۱۳۹۱ مهر ۱۱, سه‌شنبه

سرکشیدن جام زهر رسم اجتناب ناپذیر حکومت روحانیون


-      اینکه امروز دوباره باب گفتگو درباره لزوم سرکشیدن «جام زهری دیگر» اینچنین گرم و نقل محافل و مجالس مردم شده, ضمن اینکه از یکسو حکایت از عمق بحران و خطری میکند که کلیت ایران را مورد تهدید قرار داده (موضوعی در حد شکست در جنگ هشت ساله در واپسین روزها که کنترل جنگ از اختیار نظامیان و حاکمان خارج شده بود) اما از سوی دیگر با توجه به تکرار مشابه همان شرایط , می توان گفت: سرکشیدن جام زهر نه یک اتفاق که به رسم اجتناب ناپذیر نظام اسلامی تبدیل شده است.
-       
-      بحرانی مشابه روزهای واپسین جنگ اما اینبار در حوزه اقتصاد و معیشت مردم با افزایش قیمت دلار و گرانی افسار گسیخته و مردمی که هرروز سفره شان خالی تر و حداقل امنیتشان نیزبخطر افتاده,مردمی که در کنار همه این مصیبتها خطر جنگی بمراتب وحشتناکتر,درست در بالای سرشان در چرخش است و هر لحظه بیم آغازش میرود, و گذران همه این مصیبتها با دولتی غیرمنتخب و حکومتی متقلب, نامشروع و غیرملی که سرنوشت یک کشور را به بازی گرفته  و طی سه سال گذشته دشمنی آشکار خود را با این مردم بی پناه  با جنگ تن به تن با «رای دهندگان» و به خاک و خون کشیدن  فرزندانشان در خیابانها که برای اصلاح همین حکومت به پای صندوق رای رفته بودند,بروشنی اثبات کردند. مردم چگونه به حکومتی که از سفره خالی ایشان می رباید تا  رژیم جنایتکارسوریه را چند صباحی بیشتر بر سرپا نگهدارد تکیه کنند؟
-       
   جام زهر رسم اجتناب ناپذیر نظام اسلامی است. اگر سرنوشت یک ملت به این جام گره خورده پس ضروریست که بهتر به ماهیت آن پی برد. جام زهر  ریشه در  ساختار معیوب حکومت اسلامی دارد. معنای آن  سیاست خشک و غیرقابل انعطافی است که در تخریب و نابودی مملکت تا بدانجا پیش میرود که راهی برای نجات(نظام) بجز سرکشیدن جام زهر هرچند بصورت استعاره باقی نمی ماند. سوالی که پیش میاید اینست که چرا تغییردر سیاست و انعطاف در عملکرد و گفته که در میان همه سیاستمداران  عالم موضوعی پیش افتاده و عادی است و مطابق منافع سیستم و شرایط روز جهانی هردم شکل جدیدی بخود میگیرد(وبهمین دلیل نامش سیاست است) برای حاکمان نظام اسلامی که اتفاقا مظاهردروغگوئی در عالم نیز هستند اینچنین کار سخت و مرگیاری است تا حدی که خودشان انعطاف در سیاست را در حد سرکشیدن جام زهر تعریف میکنند؟ آیا این واقعا  ترکیب ماده سخت «ایدئولوژی»  با سیاست است که موجب این شکنندگی در عالم سیاست شده یا موضوع چیز دیگری ست؟

آیا این رژیم واقعا ایدئولوژیک اسـت؟ آیا از روی پاره ای ادا و اطوارها و احکام خشونت بار مثل سنگسار و قرائت دائمی قران مجید در صدا و سیما ,برپائی نماز جمعه و حتی نام نظام اسلامی  میتوان سیاستمداران حکومت اسلامی را در راس هرم, پایبند به یک ایدئولوژی خاص مثلا بینش و سنت  اسلامی دانست؟ آیا اصلا متد و آئین و مکتوبات روشن و مشخصی درباره نحوه حکومت در اسلام وجود دارد؟ اگر اینچنین است چرا اعمالی که بروشنی در اسلام نفی شده مثل رفتار وحشیانه و تجاوزات جنسی سیستماتیک ماموران نظام با مخالفان در زندانها و از همه عیان تر درزندان کهریزک نفی نگردید و عاملان آن به اشد مجازات محکوم نشدند؟ چرا اختلاس و دزدی مسئولان از «بیت المال» به یک روال عادی تبدیل شده و بریز و بپاشهای حکومتیان در سفرهای خارج کشور از کیسه مردم  با آهن گداخته پاسخ داده نمیشود؟ و اگر این رژیم در راس آن ایدئولوژیک نیست چه عاملی به سیاستهایش ماهیت سخت و شکننده شبه ایدئولوژیک بخشیده است؟

