۱۳۹۱ آبان ۱۴, یکشنبه

افسانه های جنبش سبز


جزوه پیش رو(دانلود) مجموعه‌‌ای از یادداشت‌هایی است که پیشتر در «میخک» در نقد سیاست‌ورزی جنبش سبز منتشر شده است. یادداشت‌هایی که نشان می‌دهند ایدئولوژی حاکم بر جنبش سبز چگونه مبارزه سیاسی آن را شکل داد و چه سهمی در شکست این مبارزه داشت. یکی از محورهای اصلی این مجموعه نقد اصلاح‌طلبی و اصلاحات است، و ریشه‌های این نقد از بازخوانی انقلاب ۵۷ برمی‌آید. از این منظر انقلاب ۵۷ همان روایتی نیست که جمهوری اسلامی از آن ارائه می‌کند، روایتی که از قضا کمابیش با فهم بسیاری از نیروهای مخالف جمهوری اسلامی از آن انقلاب همخوانی دارد.

شکست انقلاب، مثله و مصادره شدنش، باعث تجدید نظر در آن شد و به این ترتیب در حالی که جسم انقلاب به چنگ ارتجاعی‌ترین گروه‌های جمهوری اسلامی افتاده، روح آن نیز هدف حملات پیاپی قرار گرفته است. حملاتی که به طیفی وسیع، از سلطنت‌طلب و لیبرال طرفدار آمریکا تا چپ تجدیدنظرطلب، ملی-مذهبی و اصلاح‌طلب، مواضعی مشابه می‌بخشد. یک‌کاسه کردن این نیروها البته که ساده‌لوحانه است، اما واقعیت این است که اغلب آنان زبان مشترک خود را در نفی انقلاب ۵۷، و ایده انقلاب به طور کلی، می‌یابند.

اصلاحات نفی بی‌واسطه انقلاب بود و سیاست نخبه‌گرایانه، فرهنگ‌گرایی، جهت‌گیری طبقاتی و لیبرالیسم و میانه‌روی ایدئولوژیکش همه از این نفی برمی‌آمدند. جنبش سبز هم گسستی شهودی و غریزی از اصلاحات بود، اما نتوانست از اصلاح‌طلبی بگسلد. این جنبش اتفاقا عرصه بروز عالی‌ترین شکل آموزه‌های اصلاح‌طلبی شد، نسبت به انقلاب ۵۷ مردد ماند و به همین دلیل گسستنش از اصلاح‌طلبی نیمه‌کاره ماند.

اینک به نظر می‌رسد که جنبش سبز تا آستانه‌های ظرفیت خود پیش رفته و شکست خورده است. ناسازگاری افسانه‌های ایدئولوژیک حاکم بر جنبش با واقعیت سیاسی، مانع از این شد که جنبش بتواند اهدافی مشخص را در چارچوبی سیاسی طرح کند و مبارزه‌ را برای تعین آن‌ها پی بگیرد. جنبش سبز با هراس از ایدئولوژیک شدن از ابراز خود و ساختن معنا بازماند. با ترس از انقلاب امکان کنش رادیکال و مداخله موثر در ساختار قدرت را از کف داد. از ترس گرفتار شدن در استبداد تشکیلات، نتوانست نیروهای خود را سازمان‌دهی و بسیج کند و آنان را به سربازانی پراکنده در جبهه رسانه‌های خرد بدل کرد.

گامی به پیش گذاشتن مستلزم نقد و نفی این آموزه‌های ایدئولوژیک است، نقدی که ناگزیر به گسستن از جنبش سبز، آنچنان که بود، می‌انجامد. گسستن از جنبش سبز البته به معنی گسستن از جنبش سبز است؛ پای در آن داشتن و سپس فرا رفتن. انکار و نفی پیشینی جنبش سبز در تمامیت آن موضعی تنزه‌طلبانه و فراتاریخی است و نمی‌توان تاریخ را از بیرون آن به پیش برد. شکست جنبش نه باید ما را در انتظار تخدیری پیش‌آمد جنبشی آرمانی و پاک فرو ببرد، و نه به صرافت دست کشیدن از سیاست مردمی و جستن راهی در سیاست قدرت و برای اصلاح از بالا، از چانه‌زنی با رهبر تا چانه‌زنی با قدرت‌های جهانی، بیندازد، که همین حالا هم نظامی داریم که مردم خود امور خود را اداره نمی‌کنند، برای سر کار آوردن یکی دیگر نیازی به زحمت دوباره نیست
منبع: وبلاگ میخک - برای داتلود فایل پی دی اف اینجا را کلیک کنید

