‏نمایش پست‌ها با برچسب خامنه ای. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب خامنه ای. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۲ خرداد ۱۲, یکشنبه

بمناسبت سالگرد ارتحال خمینی: وقتی پلشتی و نفرت به اوج میرسند



پتانسیل نهفته در رانده شدگان, انرژی ذخیره در تباهی و تباه شدگان, مطرودان, ناامیدان را هرگز نباید دستکم گرفت این درس خمینی به مردم ایران بود. حتی دفن شدگان در زباله دان تاریخ به وقت خود همچون سوختهای فسیلی منابع عظیمی برای شعله ورکردن آتشی هستند که یک جامعه متمدن را برای سالیان دراز درکام خود فرو میبرد.
 انقلاب,جنگ, اعدام, حقارت وسرافکندگی, انفجار نفرت حاصل از سرخوردگی و تبعیض, جهل و خرافات- برامدن همه تباهی ها از کف جامعه با توفان انقلاب, رواج دروغ و تقلب و مرگ انسانیت و اخلاق...همه این  پلشتی ها در یک نام خلاصه شد..امام خمینی

خمینی فقط نام و پوششی بود برحقیقت زنده ی تباهی های یک جامعه که سالیان بیشمار در اعماق جامعه بدون چاره جوئی و یافتن راه حل فقط تلنبار شده, تا دیده نشوند. چنین حجم سنگینی از دفن شدگان فقط توفانی کم داشت تا با امواج برآید و در سطح قرار گیرد – از همین روست که ارتحال خمینی پایان پلشتی نبود – منبع عظیم انرژی ویرانگر که حاصل تاریخی پر فراز و نشیب بود با انقلاب 57  با دست یافتن به اهرم های قدرت جامعه را به آتش نیستی سوزاند. نفرت خمینی از شاه فقط یک بهانه بود یک تجسم, یک نماد –چنانکه بعد از مرگ خمینی سرچشمه تباهی, نمادها و رهبران دیگری برای خود یافت... خامنه ای , احمدی نژاد ...واین شعله های ویرانگر  تا سوختن آخرین قطره ادامه خواهد داشت

فقر,جهل وخرافه,حقارت تاریخی,آرمانهای مدینه فاضله,غلبه اتوپیای عدالت کمونیستی و افسانه های جنگ چریکی بر قشر روشنفکر,چالش تاریخی میان ایرانی و اسلامی, میان سنت و مدرنیته, فاصله پرنشدنی میان شاه و مردم...انباشته در طبقات محروم از یک سو و اقشار روبه زوال همچون بازار سنتی و روحانیت از سوی دیگر دست بدست هم داد تا با چراغ سبز قدرتهای جهانی انقلابی بپا شود که هنوز شعله های خانمانسوزش آه حسرت از نهاد هر ایرانی دلسوز برمی اورد.

نظام اسلامی حاصل چنین انقلابی به رهبری خمینی و سپس جانشین برحقش خامنه ای, با مهارت و تدبیر با بازتولید گسترده,مناسبات فقرو جهل و خرافه و افزودن بر خیل محرومان, با کاستن ازضخامت لایه های اقشار متوسط و ضخیم کردن لایه فقر و تباهی در واقع منابع مادی و وجودی خود را تقویت کرده و از میان خیل محرومان, ارتش بسیجیان و مزدوران خود رادائما نوسازی می نماید.

جنبش سبز راهی است بر خلاف این چرخه معیوب- با ارمان زدودن فقر, گرامیداشت  دانش و تکنولوژی و مدرنیته,تنش زدائی و جهانی شدن, مخالفت با تروریسم,ومبارزه با جهل و خرافه با تقدس زدائی از ارکان نظام اسلامی, با تکیه به حقوق برابر شهروندی و اینکه رای هیچکس بر دیگری ارجح نیست در واقع پای خود را بر گلوی نظام قرار داده است. 