اتحاد قشر روحانیون و اوباش  با دست انداختن بر ثروت نفت, شبه طبقه, شبه دین و شبه ایدئولوژی خاص خود را خلق کرده است: روحانیون بعد ازبقدرت رسیدن در سال 57 برای حفظ  حکومت و منافع خود و برخورد با مخالفان به نزدیکترین قشر نامولد و بی مصرف مشابه خود یعنی لمپنها و اوباش روی آوردند. قشری غرق شده در جهل و خرافه و سنت که میتوانست براحتی مکمل و بازوی نظامی - امنیتی روحانیون را تشکیل داده و به لحاظ فکری تنها قشری است که نه فقط بطور سنتی و براحتی قادر به هضم آموزهای دینی بسبک روحانیون است بلکه برای تطهیر زندگی فاسد خود چه بسیار بدانها نیاز هم دارد. اما این اتحاد نامبارک بدون ثروت باداورده نفت حتی یکسال نیز قادر به اداره حکومت نبود.( وضعیت فلاکت بار نظام بعد از گذشت فقط چندماه از تحریم نفت بهترین شاهد این مدعاست)  نفت این ثروت باداورده که نصیب این شبه طبقه نوظهور گردید با کمک به ماندگاری این اتحاد شوم نامولد در طی 34 سال گذشته, عاملی شد تا هرآنچه که لایق این ملت نبود برسرش آورند. که نیازی به مرور این تاریخچه شوم در این نوشته نیست.

آنچه بمثابه ایدئولوژی در این نظام عمل میکند در واقع نه یک ایدئولوژی واقعی بلکه دست و پا زدن برای بقای بی مصرفترین و نامولدترین و ارتجاعی ترین  اقشار جامعه است. مردگانی بازگشته از دل تاریخ, بطور مداوم و بی وقفه و خستگی ناپذیربرای اثبات هویت منحط  خود تلاش میکنند. برای  سیطره بر اقشار فرهیخته و طبقات مولد در داخل ایران,برای تصادم با همه جهانی که هرگز به گذشته مطلوب قرون وسطائی یا مدینه فاضله ایشان بازنمیگردد و با شتابی هرچه فزونتر رو به سوی آینده دارد,  تا جائیکه تنها «سرکشیدن جام زهر» این اذهان بخواب رفته را لختی بهوش میاورد تا «مانع وجود» خود را  از زیرفشار چرخهای ارابه زمان که بی توجه به ایشان به پیش میرود  بکناری بکشند.

 اگر نبود اشتباه بزرگ تاریخی ایرانیان در انقلاب اسلامی سال 57  جایگاه چنین اقشاری امروز در عصر انفجاردانش و تکنولوژی فقط در زباله دان تاریخ بود و بس