۱۳۹۱ آبان ۲, سه‌شنبه

ایران و بحران تشخیص مصلحت



مسلما انسان آزاد است که به ناکجا اباد برود و حتی ازادتر از آن خود را از پرتگاه به پائین پرتاب کند. بدتر اینکه چنین«تصمیمی» را نه تنها برای خود که برای خانواده, همسر و فرزندانش بگیرد. انان که ناخواسته یا بنا بر«ضرورت» در مسیری بن بست, سرنوشتشان به چنین شخصی گره خورده است . همچون مسافران کوچک راهیان نور که سرنوشتشان به ناخوشی حال راننده گره خورده بود. فاجعه بارتر ملتی که سرنوشتش به میزان بصیرت شخص اول مملکت و «تصمیم» مسئولین غیر منتخب گره خورده و سوار بر قطار بی ترمز روحانیت نادان, خودخواه, بی مصرف و شکمباره در یک قدمی پرتگاه , نظاره گرنابودی خود هستند
نظام و بحران تصمیم گیری:
ریشه هر انتخابی در خود «راه» نهفته است. تصمیمها صرفا محصول تشخیص ضرورتهای عینی  و ادراک منافع هستند.اما چرا نظام اسلامی با 34 سال تجربه حکومت داری هنوز بنظر میرسد فاقد سازمان یا نهادی تصمیم ساز بوده که بخصوص در هنگام بحرانهای سخت مصلحت نظام را بدرستی تشخیص دهد؟ آیا صرفا غیردمکراتیک بودن نظام, میتواند توجیه گر وضعیت فوق باشد؟ مسلما پاسخ منفی است. نظام توتالیتر دینی حتی با وجود یک شورای تشخیص مصلحت کارامد نیز هنوز دیکتاتوری است. اینکه نظام بعد از سی و چهار سال هنوز نمیتواند بحرانهای پیش روی خود اعم از اقتصادی یا سیاسی یا خارجی  و همینطور جنگ قدرت را در درون مجمعی بنام تشخیص مصلحت نظام حل و فصل نماید, ایا صرفا مشکلی است مختص نظام حاکم؟ فارغ از منافع مردم که هرگز دغدغه حاکمان وقت نبوده است می توان پرسید:چرا این نظام تا کنون حتی به ساماندهی ابتدائی ترین نهادها و مراکز تصمیم گیری که مورد توافق یا برایند قدرت باندهای درون نظام باشد قادرنبوده است؟. نهادی که در مقابل بحرانهای عظیمی همچون انتخابات ریاست جمهوری 88, بحران اقتصادی, بحران هسته ای وتحریم, دولت بحران زای احمدی نژاد, اختلاس های بانکی و زیاده خواهی های رهبر ایستاده و قادر باشد تصمیماتی معقول در جهت حفظ منافع  مجموعه نظام  را بمورد اجرا گذارد. چرا چنین نمی شود و برعکس فقدان چنین نهاد حیاتی چنان موجب حادتر و پیچیده تر شدن بحرانها میگردد که سرکشیدن جام زهر بعنوان تنها نوشدارو آنهم  معمولا بعد از مرگ سهراب مطرح میشود؟

 اپوزسیون و بحران تصمیم گیری:
بنظر میاید پاسخ به این سوال را نه صرفا در مختصات نظام بلکه در سطح جامعه ایران بطور عام جستجو کرد. فقط کافی است منصفانه قضاوت کنیم که  ایا جدای از نظام در سمت مردم اپوزسیون قادر بوده یک مرکز تصمیم گیری یا رهبری با وجود سلیقه های مختلف براساس منافع مشترک برپا کند؟ خیر! رهبران اپوزسیون نیز قادر به تجمع براساس منافع مشترک نبوده اند. ایا در چنین جامعه ای که بهر دلیل نخبگانش قادر به نشستن بر سر یک میز و تشخیص مصلحت خودشان نیز نیستند جای شگفتی است که از هردو سو در بحران و بن بست بسر میبرد؟ ایا می توان از مردم انتظار داشت که به ایشان اعتماد کرده و جان برکف به خیابان بیایند؟

