۱۳۹۱ فروردین ۲۳, چهارشنبه

رژیم توتالیتر در نبرد با اشباح


نظام توتالیتر یعنی زیستن در اکواریم:
درروزگاری نامعلوم جائی در کف دریا  شهری همچون اکواریم بنا کرده بودند که  به اندازه حجم خودازهوا پربود. اکثرقریب به اتفاق مردمان این شهر که پیش از این مثل یک دوزیست هم در ساحل از هوای تازه استفاده میکردندو هم در دریا مانند یک ماهی شادمانه میزیستند, بناگهان بر اثر بالا آمدن آب دریاها(احتمالا بر اثر گرمایش زمین) مجبور شدند برای حفظ آخرین ذرات هوا, شهری محصور در دل دریا همچون آکواریم بسازند تا هم خود دوزیست باقی بمانند و یادگارهای گذشته را حفظ کنند و هم آن دسته کوچک از هموطنانشان که فقط قادر بودند از هوا تنفس کنند به زندگی خود ادامه دهند.
 پر واضح است در چنین شرایطی حفظ این اکواریم برای  هوازیان بسیار حیاتی تر بود. آنان مصمم بودند بهر قیمتی از نفوذ آب دریای آزاد به درون شهر جلوگیری کنند چراکه مسئله مرگ و زندگی بود. برعکس بقیه مردم شهر مایل بودند آزادنه در دریای بیکران زندگی نوینی را آغاز کنند. بنابراین ساکنان هوازی طبق یک طرح و نقشه حساب شده انقلاب کردند و حاکمیت آکواریم-شهر را بدست گرفتند. آنان رژیمی توتالیتر یا تمامیت خواه را پایه گذاری کردند و آهسته آهسته قوانین مخصوص خود را بشکل زیر به همه ساکنان شهر تحمیل کردند:

1- ایدئولوژی ما نفس کشیدن فقط از هواست. این اصل و نسب ما و در جهت حفظ هویت گذشته و سنت هاست.هیچ احد و الناسی حق ندارد با دریای آزاد در ارتباط باشد وگرنه بعنوان جاسوس دشمن و برهم زننده نظم و امنیت عمومی اعدام میشود

2- خارج از اکواریم هر چه هست دشمن است و ساکنان شهر حق ندارند هیچگونه نمادی از خارج(دریا) با خود همراه داشته باشند که این به معنی تهاجم فرهنگی و همکاری با دشمن محسوب میگردد

3- در هنگام انتخابات کاملا مختارید از میان افراد صالح  که از میان مومنین(نام دیگری برای هوازیان) برگزیده شده اند, شخص اصلح را انتخاب کنید. تشخیص افراد صالح طبق قانون بعهده شورای نگهبان هوا سپرده شده است

4- در تمامی مراکز آموزشی فقط تنفس از طریق هوا, مطابق دستورات الهی مکتوب در کتاب مقدس تدریس میشود و هر گونه علوم دریائی کفرامیز بوده و تدریس و تبلیغ ان ممنوع میباشد و مرتکبین به اشد مجازات محکوم خواهند شد

...نیازی به طرح بقیه قوانین نیست همه ایرانیان براحتی می توانند با یک تبدیل ساده قوائد حاکم بر رژیمهای توتالیتر بطور مشخص حکومت اسلامی را به قوانین شهر اکواریم  شبیه سازی کنند. اما آن چیزی که در این مثال می تواند درسهای آموزنده ای داشته باشد تبدیل قوانین و قوائد بطور معکوس یعنی آوردن راهکارها از اکواریم-شهر به حکومت اسلامی ست. بطور مشخص تر ما ساکنان اسیر حکومت دینی همانگونه میتوانیم به آزادی برسیم که ساکنان اکواریم-شهر به دریای آزاد. یعنی با ایجاد رخنه یا روزنه بر دیواره های اکواریم. بیائیم موضوع را جدی تر دنبال کنیم.
معادل هوازیان در حکومت اسلامی افکار فسیل شده و مندرس روحانیان است که چنانکه در سرزمینی مثل ایران محبوس و حفظ نمی شد و دیوارهای بلندی برای بقا بدور آن کشیده نمی شد, اکنون در موزه میباید جستجویشان میکردیم. اما باید در اینجا توضیح داده شود که چرا در مثال آکواریم ما به دوزیستان تشیبه شده ایم . این یعنی ما بکلی بی تقصیر و تافته جدا بافته از یک حکومت توتالیتر نیستیم. اگر نژاد پرستی درمیان آلمانیها رواج نداشت,بازیچه ی افکارهیتلر نمی شدند و اگر اکثریت مردم ما مسلمانانی ساده دل نبودند, عکس خمینی را در ماه نمیدیدند.یعنی بافت رژیم توتالیتر از همان نخی ست که حداقل بخش مهمی از ملت را با ان بافته اند.البته این خاصیت عام همه رژیم های توتالیتر است که حتما میباید در جائی با دیوارهای بلند زندگی کنند. چرا که هوائی که تنفس میکنند با اتمسفر کلی حاکم برسیاره هماهنگی ندارد. توتالیتر بودن برای چنین حاکمانی یک انتخاب نیست بلکه یک اجبار است.دقیقا مشابه این وضعیت برای نظام استالین,هیتلر و کره شمالی نیز حاکم بود وهست. وجه تمایزاین رژیم ها فقط درترکیبات متفاوتی ست که تنفس میکنند(ایدئولوژی های متفاوت), همگی آنان هیچ روزنه ای را در ایدئولوژی خود نمی توانند تحمل کنند چرا که بسرعت خفه خواهند شد. مثلا گاهی گفته میشود چرا این حکومت دست از حجاب زنان برنمی دارد بروند نفت شان را بفروشند بزنان چه کار دارند؟ مسئله این نیست! مشکل اینجاست که حجاب زنان چنان که برداشته شود در دیوار اکواریم(ایدئولوژی) روزنه ای ایجاد میشود که  ازهمان نقطه تمام فضای اکواریم را آب خواهد گرفت.
پس قانون عام برای رژیمهای توتالیتر چنین است کوچکترین روزنه ای نیز نباید گشوده شود
ازهمین گزاره نتیجه ای برای مبارزان نیز قابل وصول است:باید در دیواره روزنه ای گشود هرچند کوچک اما پایدار و همیشگی