۱۳۹۱ مهر ۳, دوشنبه

سخن گفتن شرط کافی برای انسان بودن نیست


 
معتقدم تمایز اصلی انسان با حیوان در نپذیرفتن عادتها , باورها و نظم تحمیل شده است. پس «سخن گفتن» در بهترین حالت فقط یک شرط لازم برای انسان بودن است نه کافی.لازم است توجه کنیم که خود سخن گفتن , در بسیاری از موارد به یک عادت روزمره و غریزی بدور از عقل و تدبیر تبدیل میگردد. 
حیوانات و گیاهان فاقد باورو اعتقادات هستند. اما مطابق قوانین طبیعی  زندگی میکنند و هرگز پا را از محدوده نظم تحمیل شده توسط طبیعت بیرون نمی گذارند. شاید غرایز حیوانی را بتوان بنوعی معادل باورها و سنت ها در زندگی انسانها دانست. پرستوها مطابق غریزه خود  یا برنامه ای از پیش تعیین شده لانه سازی میکنند. پرستوها هرگز لانه سازی را نمی آموزند. در طول هزاران و میلیونها سال با تغییرات اندکی که بنام تکامل شناخته میشود و هرگز در اختیارایشان نیست, به یک روش مشابه عمل میکنند. انسانها هم عموما مطابق باورها و سنتهای از پیش تعیین شده زندگی میکنند, در کودکی در جمع خانواده و در مدارس و در میان کتابهای درسی آموزش میبینند تا باورها و سنت های جامعه را بیاموزند و قوانین حاکم بر جامعه را فراگیرند. باید یاد بگیرند که چطور زندگی کنند,چگونه ازدواج کنند, به فرزندان خود چگونه «نظم حاکم» را بیاموزند و نهایتا یاد میگیرند که چگونه طبق مقررات بمیرند!. کودکان آموزش میبینند تا به قوانین همچون امری طبیعی و ابدی مانند غرایز حیوانی گردن نهند. اما در این میان اقلیتی ازانسانها نیز هستند که شهامت بخرج داده از خرد خود یاری گرفته, ,زنجیرها را گسسته و نظم حاکم را بزیر میکشند. این انسانها لزوما انسانهای خوب نیستند. خوبی یا بدی در این نوشته مد نظر نیست. در ادامه به نمونه هائی از این انسانهای ساختارشکن اشاره میکنم  اما پیش از آن باید اشاره کنم که لذت حقیقی زندگی توسط انسانهائی درک میشود که شهامت و خرد لازم برای شکسستن نظم پیشین و تحقق آرزوها و آمال خود را دارند و این لذت آنچنان است که این انسانها معمولا از فدا کردن جان نیز ابائی ندارند.

1- آرامش یا مبارزه؟
از دیدگاه علم فیزیک, ارامش میتواند به موقعیتی گفته شود که جریان انرژی به حداقل میرسد - یعنی یک وضعیت با ثبات ماندگار. ماندگاری در وضعیتی دلخواه که مایل نیستیم بهم بخورد. مثل جسمی که در جای خود ایستاده است یا حتی یک گوی که با سرعت یکنواخت در مسیری مستقیم در حال حرکت است. اینها مثالهائی است که وضعیت آرامش را تداعی میکند. در طبیعت نیز انجا که در میان جنگلها و دشتها قدم میزنیم اولین مفهومی که به ذهن خطور میکند و حس میکنیم, آرامش طبیعی است. طبیعت و جانوران در حال آرامش اند حتی هنگام شکار!. چرا که نظم حاکم بر طبیعت خدشه ناپذیر است و همه جانداران مقهور مقررات نانوشته طبیعت هستند.

شاید اینکه انسانها نیز همانند دیگر جانداران بدنبال ارامش ابدی هستند  بدلیل همان وجوه مشترک و غرایز طبیعی است که هنوز در وجود انسان ریشه های محکمی دارد. بنابراین بدنبال نوعی نظم اجتماعی پایدار میگردند که بر مدار تمایلات انان تنظیم شده باشد.از اینجاست که طبقات گوناگون با خواسته ها و انگیزه های متفاوت (به لحاظ تمایل به دگرگونی) شکل میگیرد. محافظه کاران که نظم اجتماعی  موجود را کمال مطلوب خود میپندارند با هر نوع تغییر مخالف میورزند و عوامل تغییر در لایه های انرژی اجتماعی را سرکوب میکنند تا جلوی هر گونه تحول درموازنه اجتماعی موجود گرفته شود. همان چیزی که بشکل رسمی و از زبان سرکوب گران "برهم زدن امنیت ملی و نظم اجتماعی" نامیده میشود.