برای اپوزسیون ایران هیچ راه دیگر و یا میانبری نیست. هر گاه یاد گرفتیم که در کنار یکدیگر بنشینیم. براساس منافع مشترک امروزو نه آرزوهای فردا  به توافق برسیم.هر گاه یاد گرفتیم حداقل بخشی از منافع فردی یا گروهی خود را در منافع مشترک جمعی جستجو و دنبال کنیم ... آنگاه میتوان به دگرگونی اساسی جامعه استبداد زده امید و به ارزوی رهائی از استبداد دل خوش داشت

۱۳۹۱ مهر ۱۱, سه‌شنبه

سرکشیدن جام زهر رسم اجتناب ناپذیر حکومت روحانیون


-      اینکه امروز دوباره باب گفتگو درباره لزوم سرکشیدن «جام زهری دیگر» اینچنین گرم و نقل محافل و مجالس مردم شده, ضمن اینکه از یکسو حکایت از عمق بحران و خطری میکند که کلیت ایران را مورد تهدید قرار داده (موضوعی در حد شکست در جنگ هشت ساله در واپسین روزها که کنترل جنگ از اختیار نظامیان و حاکمان خارج شده بود) اما از سوی دیگر با توجه به تکرار مشابه همان شرایط , می توان گفت: سرکشیدن جام زهر نه یک اتفاق که به رسم اجتناب ناپذیر نظام اسلامی تبدیل شده است.
-       
-      بحرانی مشابه روزهای واپسین جنگ اما اینبار در حوزه اقتصاد و معیشت مردم با افزایش قیمت دلار و گرانی افسار گسیخته و مردمی که هرروز سفره شان خالی تر و حداقل امنیتشان نیزبخطر افتاده,مردمی که در کنار همه این مصیبتها خطر جنگی بمراتب وحشتناکتر,درست در بالای سرشان در چرخش است و هر لحظه بیم آغازش میرود, و گذران همه این مصیبتها با دولتی غیرمنتخب و حکومتی متقلب, نامشروع و غیرملی که سرنوشت یک کشور را به بازی گرفته  و طی سه سال گذشته دشمنی آشکار خود را با این مردم بی پناه  با جنگ تن به تن با «رای دهندگان» و به خاک و خون کشیدن  فرزندانشان در خیابانها که برای اصلاح همین حکومت به پای صندوق رای رفته بودند,بروشنی اثبات کردند. مردم چگونه به حکومتی که از سفره خالی ایشان می رباید تا  رژیم جنایتکارسوریه را چند صباحی بیشتر بر سرپا نگهدارد تکیه کنند؟
-       
   جام زهر رسم اجتناب ناپذیر نظام اسلامی است. اگر سرنوشت یک ملت به این جام گره خورده پس ضروریست که بهتر به ماهیت آن پی برد. جام زهر  ریشه در  ساختار معیوب حکومت اسلامی دارد. معنای آن  سیاست خشک و غیرقابل انعطافی است که در تخریب و نابودی مملکت تا بدانجا پیش میرود که راهی برای نجات(نظام) بجز سرکشیدن جام زهر هرچند بصورت استعاره باقی نمی ماند. سوالی که پیش میاید اینست که چرا تغییردر سیاست و انعطاف در عملکرد و گفته که در میان همه سیاستمداران  عالم موضوعی پیش افتاده و عادی است و مطابق منافع سیستم و شرایط روز جهانی هردم شکل جدیدی بخود میگیرد(وبهمین دلیل نامش سیاست است) برای حاکمان نظام اسلامی که اتفاقا مظاهردروغگوئی در عالم نیز هستند اینچنین کار سخت و مرگیاری است تا حدی که خودشان انعطاف در سیاست را در حد سرکشیدن جام زهر تعریف میکنند؟ آیا این واقعا  ترکیب ماده سخت «ایدئولوژی»  با سیاست است که موجب این شکنندگی در عالم سیاست شده یا موضوع چیز دیگری ست؟