جنبش سبز هنوز زنده است هراس سرکوبگران از بپا خواستن دوباره جنبش بر همگان اشکار است- سایه بلند جنبش سبز بر سرتمامی سیرک انتخاباتی شان افتاده است- اینبار هیبت جنبش سبز است که فرادست فسیلهای شورای نگهبان  رئیس مصلحت نظامشان را «ردصلاحیت» میکند! . مناظره های انتخاباتی را به کمدی سال تبدیل کرده و هرچه بیشتر به روز انتخاباتشان نزدیکتر میشوند – هراس از اینکه انتخاباتشان به یک مضحکه جهانی بیشتر شبیه باشد تمامی ارکان نظام را در بر گرفته است

۱۳۹۱ دی ۱۵, جمعه

ملی- مذهبی ها خسته نباشید


بر خلاف انتظار چنین بنظر میرسد که «کیهان» در فهم  منافع سیاسی باند حاکم از مرشدان  خیرخواه ملی-مذهبی بسیار جلوتر افتاده است. آنجا که این بزرگان  روی ضعف ایران(منظور دیکتاتور ایران) سر میز مذاکره با امریکا تاکید میکنند و به همین دلیل حکیمانه به دیکتاتور اندرز می دهند که تا برطرف کردن این ضعف و تبدیلش به قدرت پای میز مذاکره نرود – در مورد گروه خود دچار نوعی فراموشی شده و روشن نمیکنند چرا در وضعیت اینچنین  نابرابر خود به چنین نصحیتی عمل نمیکنند؟
در شرایطی که حتی توان رساندن یک نامه یا گفتگوی مستقیم با دیکتاتور را ندارند و هیچ میزو صندلی هم به ایشان تعارف نشده, با چه پشتوانه ای انتظار دارند طرف مقابل به اندرزنامه (به  اصطلاح) استراتژیک ایشان گوش فرا داده و ازتمامی منافع ودستاوردهای خود که با پرداخت هزینه های فراوان بدست امده چشم پوشی کند؟


اگر شخصی را در ایران بتوان یافت که از وقایع 34 سال گذشته کاملا بیخبر باشد و ناگهان به نامه ارسالی فوق دست یابد. با اتکا به این نامه «تحلیلی- استراتژیک» در مورد وضعیت ایران بصورت زیر قضاوت خواهد کرد:
ایران سرزمینی است که سلطانی مقتدر, مطلقه و البته ابله و بیسواد بنام خامنه ای برآن حاکم است که راه و رسم مملکت داری را هنوز نیاموخته. در ضمن دشمن و عامل اصلی بدبختی مردم ایران نه این سلطان, بلکه دشمنی بنام آمریکا و غرب است. خیرخواهان,عاقلان و بزرگان این سرزمین ( بعد از مطالعات زیاد) بهترین استراتژی در جهت نجات مملکت را نوشتن نامه به شخص سلطان دانسته و امید دارند ایشان با هضم این تحلیلهای روشنگرانه, دموکراسی, آزادی و سعادت را برای مردم ایران به ارمغان آورد. و با اتکا به مردم به پای میز مذاکره برد- برد با امریکای جهانخوار بنشیندو باقی قضایا.

تقلیل هزار دستان نظامی-نفتی حاکم در این سرزمین به شخصی همچون خامنه ای که مدتهاست ریشش توسط باندهای مختلف قدرت وجب شده وحتی قادر نیست رئیس دولت منتصب خود را بجای خود بنشاند نشان دهنده سطحی حیرت آور از  ساده انگاری سیاسی پیش کسوتان ملی- مذهبی از عوامل بحران سیاسی- اقتصادی کنونی است و بس.
چگونه میتوان با پند و اندرز, هزاردستان مافیای اقتصاد را که از قضا فرماندهان سپاه نیز هستند, قانع کرد که  از دلارهای نفتی دل بکنند, به پادگانها برگردند,نظارت استصوابی را بردارند, زندانیان سیاسی را آزاد کنند, دموکراسی را به میل خود  کادو پیچ به مردم تحویل دهند و احتمالا دادگاه های مردمی را برای محاکمه خود برقرار سازند؟
آیا بزرگان ملی- مذهبی قواعد این بازی ساده را نمی دانند یا تعمدا دوست ندارند ببینند؟ آیا نمیدانند که تنها راه وادار کردن هزاردستان حاکم که زیر عبای دین پنهان شده اند به هرگونه عقب نشینی و حتی تن دادن به «کمترین اصلاح» تنها با اعمال قدرت و زور* امکان پذیر است؟