اما چرا باید از طبقات اجتماعی محروم همانند کارگران و زحمتکشان و اقشار کم درامد انتظار داشت که نظم موجود را پاس بدارند  که حتی قادر نیست حیاتی ترین نیازهای ایشان مثل تامین معاش, تشکیل خانواده,حق تحصیل فرزندان و دهها مورد دیگر تامین نماید؟ اینجاست که چنین طبقاتی که در نظم و رسم کنونی ارامشی نیافته اند, غرایز اجتماعی حاکم (باور ها,سنتها و قوانین) را به پرسش گرفته و گام در مسیر دیگری میگذارند. مبارزه با نظم موجود, برهم ریختن قواعد اجتماعی, بزیر کشیدن طبقه حاکم و منسوخ نمودن قوانین جاری ,اگر در طبیعت شبیه سازی گردد انگار از تخم کلاغی جوجه عقاب سربراورد! و این چنین است که «انسان» مفهوم خود را (چه در زندگی شخصی و چه اجتماعی)در آفرینش نظم نوین و شکستن  عادات و سنتهای کهن میابد ونه صرفا سخن گفتن

2- دیکتاتورها:
هرچقدر هم از ایشان بدمان بیاید از جمله افرادی هستند که در هم شکننده نظم پیشین و طراحان نظم جدید هستند. آنان خود «قانون» هستند – نظمی که بر پایه ارامش ایشان به جامعه تحمیل میشود بدست خود ایشان هردم ویران میگردد و نظم جدیدی برقرار میگردد – دیکتاتورها حاکم بر سرنوشت خویش و میلیونها انسان محرومی هستند که محکومند بر مدار غرایز فردی ایشان به حیات خود ادامه دهند. دیکتاتورهای  امروز در بسیاری از موارد همان انقلابیون سابقند. اما چرا این انقلابی سابق که زمانی ظاهرا برای برچیدن بساط ظلم وستم نظام پیشین بپا خواسته بود, هنگامی که خود به قدرت میرسد, بساط ظلم و ستم دیگر را در نظام اجتماعی تازه بپا میکند؟ پاسخ اینجاست که دیکتاتورها هیچگاه خود دیکتاتور نمیشوند بلکه این برایند قوای اجتماعی است که آنان را بسطح تراز بالاتری از انرژی پرتاب میکند. یعنی در خلق موقعیت یک دیکتاتور, جامعه چه بسا گناه کارتر باشد. جامعه  و مجموعه قوانین باید پذیرای دیکتاتوری باشند تا شخصی مستعد از میان انقلابیون سابق در راس قرار گیرد و لزوما چنین شخصی مستعدترین انقلابی نیست. در همین مملکت خودمان مسلما اگر اشخاصی همچون آیت الله بهشتی  یا مفتح یا مطهری به سیلاب حوادث گرفتار نمیشدند, امروز دیکتاتور ایران سید علی خامنه ای نبود.

هنگامی که دیکتاتور توسط جامعه در مدار اختصاصی خود قرار گرفت و در مقام خدائی فارغ از همه قوانین به لذت حق تعیین سرنوشت خود, و بیشتر به مالکیت جان و مال وناموس همه مردم دست یافت(تجربه و لذت فوق العاده مست کننده ای که برای مردم عادی قابل لمس و درک نیست) و نظم خودساخته را برجامعه حاکم کرد دیگر بسختی می توان او را ازچنین لذتی منصرف کرد. اینچنین است که دیکتاتورها معمولا اصلاح پذیر نیستند و همچون صدام و قذافی و بشار اسد تا پای مرگ می ایستند یا اگر عاقلتر باشند و به اصلاحات تن دهند همچون حسنی مبارک از غصه دق کرده و بسرعت از پای می افتند.

3- انقلابیون:
انقلابیون مردمی که با شکستن و طرد باورها و سنتهای حاکم شجاعانه بر علیه نظم موجود مبارزه میکنند تا توازن قوا و نظم آرمانی خود برجامعه حاکم کنند و برهمزننده بساط گذشتگان و نظم کهن هستند, مفهوم واقعی انسان را باز تعریف میکنند. یک انقلابی از همان لحظه که پا به عرصه مبارزه عملی (نه صرفا کلامی) میگذارد از «لذت حق تعیین سرنوشت» برخوردار میشودواین لذت همانطور که پیش از این گفته شد آنچنان است که گاهی شخص انقلابی در زیر شدیدترین فشارها و شکنجه ها نیز از طعم شیرین آن دست نمیکشد. فرزاد کمانگر و بسیاری دیگر از زندانیان سیاسی از جمله شاهدان بی چون و چرای این ادعا هستند. طعم خوش خدائی کردن بر سرنوشت خویش و انسان بودن و انسان ماندن ...
جستن
یافتن
و آنگاه
به اختیار برگزیدن
و از خویشتن خویش
باروئی پی افکندن …
اگر مرگ را از این همه ارزشی بیش تر باشد،
حاشا حاشا که هرگز از مرگ هراسیده باشم
(احمد شاملو)