آیا این رژیم واقعا ایدئولوژیک اسـت؟ آیا از روی پاره ای ادا و اطوارها و احکام خشونت بار مثل سنگسار و قرائت دائمی قران مجید در صدا و سیما ,برپائی نماز جمعه و حتی نام نظام اسلامی  میتوان سیاستمداران حکومت اسلامی را در راس هرم, پایبند به یک ایدئولوژی خاص مثلا بینش و سنت  اسلامی دانست؟ آیا اصلا متد و آئین و مکتوبات روشن و مشخصی درباره نحوه حکومت در اسلام وجود دارد؟ اگر اینچنین است چرا اعمالی که بروشنی در اسلام نفی شده مثل رفتار وحشیانه و تجاوزات جنسی سیستماتیک ماموران نظام با مخالفان در زندانها و از همه عیان تر درزندان کهریزک نفی نگردید و عاملان آن به اشد مجازات محکوم نشدند؟ چرا اختلاس و دزدی مسئولان از «بیت المال» به یک روال عادی تبدیل شده و بریز و بپاشهای حکومتیان در سفرهای خارج کشور از کیسه مردم  با آهن گداخته پاسخ داده نمیشود؟ و اگر این رژیم در راس آن ایدئولوژیک نیست چه عاملی به سیاستهایش ماهیت سخت و شکننده شبه ایدئولوژیک بخشیده است؟

اتحاد قشر روحانیون و اوباش  با دست انداختن بر ثروت نفت, شبه طبقه, شبه دین و شبه ایدئولوژی خاص خود را خلق کرده است: روحانیون بعد ازبقدرت رسیدن در سال 57 برای حفظ  حکومت و منافع خود و برخورد با مخالفان به نزدیکترین قشر نامولد و بی مصرف مشابه خود یعنی لمپنها و اوباش روی آوردند. قشری غرق شده در جهل و خرافه و سنت که میتوانست براحتی مکمل و بازوی نظامی - امنیتی روحانیون را تشکیل داده و به لحاظ فکری تنها قشری است که نه فقط بطور سنتی و براحتی قادر به هضم آموزهای دینی بسبک روحانیون است بلکه برای تطهیر زندگی فاسد خود چه بسیار بدانها نیاز هم دارد. اما این اتحاد نامبارک بدون ثروت باداورده نفت حتی یکسال نیز قادر به اداره حکومت نبود.( وضعیت فلاکت بار نظام بعد از گذشت فقط چندماه از تحریم نفت بهترین شاهد این مدعاست)  نفت این ثروت باداورده که نصیب این شبه طبقه نوظهور گردید با کمک به ماندگاری این اتحاد شوم نامولد در طی 34 سال گذشته, عاملی شد تا هرآنچه که لایق این ملت نبود برسرش آورند. که نیازی به مرور این تاریخچه شوم در این نوشته نیست.

آنچه بمثابه ایدئولوژی در این نظام عمل میکند در واقع نه یک ایدئولوژی واقعی بلکه دست و پا زدن برای بقای بی مصرفترین و نامولدترین و ارتجاعی ترین  اقشار جامعه است. مردگانی بازگشته از دل تاریخ, بطور مداوم و بی وقفه و خستگی ناپذیربرای اثبات هویت منحط  خود تلاش میکنند. برای  سیطره بر اقشار فرهیخته و طبقات مولد در داخل ایران,برای تصادم با همه جهانی که هرگز به گذشته مطلوب قرون وسطائی یا مدینه فاضله ایشان بازنمیگردد و با شتابی هرچه فزونتر رو به سوی آینده دارد,  تا جائیکه تنها «سرکشیدن جام زهر» این اذهان بخواب رفته را لختی بهوش میاورد تا «مانع وجود» خود را  از زیرفشار چرخهای ارابه زمان که بی توجه به ایشان به پیش میرود  بکناری بکشند.

 اگر نبود اشتباه بزرگ تاریخی ایرانیان در انقلاب اسلامی سال 57  جایگاه چنین اقشاری امروز در عصر انفجاردانش و تکنولوژی فقط در زباله دان تاریخ بود و بس