 اعمال قدرت مردم یا اعمال  قدرت خارجی دو راه اجتناب ناپذیری ست که پیش روی ماست. دوستان واقعی ایران, مخالفان واقعی دخالت خارجی وجنگ, همان حامیان و سازماندهندگان جنبش های مردمی در داخل هستند نه مخدوش کنندگان تضادهای آشتی ناپذیر طبقاتی و تطهیر کنندگان هزاردستان خون آلود حاکم

ا* اعمال قدرت وزور به معنی سازماندهی جنبشهای موثر (تا حد امکان) بی خشونت مردمی از طریق راهپیمائیها, اعتصابات وتحریم و ...کلیه روشهای اعتراضی آزموده شده ایست که نهایتا به عقب نشینی اجباری دیکتاتوری منجر خواهد گشت

۱۳۹۰ بهمن ۱۶, یکشنبه

گشادترین کلاه انتخابات سال 88 فقط بر سر خامنه ای رفته است


بعید میدانم کسی در کودکی این شوخی را انجام نداده باشد؛ دو انگشتمان را بشکل شاخ گاو پشت سر دوستانمان میگرفتیم و بقیه به خنده می افتادند و تنها کسی که فقط به خنده دیگران میخندید ولی نمی دانست چرا, همان قربانی بود. بازی ساده ولی با مفهوم ست و بنظرم  تقریبا اکثریت مردم هر سه موقعیت را تجربه کرده اند.موقعیت ریشخند کننده , موقعیت ریشخند شده و بی طرفها که چون خودشان ریشخند نشده اند و شاهد ماجرا هستند به قربانی میخندند . در این حالت بسیاری از قربانیان عکس و فیلم هم دارند!.

آقای خامنه ای در خطبه های نماز جمعه اخیراز کلاهی که به سر شکست خوردگان انتخابات سال 88 رفته با ریشخند صحبت کرده و تلویحا «جریان انحرافی» را تهدید کرده که مراقب باشند همان کلاه بر سر ایشان نرود. رسم این بازی این است که قربانی را تا پیش از اینکه خودش به ماجرا پی ببرد مطلع نکنی تا دوستان هرچه بیشتر بتوانند به ریش او بخندند, اما بنظر میاید آقای خامنه ای بعد از گذشت دو سال و نیم مایل نیست حقیقت امر را باور کند و هر چه میگذرد جرئت و شهامتشان برای اینکه نگاهی به پشت سر بیاندازند یا چهره خود را با کلاهی بسیار گشاد بر سر, در هزاران آئینه خرد و بزرگ همچون آقای نوریزاد به دقت بنگرد, هر دم کمتر و کمتر میشود.
در اینجا رسم این بازی را زیرپا گذشته و باچند دلیل بدیهی و بسیار ساده ثابت میکنم که بزرگترین کلاه انتخابات سال 88 فقط و فقط به سر آقای خامنه ای رفته است و نهایتا دلایلم را جهت افشای پیش از موقع بیان خواهم کرد!.