۱۳۹۱ شهریور ۱۹, یکشنبه

حق او اعدام نیست: فردا دوشنبه 20 شهریور91- زندانی سیاسی غلامرضا خسروی در نوبت اعدام

********************************************
آیا یک زندانی سیاسی دیگر فردا اعدام خواهد شد!؟
********************************************
غلامرضا خسروی، زندانی سیاسی محبوس در بند ۳۵۰ اوین است که با صدور اجرائیه رییس قوه قضائیه تاریخ بیستم شهریور برای اجرای حکم اعدامش تعیین گردیده است
غلامرضا خسروی ابتدا در سال ۸۶ در شهرستان رفسنجان توسط ماموران وزارت اطلاعات به اتهام جاسوسی بازداشت شد. وی در آبان سال ۸۷ در شهر رفسنجان مورد محاکمه قرار گرفت وبه اتهام کمک مالی به تلویزیون سیمای آزادی  به سه سال حبس تعزیری و سه سال حبس قطعی محکوم شد. حکمی که با اعتراض دادستان رفسنجان، سه سال حبس تعلیقی وی به تعزیری تبدیل شد. وی پس از بازجویی های طولانی در هشتم آذر ماه سال ۸۸ از سوی قاضی پیر عباسی در شعبه ۲۶ دادگاه انقلاب تهران محاکمه و با اتهام محاربه از سوی دادستانی مواجه شد که قاضی پیر عباسی رای به عدم صلاحیت دادگاه داد و اعلام داشت در مورد این زندانی قبلا حکم در شهرستان صادر شده است اما با دخالت دیوان عالی کشور ریاست این شعبه قاضی پیرعباسی مجبور به تشکیل مجدد جلسات دادگاه شده و نهایتا وی در سال ۸۹ به اعدام محکوم شد

خانواده خسروی پیش از این با تاکید بر ایرادات فاحش در پرونده اتهامات غلامرضا گفته بود: “در زمانی که دادستان تهران مرتضوی بود، غلامرضا تحت فشار قرار داشت تا از او مصاحبه بگیرند اما او حاضر به مصاحبه و اعتراف اجباری نشد. پس از آن پرونده او را به تهران منتقل می کنند و آقای حیدری فر دادیار پرونده می شوند و اتهام محاربه به او می زنند. اما قاضی شعبه ۲۶ پیرعباسی گفت این پرونده بررسی شده و حکم زندان برایش صادر شده و نمی تواند بر روی آن نظر دهد و پرونده را قبول نکرد. بعد از مدتی تحت فشارهای حیدری فر، قاضی پیرعباسی حکم محاربه و اعدام را صادر می کند. نکته قابل توجه اینکه چون در این پرونده چیزی وجود نداشت اتهامات قبلی یعنی اتهامات سال ۶۰ را به پرونده اضافه می کنند در حالیکه غلامرضا پنج سال برای آن اتهامات زندان کشید و حکمش را گذرانده بود. حتی شعبه ۳۱ دیوان عالی این حکم را نقض کرده و گفته بود از نظر شکلی این حکم اشکال دارد. پرونده را به شعبه ۲۶ بازگردانند و قاضی پیرعباسی اتهام محاربه را تایید کرد و حکم اعدام صادر نمود. ببینید سال شصت هم که دسته دسته اعدام می کردند اتهام غلامرضا این قدر کم بود که فقط ده سال زندان به او دادند و بعد از گذراندن پنج سال آزادش کردند
همان زمان هم که بر او برای اعتراف گیری فشار می آوردند غلامرضا محکم به آنها گفت که من حاضرم تعهد بدهم که دیگر هیچ فعالیت سیاسی نکنم اما حاضر نباشید که من را تفتیش عقیده کنید.”
خانواده خسروی در پایان اضافه می کند: “خوشبختانه وضعیت روحی غلامرضا خوب است. دیروز هم که ملاقات رفته بودیم نمی توانستیم جلوی اضطراب و ناراحتی خود را بگیریم اما غلامرضا آرام بود و به ما دلداری می داد. در زندان هم صنایع دستی و کلاه درست می کند و به دوستانش هدیه می دهد. یکی از همبندی هایش هم که آزاد شده می گفت غلامرضا بعضی اوقات تا صبح می نشیند و کارهای دستی انجام می دهد و روحیه خود را حفظ کرده است