همینطور تفاوت اساسی رژیم های اتوریتر مثل نظام پیشین ایران یا قذافی ویا بشاراسد با نظام های توتالیتر نیز در همین توصیفات مشخص میگردد. یعنی رژیم های استبدادی اتوریتر لزوما نیازمند به زیستن در  اکواریم با دیوارهای بلند نیستند. بنابراین در هنگام هر گونه مقایسه باید چنین تفاوت مهمی را در نظر گرفت

پایدار بودن یا نبودن روزنه ای که گشوده میشود برای هر دو طرف بسیار پراهمیت و حیاتی ست. درواقع رژیم های توتالیتر بدلیل زندگی آکواریمی که (برخلاف جریان واقعی سیاره ای که در آن زندگی میکنند) برای خود فراهم کرده اند بدلیل فشار واقعیتها و امواج سهمگین دریا و ساکنانش  دائما در معرض خطر منافذی هستند که هر دم گشوده میشود. اینست که شما دستگاه رژیم را با همه مزدورانش دائما در حال فعالیتی عجیب و باورنکردنی و تمام نشدنی میبینید. آنان دائما در حال یافتن روزنه ها حتی در اتاق خواب ها هستند. اگر بتوانند گفتگوی میان زن و شوهر ها را نیز کنترل میکنند. در کناربستن روزنه اینترنت,بستن روزنه ماهواره ها,سرکوب وحشیانه راهپیمائی های اعتراضی, وهزاران کار طاقت فرسای دیگر, جلو کشیدن روسری خانمها نیز بعهده ایشان است.

همانطور که گفته شد بدلیل وجود امواج و ضربات متعددی که واقعیتها اعم از خارجی و داخلی به اکواریم رژیم های توتالیتر وارد میکند. ایجاد شکافها یک امر عادی ست. انچه مهم است و رژیم های توتالیتر همواره همانند یک روانپریش سرگردان نگرانش هستندایجاد روزنه های جدیدی ست که رژیم قادر نباشد تشخیص داده و بموقع مسدودش کند. این همان چیزی ست که ما ایرانیان بنام توطئه,فتنه و دسیسه از طرف دشمن یکسره میشنویم . رژیم اسلامی هم تا کنون «فتنه» های زیادی بخود دیده است یعنی براثر هجوم واقعیتها از بیرون و از جان گذشتگی مبارزان آزادی روزنه های زیادی گشوده شده و اب نجات بخش زیادی بدرون جامعه سرریز شده که هر بار توسط رژیم محکمتر از پیش مسدود شده. بله ! نکته در همین جاست! . هر روزنه ای که گشوده میشود چنان که تداوم نداشته و بخوبی مقاومت نکند توسط رژیم توتالیتر محکمتر از قبل مسدود میشود.
برای اجتناب از کلی گوئی چند مثال مشخص را مطرح میکنم
1- سازمانهای سیاسی  مخالف در اول انقلاب بشدت سرکوب شده و رژیم امکان سازماندهی مجدد احزاب و سازمانهای جدید را کاملا مسدود کرد

2- جریان اصلاحات در سال 76 روزنه جدیدی بود که بدلیل عدم مقاومت کافی از سوی مردم و رهبران اصلاحات, نهایتا از طرف رژیم سرکوب و تمام روزنه های آن کاملا مسدود شد . بنابراین بطور قاطع میتوان گفت روزنه اصلاحات برگشت پذیر نیست و اصلاح طلبان کنونی بجز فریب خود و مردم کاری از پیش نمیبرند

3- جنبش سبز حقیقتا روزنه یا بهتر بگوئیم شکاف عظیمی را در دیواره اکواریم رژیم ایجاد کرد. هرچند رژیم موفق شد بعضی روزنه های اصلی از جمله تظاهرات خیابانی را کاملا مسدود کند و تقریبا می توان مطمئن بود که خیزش دوباره جنبش از این طریق امکان پذیر نیست اما این به معنی مسدود بودن همه روزنه ها برای جنبش نخواهد بود.

جنبش سبز تا زمانی که در اذهان مردم زنده است و یاد و خاطره  ضربات اساسی که به پیکره رژیم توتالیتر وارد کرده از خاطره ها محو نشده همچنان پرامید است. رژیم مانند گذشته سخت در تلاش است که این شکاف را نیز با چسبی بسیار محکم مسدود کند و نهایتا با آب دهان و قلم اصلاح طلبانی همچون عباس عبدی با کاغذ دیواری روشنفکرانه تزئینش نماید تا چیزی دیده نشود و از اذهان کاملا پاک گردد  و همچون جریان اصلاح طلبی دیگر هیچ راهی برای امتداد نیابد. در این راه تا حدودی موفق بوده اما نه کاملا.