1- آقای خامنه ای و آزادیخواهان نسلهای بعد ازانقلاب:
اینکه روی نسل  بعد از انقلاب تاکید میکنم از اینجهت است که اینجانب بعنوان یک نفر از همین نسلها که تا مدتها بعد از رفراندم  کذائی بدلیل نرسیدن بسن قانونی قادر به شرکت در هیچ انتخاباتی نبودم, برخلاف اقای خامنه ای با چشم باز و مطالعه کافی, حقیقت را میپذیرم که روحانیون در جریان انقلاب 57 کلاه گشادی بسر پدران و بزرگترهای ما گذاشتند. البته همین مطالعات اسنادی باز اثبات میکند که آقای خامنه ای نقش چندانی در انقلاب و استقرار حکومت اسلامی نداشت و کلاهبرداران اصلی امام مقوائی و امثال آقای رفسنجانی بوده اند و نقش ایشان در حد چند صباحی تحمل زندان شاه بوده که بعدها اثبات شد که اصلا بخاطر آزادی و آزادیخواهی و میهن دوستی یا حتی تبلیغ و عزت دین اسلام نبوده است. ظاهرا فقط حسادت به موقعیت ممتاز شاه انگیزه اصلی ایشان برای مبارزه بوده است.

اما در جریان انتخابات 88 خامنه ای سرما کلاه گذاشت یا سرایشان بود که صاحب کلاه گشادی شد؟
شناسنامه ها ثابت میکند که ما مدتها پیش از دوم خرداد میدانستیم که در حکومت اسلامی به هیچ نوع دموکراسی و مردم سالاری نمی توان امید داشت و تنها را رسیدن به دموکراسی از طریق رفراندم و نوشتن قانون اساسی طراز نوین بر اساس  موازین حقوق بشر و جدائی دین از سیاست است. در شناسنامه امثال من فقط سه مهر دیده میشود: انتخابات ریاست جمهوری 76,مجلس ششم و نهایتا انتخابات ریاست جمهوری سال88, یعنی همان سه انتخاباتی که پشت دیکتاتور را بخاک مالید. البته ما بعید میدانستیم که ازاین اصلاحطلبی بتوان به دموکراسی , حقوق بشر و جدائی دین از سیاست رسید. اما مردم چی؟ گاهی باید در کنار مردم تجربه کرد, اگر نیازموده بگوئیم نمی شود حتما غرض ورزیده ایم. پس اگر به موضوع کلاه گشاد بازگردیم. شرکت ما که در آنزمان به «جماعت خاموش» شهره بودیم در انتخابات سال 76 و بزیر کشیدن کاندیدای رسمی دیکتاتور یعنی آقای ناطق نوری واستفاده حداکثری از دوره نیم بند آزادی مطبوعات در ان دوره و روکردن دست ایشان بعنوان رهبر یک اقلیت زیر 10 درصد و حامی  قتلهای زنجیره ای بر طبق آمار و مدارک رسمی دولت اصلاحات کلاه گشادی بود که بر سر دیکتاتور رفت.