۱۳۹۱ شهریور ۳, جمعه

اگر میرحسین نباشد...ا


حوادث پی در پی هم می آیند. حوادث هم اگر زیاد با هم جفت و جور شوند حتما به ریسمانی متصلند. چه کسی باور میکند سر یک پیچ تند تاریخی, همانجا که «نظام» فرو رفته در باتلاق تحریم ها, سخت دست و پا میزند,اقتصاد زنجیر پاره کرده وتوده های مردم و طبقات اجتماعی را بزمین می افکند, درست در زمانی که هلهله آغاز جنگی خانمان سوزاز هر دو طرف بلندتر از هر زمان دیگری بگوش میرسد و «اتفاقا» آنهم درست در مقطعی که بشار اسد این یار"جانی" نظام اسلامی برای دست شستن از قدرت آماده میشود.بازهم دقیقا در همان زمانی که «دلسوزان و مصلحان نظام» بار دیگربه صرافت افتاده اند که نظام را با تکرار نمایش کسالت بار انتخاباتی از ورطه سقوط حتمی برهانند و «اتفاقا» پیش پای اجلاس سران غیر متعهدها که درخواست شده بود با میرحسین موسوی ملاقاتی داشته باشند...ناگهان رهبر زندانی جنبش انقلابی سبز دچار ناراحتی قلبی شده وسراز بیمارستان در آورد؟

555 روز از اسارت رهبر جنبش سبز گذشت . این میرحسین بود که با فراخوان 25 بهمن 89 جنبش سبز را به بهار انقلابهای عرب پیوند زد. میرحسین بود که نه تنها آخرین پرده اصلاحات را در 25 خرداد پشت سر گذاشت که پلی شد میان انقلاب و جنبش انقلابی

این تنها حاکمان تمامیت خواه نبودند که گرفتار«جنبش خیابانی به سبک انقلاب 57 » شدند.اصلاحطلبان نیز که بصراحت و شفافیت هرچه تمامتر از بعد از عاشورای 88,میرجنبش را در میانه میدان تنها گذاشته بودند, با فرصت طلبی سکوت پیشه کردند تا دریابند "سرانجام باد به کدام سو خواهد وزید" با فراخوان 25 بهمن 89 به یکباره غافلگیر شدند. زمان برای بیانیه 17 مهندس به پایان رسیده بود و جنبش وارد فاز انقلاب شده بود.

نقش میرحسین هدایت دوباره جریان نیمه کاره انقلاب 57 به مسیر اصلی خود بود. انگار از 22 بهمن 57 تا 25 بهمن 89 فقط سه روز گذشته بود!.  میرحسین نقبی بود بر فراز این 32 سال. پیوند تجربه نسل جوان انقلابی 57 ونسل سوم بنام جنبش مدرن سبز. همان موج انقلابی که بساط سلطنت را برچیده بود باید بساط خلافت را نیز برهم زند. پس زنده باد انقلاب

شاید مذاکرات بیت رهبری ومصلحان نظام با میرحسین به توافقی نرسید  که میر جنبش اینچنین راهی بیمارستان شد. اگر میرحسین نباشد دیگر دغدغه ای برای ملاقات با سران غیرمتعهدها نیست. اگر میرحسین نباشد بیانیه منسوخ شده هفدهم میرحسین و تنازل به قانون اساسی اخرین سند مکتوب وراث اصلاح طلب خواهد بود. اگر میرحسین نباشد دیگر برای مصلحان نظام مانعی بنام «آزادی رهبران سبز» وجود نخواهد داشت. اگر میرحسین نباشد ساز ونقاره اصلاحطلبان برای نمایش انتخابات گوش فلک را کر خواهد کرد. اگر میرحسین نباشد میتوان نامش را دزدید و هویت انقلابی اش را انکار کرد