این بحث را میتوان مدتها ادامه داد اما بعنوان یک نتیجه کاربردی مایلم چند خط زیر را بیان کنم:

جنبش سبز زنده است چون در اذهان مردم هنوز زنده است. تاکتیک راهپیمائی مسدود شده است اما مهم نیست! باید روشی دیگر را برگزید تا اعتراضی دستجمعی را سازمان داد که با معنای مبارزه بی خشونت نیز هماهنگی داشته باشد. در یک نظام توتالیتر تاکتیک راهپیمائی مقدمه ایست برای نبرد مسلحانه آتی که فعلا در خرد جمعی جایگاه و وزنی ندارد. تناقض «تاکتیک اتخاذ شده» با «منش بی خشونت » این بود دلیل اصلی شکست راهپیمائی های خیابانی . باید به مقاومت منفی روی اورد هر مقاومت جمعی بهر شکل روزنه ای است بدنیای آزاد . باید ماموران نظام را وادار کرد که با اشباح بجنگند . تاکتیکی که برگزیده میشود باید با منش بدون خشونت همخوانی داشته باشد. تحریم خیابان همان تظاهرات خیابانی ست با حضور اشباح . نبودن ما در خیابانها در ساعتی که قاعدتا میبایست باشیم یک نوع تظاهرات خیابانی ست که میتواند بارها و بارها تکرار شود. یعنی ایجاد یک روزنه پایدار در اکواریم رژیم توتالیتر

۱۳۹۱ فروردین ۲۱, دوشنبه

یازده اردیبهشت روز جهانی کارگران: هنوز هم می توان فراخوان داد و اعتراض کرد


پس از حماسه 25 بهمن89 و تجربه چندین و چند فراخوان ناموفق, به نظر میرسد «ناکام» به صفت جدائی ناپذیر «فراخوانهای اعتراضی» تبدیل شده است.به نظر میرسد طرفداران فراخوان در شرایط کنونی بجز معدودی آدم متوهم مجازی نیستند که احتمالا در آنسوی آبها بسر میبرند و از هیچ چیز خبر ندارند و اصلا نمی دانند راهپیمائی کردن در حکومت اسلامی یعنی چه, یا مردم ایران در زیر چه فشاری قرار دارند.

با همه این احوال باید به این سوالات اساسی پاسخ داد که اگر اعتراض نکنیم چه کنیم؟ آیا در یک وضعیت  عادی بسر میبریم که دلایل اعتراضات دو سال و نیم گذشته فقط از روی سبری شکم بوده؟ آیا باید منتظر نشست تا جنگ و قحطی و فروپاشی مملکت سرنوشت ما را رقم بزند؟
سوال مهمتر این است که چرا در حالی که علاوه بر همه دلایل گذشته ده ها دلیل محکم دیگر برای اعتراض بوجود آمده و بحرانهای عظیم اقتصادی, سیاسی,امنیتی,خارجی و...جان و مال و زندگی ایرانیان را بمخاطره انداخته و اکثریت مردم حتی از فردای خود اطمینان ندارند, از سازمان دادن کوچکترین اعتراضات نیز عاجز و درمانده ایم؟

مسلما دلیل سکوت نامعقول و نامفهوم کنونی کمبود دلیل برای اعتراضات نیست. نه تنها مردم که خود حکومت هم در بحرانهای غریبی بسر میبرد که هر کدام آز انها در یک شرایط استاندارد به اندازه یک زلزله 8 ریشتری میتواندهر جامعه ای را از بن زیر و رو نماید.میتوان این سکوت مرموز را از صفات و خصوصیات خاص مردم ایران دانست و صورت مسئله را پاک کرد. اما حقیقتا اینگونه نیست. مردم بارها و بارها پیش از این اعتراض کرده اند و باید در نظر داشت گرچه مفهوم «مردم» بصورت عام معنای مشخصی دارد اما در هنگام اعتراض عملا این مردم در مفهوم عام نیستند که اعتراض میکنند بلکه مردم در دسته بندی های مشخص و معین هستند که دست به اعتراض میزنند. این حقیقت از ویژگی های خود اعتراض سرچشمه میگیرد که باید به دلیل مشخصی صورت پذیرد و مخاطبان مشخصی را به صحنه بکشاند. بطور مثال کارگران یک کارخانه برای چند ماه نگرفتن دستمزد اعتراض میکنند. یا معلمان برای افزایش حقوق یا دانشجویان برای حق بیان یا حقوق صنفی یا رای دهندگان برای یک تقلب انتخاباتی و گرفتن حق رای.

بنابراین فراخوانهای اعتراضی وقتی موفق خواهند بود که اولا دلیل مشخصی را بعنوان دلیل اعتراض مطرح کنند و ثانیا مخاطبان مشخصی را هدف قرار دهند. اما اینها کافی نیست و دو مورد دیگر نیز بعنوان شرط لازم برای موفقیت فراخوان مورد نیاز است. یکی اینکه مخاطبان فراخوان دهندگان را بعنوان نماینده خود بپذیرند و دوم اینکه روش اعتراضی با توجه به شرایط واقعی جامعه از سوی مخاطبان پذیرفته گردد.