اما در انتخابات خرداد سال 88 چه می توانستیم بکنیم؟ باز هم تحریم؟ آنهم با اینهمه خطراتی که دولت فرومایه و رئیس دولت دست نشانده به این مملکت تحمیل کرده بود؟ پس تصمیم گرفتیم در انتخابات یک بازی دو سر برد را شروع کنیم. در برنده بودن ما که هیچ شکی نبود. ما همان جماعت خاموش  بیست میلیونی اصلاحات بودیم که نسل جدیدی هم به ما افزوده شده بود. دولت دست نشانده هم که بجز مصیبت بیشتر و خطر جنگ و ده ها زندانی سیاسی ارمغانی برای این مملکت نداشت و هیچ دلیلی برای جذب جماعت خاموش نداشت. پس یا دم و دستگاه دیکتاتوری, برنده بودن میرحسین را میپذیرفت و شراز سر این مملکت تا مدتی دفع میشد یا همانگونه که واقعیت پیدا کرد, با تقلب 15 میلیونی با جنبش سبز در خیابانها روبرو میشدند. در جریان جنبش سبز میلیونها ایرانی آشکارا دیدند و فهمیدند که این حکومت اصلاح پذیرنیست, که میشود بر ضد دیکتاتوری در خیابان شعار داد و هویت سبز خود را داشت. جمهوری ایرانی و مرگ بر اصل ولایت فقیه و رفراندم در همین خیابانهای پایتخت فریاد زده شد. چه کسی باور میکرد؟هر کس در میان یاران دیکتاتور که یک جو شرف داشت به مردم افزوده شد. 
نخست وزیر زمان جنگ را که برای اصلاح امور بهم ریخته حکومت اسلامی به صحنه آمده بود تبدیل کردند به رهبر اپوزسیون, آنهم میرحسینی که خود را اصول گرا میدانست و با اصلاحات اقتصادی (ونه سیاسی)خود میتوانست  10 سال به عمر حکومت بیافزاید و خطر جنگ و بحرانهای خارجی را  از سر مملکت دور کند.مریدان سابق مثل نوریزاد تبدیل شدند به بزرگترین منتقد, مشروعیت حکومت در جریان کشتار و جنایات کهریزک از دست رفت و مردم فهمیدند که مقصود رهبری از دین و سیاست چیزی بجز غارت سرمایه های ملی نیست. آیا زرنگی و عرضه حکومت در بزندان انداختن آزادیخواهان و رهبران سبز ثابت میشود؟اینکه نسرین ستوده اجازه ندارد فرزندان خردسالش راببیند؟به اینکه ندا و سهراب را در خیابان به قتل رساندند و جنازه فرزاد را به مادرش تحویل ندادند افتخار میکنند؟اینکه شیخ کروبی و میرحسین و زهرا رهنورد را در سن هفتاد, هشتاد سالگی به بند کشیده اند افتخار میکنند؟ از این افتخارات پیشکسوتان اینان هم همچون صدام و قذافی و حسنی مبارک زیاد داشته اند و نتیجه عبرت آموزش را هم چشیده اند. حالا هر کسی شهامت نگریستن  به حقیقت دارد,خود قضاوت کند کلاه گشاد بر سر دیکتاتور رفت یا ما؟

2- آقای خامنه ای و احمدی نژاد:
در اینکه در انتخابات 88 و حتی در انتخابات پیش تر یعنی سال 84 احمدی نژاد کلاه بسیار بسیار گشادی بر سر خامنه ای گذاشت احدالناسی در این مملکت شک ندارد. همینجا اعتراف میکنم که کلاهی که ما سر خامنه ای گذاشتیم  به گشادی کلاه احمدی نژاد نبود!. البته در نظر بگیرید که ما بجز قلم هیچ نداریم. اما این از استعداد شگرف باند احمدی نژاد در سوءاستفاده ابزاری و ریشخند کردن رهبری چیزی کم نمی کند. فقط باید اشاره کرد که در تقلب انتخاباتی سال 88 ما اصلا با خامنه ای هیچ کاری نداشتیم و هدف اصلی برکناری دولت احمدی نژاد بود. اصلا باورمان نمیشد به این سرعت شعار جمهوری ایرانی و مرگ بر اصل ولایت فقیه  و رفراندم را در خیابانها بدهیم. اما باند حسابگر و برنامه دار احمدی نژاد به آهستگی خود را از نوک تیز حملات بیرون کشید و خامنه ای را بعنوان عامل اصلی تقلب و همه جنایات انجام شده بوسط انداخت. شعار سرنگونی دولت کودتا همزمان با بهار عربی به شعار مبارک,بن علی, نوبت سید علی تیدیل شد. احمدی نژاد راه خود را میرفت, با تکیه به درامد سرشار نفت و تضعیف خامنه ای یارگیری خود را دنبال میکرد و مافیای باند خود را استحکام بخشید. هیچ رئیس دولتی تاکنون به اندازه احمدی نژاد قدرت  رهبری را به چالش نکشیده است باید اعتراف کرد که کلاه گشادی بر سر خامنه ای گذاشته شد.