۱۳۹۱ مهر ۳, دوشنبه

سخن گفتن شرط کافی برای انسان بودن نیست


 
معتقدم تمایز اصلی انسان با حیوان در نپذیرفتن عادتها , باورها و نظم تحمیل شده است. پس «سخن گفتن» در بهترین حالت فقط یک شرط لازم برای انسان بودن است نه کافی.لازم است توجه کنیم که خود سخن گفتن , در بسیاری از موارد به یک عادت روزمره و غریزی بدور از عقل و تدبیر تبدیل میگردد. 
حیوانات و گیاهان فاقد باورو اعتقادات هستند. اما مطابق قوانین طبیعی  زندگی میکنند و هرگز پا را از محدوده نظم تحمیل شده توسط طبیعت بیرون نمی گذارند. شاید غرایز حیوانی را بتوان بنوعی معادل باورها و سنت ها در زندگی انسانها دانست. پرستوها مطابق غریزه خود  یا برنامه ای از پیش تعیین شده لانه سازی میکنند. پرستوها هرگز لانه سازی را نمی آموزند. در طول هزاران و میلیونها سال با تغییرات اندکی که بنام تکامل شناخته میشود و هرگز در اختیارایشان نیست, به یک روش مشابه عمل میکنند. انسانها هم عموما مطابق باورها و سنتهای از پیش تعیین شده زندگی میکنند, در کودکی در جمع خانواده و در مدارس و در میان کتابهای درسی آموزش میبینند تا باورها و سنت های جامعه را بیاموزند و قوانین حاکم بر جامعه را فراگیرند. باید یاد بگیرند که چطور زندگی کنند,چگونه ازدواج کنند, به فرزندان خود چگونه «نظم حاکم» را بیاموزند و نهایتا یاد میگیرند که چگونه طبق مقررات بمیرند!. کودکان آموزش میبینند تا به قوانین همچون امری طبیعی و ابدی مانند غرایز حیوانی گردن نهند. اما در این میان اقلیتی ازانسانها نیز هستند که شهامت بخرج داده از خرد خود یاری گرفته, ,زنجیرها را گسسته و نظم حاکم را بزیر میکشند. این انسانها لزوما انسانهای خوب نیستند. خوبی یا بدی در این نوشته مد نظر نیست. در ادامه به نمونه هائی از این انسانهای ساختارشکن اشاره میکنم  اما پیش از آن باید اشاره کنم که لذت حقیقی زندگی توسط انسانهائی درک میشود که شهامت و خرد لازم برای شکسستن نظم پیشین و تحقق آرزوها و آمال خود را دارند و این لذت آنچنان است که این انسانها معمولا از فدا کردن جان نیز ابائی ندارند.

1- آرامش یا مبارزه؟
از دیدگاه علم فیزیک, ارامش میتواند به موقعیتی گفته شود که جریان انرژی به حداقل میرسد - یعنی یک وضعیت با ثبات ماندگار. ماندگاری در وضعیتی دلخواه که مایل نیستیم بهم بخورد. مثل جسمی که در جای خود ایستاده است یا حتی یک گوی که با سرعت یکنواخت در مسیری مستقیم در حال حرکت است. اینها مثالهائی است که وضعیت آرامش را تداعی میکند. در طبیعت نیز انجا که در میان جنگلها و دشتها قدم میزنیم اولین مفهومی که به ذهن خطور میکند و حس میکنیم, آرامش طبیعی است. طبیعت و جانوران در حال آرامش اند حتی هنگام شکار!. چرا که نظم حاکم بر طبیعت خدشه ناپذیر است و همه جانداران مقهور مقررات نانوشته طبیعت هستند.

شاید اینکه انسانها نیز همانند دیگر جانداران بدنبال ارامش ابدی هستند  بدلیل همان وجوه مشترک و غرایز طبیعی است که هنوز در وجود انسان ریشه های محکمی دارد. بنابراین بدنبال نوعی نظم اجتماعی پایدار میگردند که بر مدار تمایلات انان تنظیم شده باشد.از اینجاست که طبقات گوناگون با خواسته ها و انگیزه های متفاوت (به لحاظ تمایل به دگرگونی) شکل میگیرد. محافظه کاران که نظم اجتماعی  موجود را کمال مطلوب خود میپندارند با هر نوع تغییر مخالف میورزند و عوامل تغییر در لایه های انرژی اجتماعی را سرکوب میکنند تا جلوی هر گونه تحول درموازنه اجتماعی موجود گرفته شود. همان چیزی که بشکل رسمی و از زبان سرکوب گران "برهم زدن امنیت ملی و نظم اجتماعی" نامیده میشود.