یازده اردیبهشت فرصت خوبی ست برای انجام یک فراخوان موفق. اما فراخوان یعنی "یک کنش اعتراضی جمعی قابل رویت" و نه صرفا راهپیمائی از امام حسین تا انقلاب- نگارنده از 22 بهمن 88 تاکنون مخالف جدی راهپیمائی بوده وبارها کنش تحریم خیابان (تحریم وسایل نقلیه عمومی از 8 تا 10 صبح) را بجای راهپیمائی پیشنهاد کرده است . هدف اعتراض میتواند مشخصا اعتراض بر علیه تورم و گرانی لجام گسیخته و سیاست های فاجعه بار اقتصادی حکومت که مسببت فقر و بیکاری و عدم امنیت اقتصادی ست تعیین گردد. مخاطب این فراخوان بطور خاص کارگران و کارمندان و همینطور رانندگان و مسافران وسایل نقلیه عمومی و بطور عام مردمی ست که از شرایط اقتصادی کنونی به تنگ آمده اند.

امادر فقدان یک شورای رهبری و سازمانها و احزاب, چه کسانی باید این فراخوان را مطرح کنند؟ مسلما در خط مقدم نمایندگان کارگران و زحمتکشان و نیروها و تشکلهای کارگری و بدنبال آنها باید از طرف کلیه گروه های دیگر از جمله جنبش چپ و آزادیخواه,دانشجویان و زنان و... هر کدام متناسب با خواسته های مشخص خود از این فراخوان حمایت کنند

۱۳۹۱ فروردین ۱۴, دوشنبه

عباس عبدی روشنفکری با یک دهه تاخیر


پرداختن به پاسخ های مبسوط آقای عباس عبدی به یادداشت جناب کاظمیان فرصت مطلوبی ست برای شناخت و جمعبندی یک جریان روشنفکری که وجوه مشخص آن بجز «تاخیر در پاسخ دهی» نسبت به آنچه در زمان حال در جامعه میگذرد, وابستگی مفرط شان به دستگاه حکومت نیزهست.

اهمیت بررسی این جریان روشنفکری وابسته از انجا ناشی میشود که نه تنها بعد ازگذشت سه دهه تاثیرات مخرب ایشان بطور خاص بر جنبش آزادی خواهی ایران بخوبی احساس میشود که از عوامل فلاکت کنونی و بن بست امروز جامعه ایران بطور عام نیز هستند.

شاید بتوان به لحاظ تقویم و تاریخ روز تسخیر سفارت امریکا را روز اعلام موجودیت این دسته ازروشنفکران که بطرز حیرت انگیزی اصرار دارند پشت سر تاریخ حرکت کنند, در نظر گرفت. روزی که عده ای با جست زدن روی دیوار سفارت آمریکا با چند دهه تاخیر در مقایسه با انقلابیون دهه 40 و 50 و تحت حمایت قدرت حاکم به تقلید مضحکی از انقلابی گری دست زدند. شبه انقلابیونی که به ریسمان قدرت آویزان شده و حاصل کارشان جنگ وفلاکت ایران و سرنگونی دولت موقت یعنی تنها دستاورد نیمه دمکراتیک انقلاب 57 بود.(البته بیان دو دهه زندانی شدن انسانهای شریفی همچون عباس امیر انتظام بر اثر همان اقدام جاهلانه و ارتجاعی, بقول آقای عباس عبدی جایش در این تحلیلها نیست)

از دومین حرکت دست جمعی ایشان در کنترل و به شکست کشاندن خیزش مردمی در جریان اصلاحات که برهمگان روشن است دراینجا عبور کرده و به سومین حرکت این جریان روشنفکری وابسته درارتباط با  جنبش سبز میپردازم.

از قصور و ضعف جنبش سبز و راهبران آن که نقطه اوج آن در خانه نشینی 12 اسفند متجلی شد نباید بسادگی گذشت. اگر این قصور و خانه نشینی نبود امروز شاهد نبودیم که این اصلاح طلبان ابدی والتقاطیون وابسته به حکومت این چنین جسارت یابند وبا نگاه عاقل اندر سفیه از انداختن رای نکبت بار خود به صندوق حکومت نه تنها دفاع کنند که به تحریم کنندگان نیز بتازند.
شاید بتوان تمامی یادداشتهای طولانی اقای عبدی را در چند عبارت زیر خلاصه کرد:

در اصلِ عزم حکومت تفاوتي رخ نداده(نسبت به زمان قبل از خرداد 88)، ولي اشتباه اصلاح‌طلبان(درانتخابات 88)، بهانه‌ي شكل‌گيري اين وضع را فراهم كرد و اكنون هم هيچ راهي جز اصلاح آن اشتباه وجود ندارد. هر گونه اصراري بر ادامه‌ي آن راه جز اين كه يك اشتباه به اشتباهات پيشين اضافه مي‌كند، نتيجه‌ي ديگري ندارد

تا جائیکه از متن برمیاید منظور آقای عبدی از اشتباه اصلاح طلبان در جریان انتخابات 88 پیوستن به «جنبش مردمی» یا فراهم کردن زمینه آن بوده است.آقای عباس عبدی که بنا به جایگاه خود فقط از منظر حکومت به جامعه مینگرد و از موضع یک معلم با شاگرد خود یعنی جناب کاظمیان گفتگو میکند, خود هنوز از درک الفبای خیزش های مردمی و انقلاب عاجز است و گمان میکند انقلابها هم همچون جریان مطلوب خودشان حاصل اراده حکومتها یا روشنفکران وابسته به آنهاست. هیچ انقلابی و هیچ خیزش مردمی در هیچ جای جهان با دستور از بالا و به اراده روشنفکران طراحی و اجرا نشده است. تنها (والبته مهمترین) وظیفه روشنفکران مردمی در چنین حوادثی,تشخیص بموقع و هدایت صحیح آن است.
ظاهرا در فرهنگنامه سیاسی جریان مطلوب آقای عبدی قدرت و موازنه قدرت فقط در حاکمیت تعریف میشود که راه تعامل با ان هم فقط مشارکت در انتخابات حکومتی به هر قیمت و تحت هر شرایط است چرا که:

زيرا کشورهای جهان سوم بر اثر تأثير پذیری(اثرات نمایشی) خارجي و به گونه‌اي صوري و براي نمايش به انتخابات تن داده‌اند، آن هم انتخاباتي که از ابتدای شکل‌گیری انتخاباتی حداكثري بود، در نتيجه تقلب هم مي‌كنند تا اسمش باشد ولي رسمش نباشد چون قدرت دارند و نمی‌خواهند از دست بدهند. ولي در غرب اين انتخابات محصول موازنه قواي نيروهاي اجتماعي است و حكومت وقتي تن به انتخابات و حضور اين نيروها مي‌دهد كه از پيش، فشار لازم بر آن وارد شده و انتخابات را از طریق عقب‌نشینی پذیرفته باشد

بگذارید نظرات آقای عبدی را با اجازه ایشان خلاصه کنیم:
1- راه رسیدن به دمکراسی شرکت در موازنه قوا ست که البته این قوا صرفا در باندهای حاکم معنا پیدا میکند معنای این هیچ چیز جز مشارکت ابدی در انتخابات حکومتی نیست و این تنها راه درست و اصولی  برهم زدن تعادل قوا به نفع دموکراسی خواهان است
2- جنبش و انقلابهای مردمی که خارج از حیطه و سلطه یا بازی حکومتگران باشند اساسا «اشتباه» هستند که بهر شکل باید با آنها مقابله کرد. چرا که خارج از چهارچوب موازنه قوا وانتخابات حکومتی ست. بنابراین به دموکراسی منجر نمیشود

آیا از کلام و عملکرد آقای عبدی چیزی بجز دو بند بالا میتوان نتیجه گرفت؟ حال موقع مناسبی ست که مانیز به سوالات آقای عبدی که از منظر خود چالشی عظیم!! در برابر حقانیت جنبش سبز ایجاد کرده اند پاسخ شایسته ای دهیم:

علي‌رغم اين موارد، آنچه كه هنوز مورد سوال است اين است كه دوستان شركت‌كننده در انتخابات سال ۱۳۸۸، كه همه شرايط را به نسبت مناسب مي‌دانستند، چرا پس از آن عنوان «كودتاي انتخاباتي» [البته اين هم از آن اصطلاحات دوستان است و با تكرار آن مي‌خواهند ایده‌اي را جا بیندازند.] بر آن بار كردند؟ آنان يا بايد بگويند كه از اول هم مي‌دانستند چنين مي‌شود(آن هم در حد کودتا) و با علم به اين مسأله وارد انتخابات شدند، در اين صورت بايد این موضع را صريح اعلام كنند تا دیگران بدانند با چه کسانی مواجه‌اند، ولي اگر از ابتدا نمي‌دانستند كه چنين اتفاقي ممكن است رخ دهد و آقاي موسوي در همان دور اول عازم مقر رياست جمهوري مي‌شود، در اين صورت بايد پاسخگوي چند مطلب باشند:..

آقای عباس عبدی ! آنان که در انتخابات سال 88 از موضع تقویت و تحکیم جنبش سبز مشارکت کردند از ابتدا میدانستند با چه حکومتی مواجهند و همانطور که پیش از این اشاره شد, بوی گوارای خیزش انقلابی مردم را احساس کرده بودند( نه آنکه آنرا خود خلق کرده باشند) بنابراین در چنین نقطه عطفی بنام روز انتخابات چه با مهندس موسوی بعنوان رئیس جمهور یا بعنوان رهبر جنبش , خیزش انقلابی مردم تحت نام جنبش سبزتداوم ییدا میکرد و شعار جمهوری ایرانی در خیابانهای تهران دیر یا زود سر داده میشد. اشکال شما این است که از همان ابتدا که با دستور روحانیون حاکم از دیوار سفارت امریکا بالا میرفتید به چیزی بعنوان نیروی مردم اعتقادی نداشتید و تا به امروز نیزبا تکیه به اکرام حکومتیان قدمی در کنارخیزش مردمی برای سرنگونی حاکمیت دینی برنداشته اید. امروز هم همچون گذشته نسبت به خیزش انقلابی سبز به اندازه یک دهه تاخیر دارید و در زمانیکه اصلاح طلبی را با تابوت میبرند می توان شما و همکیشان تان را در روز 12 اسفند 90 تجسم کرد که چگونه با دست وروی نشسته ,شناسنامه در دست,و به امید پر کردن شکافهای اساسی حکومت دینی  (بر اثر ضرب شست نیروی انقلابی) با یک مشت برگه باطله, پیشتاز صفوف خلوت انتخاباتی شدید که در پشت سرتان عقب مانده ترین,محافظه کارترین و منفعت طلب ترین اقشار اجتماعی ایران بترتیب صف کشیده بودند