3- اما برای دیکتاتور در این قضیه زرنگ بازی و کلاه گذاشتن هنوز روزنه ای در گذرگاه تاریخ میتوان یافت!. ایشان قطعا در کلاه گذاشتن بر سر هاشمی رفسنجانی موفق عمل کرده. آنموقع که با هزار دوز و کلک به رهبری نظام رسید و سپس با سفت کردن جای پا و فروختن دوست دیرینه نظرش به احمدی نژاد نزدیکتر شد. البته در این جا هم حرف و حدیث بسیار است.

4- اما آنچه باعث مطرح شدن و اهمیت دادن به این موضوع ظاهرا پیش پا افتاده شد, خطری ست که از چنین توهمی کل ایران را تهدید میکند. به نظر میاید در بحثهای پا منقلی رهبری با مشاورانی همچون طائب و نقدی و برادران لاریجانی, برای ایشان یقین حاصل شده که سر همه را تا کنون کلاه گذاشته! واز همه زرنگتر است!. اگر به بقیه سخنان ایشان در خطبه های نماز جمعه دقت کنیم. بسادگی متوجه خواهیم شد که ایشان  کاملا باور کرده که کل جهان از روسیه و چین گرفته تا امریکا را دارد بازی میدهد و بر سر انگشت خود میچرخاند. احتمالا پای منقل طرح های برژینسکی را مثلا طائب خنثی میکند! محسن رضائی هم در جنگ با امریکا قرار است از مقام ولایت همچون ناموسش دفاع کند. خطر در همین جاست. قمار برسر جان و هستی مردم در فضای مه آلود وپر از دود.

۱۳۹۰ مهر ۲۵, دوشنبه

نظام پارلمانی هم مشکل را حل نمیکند , درد بی درمان نظام حقوق و بیداری ملت است


آقای خامنه ای رهبراجباری مردم ایران و مسلمین جهان (منصوب شده از سوی آسمان)  در جمع گروهی از دانشجویان گفته است: 

«اگر روزی در آینده احتمالا دور، احساس شود که نظام پارلمانی برای انتخاب مسئولان قوه مجریه بهتر است هیچ اشکالی در تغییر ساز و کار فعلی وجود ندارد.»

با دقت در تک تک این کلمات متکبرانه می توان دریافت که  درک رهبر نظام از نقش مردم و نظام پارلمانی مورد نظر ایشان چیست . چه کسی باید احساس کند که نظام پارلمانی بهتر است ؟ مردم یا رهبر نظام؟
جواب در همین متن کوتاه نهفته است. همان شخصی که میداند "روزی در آینده احتمالا دور" چنین اتفاقی خواهد افتاد.
چه کسی به ایشان نظر مردم را اطلاع داده که مایلند در "آینده احتمالا دور" (و نه همین الان)چنین اتفاقی بیافتد؟
پاسخ روشن است: هیچکس! . اصلا قرار نبوده  نظر مردم مورد پرسش قرار گیرد.وقتی مردم در مورد  بالاترین و مهمترین مقام کشور یعنی خود  شخص رهبر مطلقا کوچکترین حقی برای انتخاب  و بزیرکشیدن ایشان  ندارند  و نه تنها چنین حقی ندارند که حتی  اطلاق نکردن  صفت "معظم"  هزینه اش سالها زندان و شکنجه و انفرادی ست , چرا باید نظر شان در موارد دیگر اهمیت داشته باشد؟

اصلا چرا این مسئله به این مهمی  باید"احساس" شود و هیچ فرایند و سازو کار عملی برای عینیت بخشیدن و اندازه گیری  احساس مردم وجود ندارد؟

