه قدرت واقعی خود در جنگ قدرت مشارکت جوید. دلیل این امر عمدتا نبود سازمانها و نهادهای مدنی و شبکه های واقعی بعنوان ابزار واقعی اعمال قدرت است.اینکه امروز رهبران مجازی ناشناخته در پس پرده و یا صفحات فیسبوک نقش رهبری جنبش را ایفا میکنند شایسته این جنبش بزرگ نیست. نبود احزاب و سازمانهای قوی, عدم موفقیت در تشکیل یک شورای رهبری فراگیر با اعضای شناخته شده و معتمد مردم, فقدان تئوری جامع و نظریه پردازان شایسته برای تعریف اهداف جنبش سبز در چهارچوب شعار درخشان جمهوری ایرانی بعنوان بدیل جمهوری اسلامی که در برگیرنده منافع واقعی همه طبقات محذوف اجتماعی باشد از دلایل مهم این سکوت مرگبار اکثریت جامعه است. بروشنی میتوان گفت که امروز این مردم نیستند که مقصرند و بار مسئولیت فجایع( یا کامرانی ها) که در آینده بر سر ایران خواهد آمد فقط و فقط بگردن روشنفکرانی ست که امروز شاهدان آگاه و چشم و چراغ ملت بشمار می آیند. هر کسی که میداند چه دارد بر سر این ملت میاید موظف است عزم خود را جزم نموده و متناسب با توان خود نهایت تلاش را برای جبران کمبودها از نظریه پردازی تا شعارنویسی بنماید .امروز بی تفاوتی بزرگترین خیانت محسوب میشود.

۱۳۹۰ بهمن ۵, چهارشنبه

جمعبندی از 33 سال حکومت روحانیون به شکرانه نزدیک شدن حکومت اسلامی به آخر خط


این جمعبندی ساده و بی پیرایه, حق طبیعی اینجانب بعنوان یک شهروند ایرانی و مسلمان زاده است که تقریبا قسمت اعظم عمر خود را در سایه شوم حکومت اسلامی و روحانیون سر کرده است. بدلیل نرسیدن به سن قانونی در زمان وقوع فاجعه انقلاب, امکان مشارکت در چندین انتخابات حکومت اسلامی از جمله رفراندم کذائی را نداشتم.اما یادم هست که با همان خردسالی اینقدر عقل و بار داشتم که در صورت امکان مشارکت قطعا در رفراندمی که پیش از نوشتن قانون اساسی انجام شود شرکت نمیکردم.احتمالا بسیاری از هم نسلی های اینجانب که به نسل سوخته معروفند با جمعبندی زیر موافق و عده ای هم مخالف خواهند بود. بهر حال تلاش شده بدور از کینه ورزی های شخصی و کاملا صادقانه ارائه شود.


1- حکومت اسلامی چه تحت ولایت خامنه ای و چه خمینی ماحصل عقل و تلاش جمعی  اکثریت روحانیون شیعه بوده و هست:
اینکه امروز که کفگیر حکومت اسلامی به ته دیگ خورده و چهره واقعی و جنایتکار حکومت روحانیون ایران کاملا از پرده برون افتاده و برهمگان اشکار شده, عده ای سعی میکنند با ایجاد دسته بندی های کاذب, مثل  روحانی خوب و بد یا اسلام طالبانی و اسلام رحمانی پای خودشان را از مهلکه بیرون بکشند  بهیچوجه پذیرفته نیست. حقیقت این است که این حکومت و این اسلام  از بدو تاسیس تا کنون, حاصل تلاش و عقل جمعی اکثریت قریب به اتفاق  روحانیون و دود چراغ خوردن ایشان در حوزه های علمیه و پرورش طلاب است. وجود افرادی همچون آیت الله منتظری نیز نمی تواند حقیقت این جماعت را زیر سوال ببرد. همانگونه که اگر یک ژاپنی چشم بادامی نشد خصوصیات این نژاد زیر سوال نخواهد رفت. در این 33 سال منفعت خودشان را کاملا از حکومتشان برده اند و با حمایت و حداکثرسکوت معنا دار خود رضایت خود را از اصل حکومت کاملا اثبات کرده اند. بنابراین تک تک روحانیون مسئول مستقیم وضعیت مصیبت بار کنونی اند و بعنوان عضوی از قشر حاکم در جنایات ضد بشری و نابودی ایران شریکند

2- عوام فریبی, دروغ گوئی و زندگی ستیزی سه محور اصلی و راز بقای روحانیون:
شناختی را که اینجانب بعد از 33 سال تجربه زندگی زیر سایه روحانیون(بطور کل)  و حکومتشان با بررسی دقیق عملکرد ایشان بدست اوردم بصورت زیر میتوان جمعبندی کرد:
مفتخور و نامولد, بی مصرف, قشری که نان خود را از جهل مردم و رواج خرافه بدست میاورد. بیسواد ودشمن دانش وحقوق بشر, به لحاظ اجتماعی بسیار عقب مانده, زن ستیز, پراز نفرت و کینه تاریخی نسبت به تاریخ و فرهنگ ایران. نفرت از هرچیز که بوی زندگی بدهد از شادی گرفته تا محیط زیست و این نفرت چنان ریشه دار است که جنگلها میسوزانند و تالابها و دریاچه ها خشک میکنند. خشونت مفرط و بیرحمی... همه و همه خصوصیات مشترک این قشر را تشکیل میدهد.