۱۳۹۰ اسفند ۲۸, یکشنبه

بمناسبت آغاز سال نو:ما رئيس جمهور خود را پس مي‌گيريم؛ شر بايد برود

تاريخ ايران آشناست از اين اسارت گرفتن‌ها، مصدق در قلعه جمشيديه و سپس در قلعه احمدآباد، منتظري در قلعه قم،‌ و اينك چند تن از جنبش سبز در قلعه حشمتيه. وقتي وزير اطلاعات مدعي است روز بيست و پنج بهمن مردم براي خريد عيد در خيابان بوده‌اند، همانطور كه ازهاري ادعا مي‌كرد صداي الله اكبر متعلق به نوار است، ‌شاهد هستيم كه چقدر آشناست، و چقدر آشناست دردمندي‌هايي كه خلق ايران همواره متحمل شده‌ است،‌ زندان‌ها، كشتارها،‌تبعيدها، و هجرت‌ها

 با دستگيري ميرحسين و شيخ، جنبش سبز لاجرم و به ضرورت قدم در ريشه‌اي‌ترشدن خود مي‌گذارد، ترمزهاي اين جنبش براي جلوگيري از افراطي‌كاري و نه راديكاليزه‌شدن،‌ در درون خود جنبش وجود دارند،‌اين ترمزها چيزي نيستند كه از بيرون با رويكردهاي منفعت‌طلبانه يا محافظه‌كارانه القاء شود. شر بايد برود و اين ترجيع‌بند جنبش ماست. ميرحسين نه راه بنيادگرايي است و نه راه نوليبراليسم، نه فاشيسم است، نه راه سرمايه‌داري وحشي. ميرحسين، نام عامي است كه مرتب و لاجرم خود را خلق مي‌كند. بنابراين همانطور كه خرداد هشتاد و هشت، جنبش، خود را نام‌گذاري كرد،‌ اينك بايد خود را تعميق كند. 
هيچ رويكرد محافظه‌كارانه‌اي نمي‌تواند جلوي حركت آن را بگيرد يا آن را اغفال كند. شر بايد برود. جنبش،‌شعار خودش را در خود بازتوليد مي‌كند، تنها آنانكه مصلحتِ يك روز ديگر، يك روز ديگر را بيشتر ماندن را در پيش دارند،‌ سوداي خاموش و كندكردن جنبش را دارند، اما آنان در هر لحظه عقب‌تر و عقب‌تر رانده مي‌شوند، ميرحسين نامي نيست كه بتوان مصادره كرد، ميرحسين نام خاص براي يك فرد نيست، زيرا نام عام ماست. آنكه به دنبال مصادره يك نام خاص است،‌ شر را بازتوليد مي‌كند.
 به قول آلن بديو،‌وقتي ملت آلمان در زمان هيتلر خود را كل مردم جهان ناميد، شر ظاهر شد.
رويه‌هاي حقيقت تنها خود را در وفاداري به يك رخداد ظاهر مي‌كند، ميرحسين موسوي از طريق اعلام وفاداري به امركليِ انقلاب تبديل به نامي عام شد. اينك حقيقت تنها از طريق وفاداري به اين نام عام متشعشع مي‌شود، نام عامي كه در فين كاشان، احمد آباد، در حشمتيه، يا بايد دقيق‌تر گفت، نام عامي كه اينك در در هر مكان عامي مي‌تواند ظاهر شود، و جنبش سبز تا اين لحظه نشان داده است كه مي‌تواند اين نام عام را خلق كند.
 يكي از معاني ریشه ای شدن اين است: شر بايد برود

پیام نوروزی در سرزمینی که رئیس جمهورش در زنجیر است

این دومین نوروز و بهاری ست که از راه میرسد در سرزمینی که رئیس جمهور منتخبش را بهمین جرم یعنی انتخاب شدن توسط مردم در زنجیر کرده اند.
 باز هم دیکتاتور در لحظه تحویل سال نغمه شوم خود را سر خواهد داد و از اسارت جوانه ها خواهد گفت از فتوحات خود در خشکاندن گلها و رودخانه و دریاچه ها سخن ها خواهد گفت. او باز هم قبای دروغ را بر تن حقیقت خواهد کرد و از مرگ بهار سخن خواهد گفت. دیکتاتور بیمار وسرشار از نفرت است,از بهار, از ایران و ایرانی  نفرت دارد . دیکتاتور از رنگ سبز بیزار است او از رویش جوانه ها نیز بیزاراست. دیکتاتور در اندیشه ای مالیخولیائی خود سخت گرفتار است. همواره در اضطراب و ترسی هولناک بسر میبرد تا مبادا حقیقت در گوشه ای برملا شود. مبادا در سرزمینی که خشکانده است جوانه دیگری بروید. عوامل وحشت را بهر سو گسیل میدارد تا جلوی رویش جوانه ها بگیرند! تا حقانیت دروغ را اثبات کنند. او دائما باید خود را انگونه که نیست اثبات کند و هیچکس به اندازه او در معرض خطر نیست. خطر برملا شدن دستهای خونینش, خطر آشکار شدن متقلب بودش, خطر کشف حقیقت, پوچ بودن افکار و ذهن بیمارش و خطر رویش جوانه ها...همه این حقایق زیبا برای دیکتاتور خطر محسوب میشود . حقیقتا چه موجود قابل ترحم ومفلوکی ست این دیکتاتور

خوشا به حال آنانی که در جبهه بهار میجنگند. خوشا به حال انسانهای آزاده ای که زمین را آبیاری میکنند تا جوانه ها برویند. خوشا به حال عاشقان, مبارزین راستین, راستگویان. خوشا به حال آنان که در نبرد راستی  با  دروغ بی تفاوت نیستند. بهار بر ایشان خجسته باد و برسازشکاران,بی تفاوتها, مزدوران دروغ وجهل و تباهی حرام باد