۱۳۹۱ مرداد ۲۳, دوشنبه

زلزله آذربایجان: بلایای طبیعی یا قربانیان نظام ولایت فقیه؟


دستورعمل ساده و مختصری از «بالا»  به پائین دستی ها رسیده بود: قضیه زلزله را مسکوت بگذارید!. اینروزها همه چیز الکترونیکی شده. فرامین « آقا»  با فشار یک انگشت  به سراسر «نظام» لینک شده و«قضایا» بسادگی با بصیرتی خداگونه که عقل بشر از درک آن عاجز است, حل می گردند. به همان سادگی که قضیه ریاست جمهوری در شب 22 خرداد 88 با فشاریک انگشت «آقا» بر کیبرد روسی  حل شد و اکثریت مردم که در این آزمون بازنده شده بودند, در میان خونهای جاری شده جوانان بخوبی دریافتند نظر «آقا» به چه کسی نزدیکتر است.

اما چرا این جانشین شرمنده خدا حتی از پخش شدن اخبار زلزله آذربایجان اینچنین می هراسد؟ چه مشکلی بود که حاضر نشد صرفا بخاطر ظاهرسازی با اعلام چند روز عزای عمومی و نمایش دروغین همدردی با مردم وجهه ی ویران شده خود را حداقل کمی ترمیم نماید؟

پاسخ بسیار روشن است: نظام ولایت فقیه خوب میداند که مسئول مستقیم تلفات و خسارات وارده به مردم آذربایجان در یک زلزله  چند ریشتری است که «عقل بشر» در سرزمین کفار انرا نه فقط از لیست بلایای طبیعی حذف کرده که  حتی بدنبال راهی برای تولید انرژی پاک از این نیروهای طبیعی ست.
 نظام نالایق و غیر منتخب فقیهان بخوبی میداند که باز شدن در بحث و گفتگو در مورد زلزله اخیر, بسرعت هم خاطره تلخ مسکن سازی انبوه جهت بازسازی لبنان را در اذهان زنده خواهد کرد و هم حقانیت شعار « نه غزه,نه لبنان جانم فدای ایران» که توسط میلیونها ایرانی در خیابانها سر داده شد و بخون کشیده شدند.
قربانیان زلزله آذربایجان نه قربانیان یک حادثه طبیعی که قربانیان تعمدی یک جنایت آشکاربر علیه بشریت بطور عام و مردم ایران بطور خاص هستند. زلزله ای که میتوانست تحت مدیریت یک حکومت منتخب و شایسته در طول فقط نیمی از عمر نظام اسلامی با افتادن چند کتاب از قفسه یک کتابخانه ختم به خیر شود,جدای از خسارات مالی بی حساب, تاکنون  صدها کشته و هزاران زخمی بجای گذاشته است.
 نظامی که با گرفتن حق رای وحق  انتخاب افراد شایسته ازسوی مردم, خود مسئول مستقیم همه ناکارامدی ها, تلفات و خساراتی است که بر سر این مردم آوار کرده اند ودیر یا زود باید در دادگاه های مردمی در مقابل مسئولیتهای خود پاسخگو باشند.

آنان که با تسلیم شدن در مقابل سلطه جنایتکاران, بعد از تجربه شکستهای متعدد هنوز هم دغلکارانه  از اصلاح رژیم گفتگو میکنند و با فریب مردم بر عمر این نظام بی لیاقت سراپا فاسد می افزایند. خواه ناخواه در همه این جنایات شریکند. هر روزعمر بیشتر نظام ولایت فقیه مستقیم یا غیر مستقیم با تلفات انسانی و خسارات مالی جبران ناپذیر همراه است.

برای کاهش و جلوگیری از تلفات و خسارات هرچه بیشترو پایان بخشیدن به اینهمه تباهی و فلاکت راهی بجز گام نهادن در مسیر نبردنهائی نیست. وظیفه تک تک ماست که با آماده کردن ذهن مردم برای کنش نهائی به مردم آگاهی و اطمینان دهیم که هزینه های چنین نبردی از خسارات مادی و معنوی که ازبقای  نظام ولایت فقیه به ملت وارد میشود بمراتب کمتر خواهد بود و شهامت کمتری از ماندن در زیر آوار نظام ولایت نیازمند است