3- روحانیت در حکومت:
همانگونه که گفته شد حکومت اسلامی از دوره خمینی تا کنون یعنی حکومت خامنه ای- احمدی نژاد نتیجه تلاش و عقل جمعی قشر روحانی ست. یعنی اگر صد بار دیگر هم این قشر با خصوصیات ذکر شده در بالا حکومت تشکیل دهد, میوه و حاصل نهائی آن همین هست که هست و نهایتا کمی این عفریته را بزکش میکنند. روحانیون وقتی به حکومت میرسند چاره ای ندارند بجز اینکه با همان خصوصیات قشری خود وارد حکومت شوند. در کشوری مثل ایران نفت قبله و محور دین و ایمان میشود و نوعی اسلام حکومتی(ولایت فقیه) را به مردم قالب میکنند.برای قشری که یک عمر همچون انگل ازخمس و ذکات امرار معاش کرده چه شغلی بهتر از دلالی با دلارهای نفتی و سرمایه های ملی می توان در نظر گرفت؟ دلارهای نفتی جای خمس و ذکات را میگیرد و عمامه تیدیل به لاستیک دنا میشود. حجره ها انبار کالاهای قاچاق میگردد و مواد مخدر درکنار دین در زیرعبا افیون جامعه میگردد. روحانیون در حکومت برای حفظ خود با نزدیکترین قشربخود یعنی لمپنها و اراذل و اوباش ادغام میشوند و با اتکا به  دلارهای نفتی یک "شبه طبقه کاذب" را خلق میکنند. شبه طبقه ای که مانند هر طبقه دیگری باید پایگاه اجتماعی, فرهنگ و هنر و ایدئولوژی خودش را داشته باشد. بنابراین "شبه مردم" بسیجی یا امت شهیدپرور مثل روز 9 دی پدیدار میشود, فرهنگ اسلامی, هنر اسلامی, ورزش اسلامی,سینمای اسلامی, مدارس اسلامی, علوم اسلامی و حتی زن اسلامی و حقوق بشر و اقتصاد اسلامی همه و همه بدل هائی از اصل هستند که برای هویت بخشیدن به این شبه طبقه نفتی-اسلامی و زیرکشاندن مردم و طبقات واقعی به عرصه ظهور میرسند. 

نتیجه: هرچند نسل من سوخت و نسلهای پیش و بعد از ما هم سوخت. هرچند ایران ویران شد. هرچند همه انچه مغولها و اعراب بیابان گرد جاهل در طول صدها سال بسر این سرزمین آوردند زیر سایه حکومت روحانیون در عرض سی و سه سال بصورت یک کلاس فشرده آزمایشگاه  تاریخ بر سر ما آمد و همه تلخی های تاریخ را یکجا بخورد ما دادند. هرچند همه پستی ها و پلشتی های بشر از اسکندر گرفته تا معتصم عباسی  تا لشکر مغول  را ما یکجا در حکومت اسلامی دیدیم. اما جنبش سبز را هم دیدیم, درک و اگاهی نسل امروز را دیدیم, شجاعت فرزاد کمانگرها را دیدیم به بار نشستن خون های ریخته شده و دفن شده در خاوران را دیدیم, حاصل مبارزه و ایستادگی اعدامی های دهه شصت را دیدیم, سهراب ها و ندا ها را دیدیم, نسل مبارز بی کینه را هم دیدیم . درک و شعوربالای مردم در 22 و 25 خرداد 88 و 25 بهمن 89 را دیدیم و ایمان دارم همه این تجربه های تلخ ایران را(از درون) 50 سال ازکشورهای همسایه  جلوتر برده است. حالا که عمر حکومت اسلامی به انتها رسیده و نوید برپائی جمهوری ایرانی را در خیابانها فریاد زدیم میتوان دید انروزی که رنسانس ایرانی در جمهوری ایرانی تحقق میابد و اداره جامعه بدست خردمندان خواهد افتاد, چرخها بحرکت در خواهد آمد, فقر ریشه کن خواهد شد و دریاچه ها پرآب خواهند گردید به امید آنروز