۱۳۹۰ اسفند ۲۵, پنجشنبه

به استقبال بهار خواهم رفت با زخمهائی در قلب و چسب زخمی برانگشت


بهار که بازمیگردد
شاید دیگر مرا بر زمین بازنیابد
چقدر دلم میخواست باورکنم بهار هم یک انسان است
به این امید که بیاید وُ برایم اشکی بریزد
وقتی میبیند تنها دوست خود را از دست داده است
بهار اما وجود حقیقی ندارد
بهار تنها یک اصطلاح است
حتی گلها و برگهای سبز هم دوباره بازنمیگردند
گلهای دیگری می آیند وُ برگهای سبز دیگری
همچنین روزهای ملایم دیگری
هیچ چیز دوباره بازنمیگردد
و هیچ چیزی دوباره تکرار نمیشود
چرا که هر چیزی واقعی است
.

فرناندو پسوآ
شاعر، نویسنده و مترجم و منتقد پرتغالی- ترجمه : حسین منصوری

اواخر سال 62 بود که با عده ای از رفقا دستگیرشدیم این که دلیلش چه بود موضوع این یادداشت نیست.من هنوز دانش آموز وجوانترین فرد در آن جمع بودم و چهره و چثه کوچکم در ان زمان مرا از آنچه واقعا بودم هم جوانتر نمایش میداد.آنقدر جوانتر که بقیه رفقا مرا برادر کوچک خودشان میخواندند. من را درحالی که  پشت یک پیکان سوار کرده بودند با دستبند و چهار محافظ! بداخل جائی بردند که از نمای بیرونی هیچ شباهتی به بازداشتگاه نداشت. بعد از بازجوئی ها ی اولیه مرا به داخل بندی که از چهار سلول تشکیل میشد منتقل کردند. در انجا بود که برای اولین بار با مفهوم دیوارهای بتنی و درآهنی و زندان و انتظار کشیدن آشنا شدم. صدای بقیه دوستان را در سلولهای مجاور میشنیدم واز دریچه آهنی میدیدم که گاه به گاه برای بازجوئی میبردنشان و این آخرین دیدارهای من با این رفقا بود. شب شد و دیر وقت,نمی دانستم  دقیقا چه ساعتی ست ناگهان در را باز کردند وبا پس گردنی به محل بازجوئی بردند. ظاهر بازجوی صبح  شیفتش را عوض کرده بود و شخص دیگری شروع به سوال و جواب های متداول کرد. بازجوی شیفت شب نگاهی طولانی به چهره کودکانه من کرد و یک کشیده محکم توی گوشم زد و گفت توجایت اینجا نیست برو آزادی! دیگه اینورا پیدات نشه. من شاید زندگی ام را مدیون آن کشیده و ان بازجو هستم. چرا که از بقیه رفقا دیگر هرگز خبری نشد.به همین سادگی...

از دربازداشتگاه که بیرون امدم حدود 3 نیمه شب بود . تا دم صبح صبرکردم و به رفیق دختری که از این قضایا جان سالم بدر برده بود سر زدم و وقایع را شرح دادم. دیگر ما دو نفر کاملا تنها شده بودیم. برسم گذشته جمعه ها به کوه میرفتیم و در طول هفته کار مطالعاتی میکردیم . حالا که سالها از ان روزها میگذرد اعتراف میکنم که در ان ماه هائی که ما تنها بازماندهای ان انسانهای فداکار, در کنار هم بودیم روابطمان عاشقانه شده بود. جوانتر ازآن بودیم که ادامه دهنده راه ایشان باشیم و بزرگتر از ان که نسبت به یکدیگر بی تفاوت بمانیم.

نزدیک بهار شده بود و احساسات ما ترکیب عجیبی بود از لذت عاشق بودن بهمراه  شرم فراموشی رفقای دربند و زخمهای عمیقی در قلبمان. بنابراین به پیشنهاد آن رفیق عزیز برای اینکه زخم رفقایمان را هرگز فراموش نکنیم و همیشه جلوی چشم مان باشند, تصمیم گرفتیم هردو بروی انگشت دستمان یک چسب زخم بزنیم تا نمادی باشد از زخم رفقای دربندمان

آرمانی که بخاطرش مبارزه نکنیم آرمان نیست. ذهنیتی که در عرصه عمل عینیت نیابد باد هواست و یاد زندانیان دربند چنانکه به شکل یک نماد درنیاید و در جلوی دیدگان قرار نگیرد فریبی بیش نخواهد بود

اکنون سالها از آن زمان میگذرد و بهار باز هم در راه هست, یاران قدیم رفتند و یاران دیگری هنوز دربندند. باز هم باید عاشقانه به استقبال بهار رفت با  زخمهائی در قلب وچسب زخمی برانگشت...