اما چرا باید از طبقات اجتماعی محروم همانند کارگران و زحمتکشان و اقشار کم درامد انتظار داشت که نظم موجود را پاس بدارند  که حتی قادر نیست حیاتی ترین نیازهای ایشان مثل تامین معاش, تشکیل خانواده,حق تحصیل فرزندان و دهها مورد دیگر تامین نماید؟ اینجاست که چنین طبقاتی که در نظم و رسم کنونی ارامشی نیافته اند, غرایز اجتماعی حاکم (باور ها,سنتها و قوانین) را به پرسش گرفته و گام در مسیر دیگری میگذارند. مبارزه با نظم موجود, برهم ریختن قواعد اجتماعی, بزیر کشیدن طبقه حاکم و منسوخ نمودن قوانین جاری ,اگر در طبیعت شبیه سازی گردد انگار از تخم کلاغی جوجه عقاب سربراورد! و این چنین است که «انسان» مفهوم خود را (چه در زندگی شخصی و چه اجتماعی)در آفرینش نظم نوین و شکستن  عادات و سنتهای کهن میابد ونه صرفا سخن گفتن

2- دیکتاتورها:
هرچقدر هم از ایشان بدمان بیاید از جمله افرادی هستند که در هم شکننده نظم پیشین و طراحان نظم جدید هستند. آنان خود «قانون» هستند – نظمی که بر پایه ارامش ایشان به جامعه تحمیل میشود بدست خود ایشان هردم ویران میگردد و نظم جدیدی برقرار میگردد – دیکتاتورها حاکم بر سرنوشت خویش و میلیونها انسان محرومی هستند که محکومند بر مدار غرایز فردی ایشان به حیات خود ادامه دهند. دیکتاتورهای  امروز در بسیاری از موارد همان انقلابیون سابقند. اما چرا این انقلابی سابق که زمانی ظاهرا برای برچیدن بساط ظلم وستم نظام پیشین بپا خواسته بود, هنگامی که خود به قدرت میرسد, بساط ظلم و ستم دیگر را در نظام اجتماعی تازه بپا میکند؟ پاسخ اینجاست که دیکتاتورها هیچگاه خود دیکتاتور نمیشوند بلکه این برایند قوای اجتماعی است که آنان را بسطح تراز بالاتری از انرژی پرتاب میکند. یعنی در خلق موقعیت یک دیکتاتور, جامعه چه بسا گناه کارتر باشد. جامعه  و مجموعه قوانین باید پذیرای دیکتاتوری باشند تا شخصی مستعد از میان انقلابیون سابق در راس قرار گیرد و لزوما چنین شخصی مستعدترین انقلابی نیست. در همین مملکت خودمان مسلما اگر اشخاصی همچون آیت الله بهشتی  یا مفتح یا مطهری به سیلاب حوادث گرفتار نمیشدند, امروز دیکتاتور ایران سید علی خامنه ای نبود.

هنگامی که دیکتاتور توسط جامعه در مدار اختصاصی خود قرار گرفت و در مقام خدائی فارغ از همه قوانین به لذت حق تعیین سرنوشت خود, و بیشتر به مالکیت جان و مال وناموس همه مردم دست یافت(تجربه و لذت فوق العاده مست کننده ای که برای مردم عادی قابل لمس و درک نیست) و نظم خودساخته را برجامعه حاکم کرد دیگر بسختی می توان او را ازچنین لذتی منصرف کرد. اینچنین است که دیکتاتورها معمولا اصلاح پذیر نیستند و همچون صدام و قذافی و بشار اسد تا پای مرگ می ایستند یا اگر عاقلتر باشند و به اصلاحات تن دهند همچون حسنی مبارک از غصه دق کرده و بسرعت از پای می افتند.

3- انقلابیون:
انقلابیون مردمی که با شکستن و طرد باورها و سنتهای حاکم شجاعانه بر علیه نظم موجود مبارزه میکنند تا توازن قوا و نظم آرمانی خود برجامعه حاکم کنند و برهمزننده بساط گذشتگان و نظم کهن هستند, مفهوم واقعی انسان را باز تعریف میکنند. یک انقلابی از همان لحظه که پا به عرصه مبارزه عملی (نه صرفا کلامی) میگذارد از «لذت حق تعیین سرنوشت» برخوردار میشودواین لذت همانطور که پیش از این گفته شد آنچنان است که گاهی شخص انقلابی در زیر شدیدترین فشارها و شکنجه ها نیز از طعم شیرین آن دست نمیکشد. فرزاد کمانگر و بسیاری دیگر از زندانیان سیاسی از جمله شاهدان بی چون و چرای این ادعا هستند. طعم خوش خدائی کردن بر سرنوشت خویش و انسان بودن و انسان ماندن ...
جستن
یافتن
و آنگاه
به اختیار برگزیدن
و از خویشتن خویش
باروئی پی افکندن
اگر مرگ را از این همه ارزشی بیش تر باشد،
حاشا حاشا که هرگز از مرگ هراسیده باشم
(احمد شاملو)