 برخلاف نظام به اصطلاح  پارلمانی مورد نظر دیکتاتور, "احتمالا زیاد دور نیست" روزی که مردم ایران  احساسشان را در مورد شخص خامنه ای, نظام ولایت فقیه, قانون اساسی , انقلاب 57 , زندانیان سیاسی, اعدامها, حصر رهبران سیاسی, غارت اموال عمومی و...که طی ایندوسال گذشته بروشنی بیان کرده اند ,در عمل تحقق ببخشند  تا همگان بدانند که دیگر در  این سرزمین جائی برای بیان احساسات یک دیکتاتور رسوا و همکاران دزد و متقلبش  نیست

۱۳۹۰ مرداد ۳۱, دوشنبه

ازبرسمیت شناختن دولت احمدی نژاد تا حمله نظامی به قذافی- از حق نگذریم ما ملت تنهائی هستیم

سرانجام دیکتاتور لیبی با کمک نیروهای نظامی ناتو و دخالت مستقیم در نبرد میان مخالفان و دولت قذافی سرنگون شد . خبر خوشحال کننده ایست. بهر حال با سرنگونی هر دیکتاتور زیر پای دیگر دیکتاتورهای منطقه سست تر به نظر میرسد هر چند زیاد نمی تواند غروربرانگیز باشد. هیچ شکی نیست بدون کمک نظامی تمام عیار نیروهای ناتو داستان شاید پایانی دیگر داشت.
به عنوان یک ایرانی و عضوی از جنبش سبز ایران , نمی توانم خاطره تلخ نامه های دوستانه وبیدلیل و بی هنگام اوباما به سید علی خامنه ای فراموش کنم  که کمترین اثرش دلگرمی و جسارت ایشان در انجام کودتای انتخاباتی بود. و اگر این را صرفا یک اشتباه تاکتیکی سیاست خارجی امریکا پیش از انتخابات ایران بدانیم, برسمیت شناختن دولت احمدی نژاد و دادن ویزا به این متقلب انتخاباتی جهت سخنرانی در سازمان ملل آنهم درست در اوج تحرکات جنبش سبز که با نماد شهدائی همچون ندا سراسر جهان را تحت تاثیر قرار داده بود  و ناشنوائی مطلق سیاست گذاران امریکا و غرب را در مقابل فریاد دادخواهی یک ملت تنها با شعار "اوباما یا با اونا یا با ما" را چگونه باید تفسییر کرد . ما نه نیاز به لشکرکشی نیروهای ناتوداشتیم و نه نیازی داشتیم هیچ کار فوق العاده ای برای مردم ایران انجام دهید. فقط میخواستیم  به اعلامیه حقوق بشر و حق تعیین سرنوشت مردم ایران احترام بگذارید و دولت کودتا را تا روشن شدن نتیجه واقعی انتخابات به رسمیت نشناسند. آیا غیر از این  میتوان نتیجه گرفت که سیاست گذاران دنیای غرب با هر "دیکتاتوری" مخالف نیستند و بجز منافع مستقیم خویش به هیچ اصول انسانی پایبند نیستند و فکر نمیکنند 

۱۳۹۰ اردیبهشت ۱۰, شنبه

آیا سرنوشت احمدی نژاد همانند بنی صدر خواهدبود؟ به کجا خواهد گریخت؟


 
1- سرنوشت او شبیه بنی صدر نیست – به کارش ادامه خواهد داد

2- سرنوشت او شبیه بنی صدر نیست – اما توسط خامنه ای حذف خواهد شد

3-  سرنوشت او مثل بنی صدر خواهد شد – به اسرائیل خواهد گریخت

4- سرنوشت او مثل بنی صدر خواهد شد – به امریکا خواهد گریخت

5- سرنوشت او مثل بنی صدر خواهد شد – به روسیه خواهد گریخت

6- سرنوشت او مثل بنی صدر خواهد شد – به چین خواهد گریخت

7- سرنوشت او مثل بنی صدر خواهد شد – به لبنان خواهد گریخت