۱۳۹۰ اسفند ۲۳, سه‌شنبه

لزوم خروج ازچرخه معیوب اصلاحطلبی در آستانه فصلی نو



با فروکش کردن تب تند حاصل از انتخابات  12 اسفند و فرونشست گردو خاک برخوردهای احساسی از صحنه نمایش انتخابات, اینک می توان با چشمانی باز و با تعقل به آنچه پیش امده نگریست. دوواقعه اصلی یعنی «کنش ما» که در خانه نشینی و «مصلحت آنها» که در رای خاتمی تبلور یافت, گرچه محور بحث و نزاع در روزهای بعد از انتخابات بود اما هرکدام فقط شاهدی ست براین حقیقت که:
از کوزه همان برون تراود که دراوست

درون کوزه ما یعنی بدنه اصلی جنبش سبز چه بود که بعد از یکسال حرف و حدیث وتوافق همگانی بر سر «تحریم فعال» حاصلش «خانه نشینی» شد؟ ودر کوزه اصلاحطلبان چه معجونی ریخته شده که به رای دادن خاتمی منجر شد؟ پیش از اینکه وارد گفتگو شویم می توان ساده ترین واز قضا مهمترین نتیجه واقعه 12 اسفند را انشعاب رسمی اصلاح طلبی از جنبش سبز دانست گرچه ایندوهمانگونه که در ادامه مطلب مورد بحث قرار خواهد گرفت,همانند ظروف مرتبط قویا از یکدیگر تاثیرپذیرند.

فاصله میان «آرمانها» و «راه چاره» همان شکاف میان «روشنفکر» و«مردم» است.همانقدر که روشنفکر به آرمانهایش زنده است, مردم به دنبال راه چاره ای واقعی برای بهبود زندگی روزمره میگردند. هنرروشنفکر و جنبش های سیاسی موفق, چیزی نیست بجز متصل کردن آرمانها به زندگی واقعی مردم.
 انتخابات سال 88 یک راه حل واقعی بود. مردم با احساس خطر از تداوم دولت احمدی نژاد,از طریق صندوق رای بدنبال دولت مصلحی بودند که گشایشی در زندگیشان باشد و خطر را هرچند موقت ازسر آنها دور نماید. همان انتخابات برای روشنفکران فضائی بود برای تنفس بیشتر و گامی دیگر بسوی دموکراسی.
 با دخالت و اعمال نظردیکتاتور و مسدود کردن این روزنه از طریق کودتای انتخاباتی,جنبش سبز از پای صندوق به خیابان آمد و راه حل دوم پیش پای مردم قرار داده شدیعنی سرنگونی دولت کودتا از طریق اعتراضات میلیونی خیابانی که به چندین راهپیمائی خونین منجرگردید.

اما تداوم راهپیمائی ها نه منجر به سرنگونی دولت کودتا گردید و نه راه حل سومی از سوی جنبش پیش پای مردم قرار داده شد.درعوض بجای گشودن راه و پاسخ به سوال کلیدی چه باید کرد؟ روشنفکران آرمانها و اشعار و گفتار حماسی مورد علاقه خود را انهم فقط از طریق فضای مجازی به خورد جامعه مجازی دادند. مردم درگیر مصیبت های روزافزون حکومت اسلامی به خانه ها برگشتند و بی خبر از های وهوی مجازی بازهم تنها ماندند.«امیدی نیست باید گلیم خودمان راآب بیرون بیرون بکشیم»
 
آرمان آزادی,اسطوره قهرمانان,خونهای ریخته شده بر کف خیابان,وفاداری به راه شهیدان,کشته شدن در راه مردم و ستاره شدن در آسمان...همه در مقوله گفتمان روشنفکری ست که برای رسیدن به دنیائی آرمانی سروده میشود ودر لحظاتی از تاریخ به جنبش واقعی «مردم» پیوند میخورد و مفهومی واقعی میابد.اما این فقط هنگامی ست که «مردم» پیش از آن در مسیری که «روشنفکر» پیش پای آنان قرار داده به حرکت در امده باشند.در غیر اینصورت چنین مفاهیم انتزاعی برای مردمی که نمی دانند چرا باید به خیابان بیایند و چگونه این آمدن به بهبود زندگی روزمره آنان منجر میشود هیچ معنائی نخواهد داشت.

فقدان راه حل و عدم ارائه پاسخ عملی به مردم و مشتی شعار و آرمان های معنی نشده, در کنار خیل زندانیان سیاسی ,حصررهبران و خاطراتی چند از چند راهپیمائی ها و شعارهائی همچون جمهوری ایرانی,نخبگان بی تحرک,اپوزسیون از هم پاشیده مدعی و بی عمل, همان چیزی ست که در کوزه جنبش سبز بوفور یافت میشود وخانه نشینی نتیجه محتوم آن است.

از سوی دیگر اصلاح طلبی و بدنامان آن (از بعد از آغازجنبش سبز)هرگز از پشتوانه مردمی جنبش برخوردار نبوده و با برداشتی از گفته ها(و عملکرد) محمد خاتمی بزرگترین آرمان ایشان حفظ نظام اسلامی ست. اما درعوض همیشه بعنوان یک «راه حل» در برابر مردم مطرح بوده و خواهند بود. چه دیگران خوششان بیاید و چه نیاید.
اصلاح طلبان خائن باشند یا مطرود,سازشکار باشند یا بزدل همواره یک راه حل واقعی در مقابل جامعه مرعوبی هستند که از سوی روشنفکرانشان «تنها» مانده اند.

در آستانه بهار,فصل جدیدی برای جنبش آغاز شده است. اگر وضع بهمین منوال باقی بماند. اگر روشنفکران و اپوزسیون و نخبگان متعهد از خوابهای آرمانگرایانه خود در فضای مجازی بیدار نشوند وبا فداکاری و گذشت شورای رهبری جبهه فراگیرمردم ایران را تشکیل ندهند. اگر پاسخی فراخور شرایط موجود به «مردم» نداشته باشند,روزی خواهد رسید که همین مردم به همین سید محمد خاتمی مجددا رای خواهند داد و چرخه معیوب اصلاح طلبی تداوم خواهد یافت