۱۳۹۱ آبان ۲۴, چهارشنبه

چرا ماموران امنیتی نظام ستار را تا حد مرگ شکنجه کردند؟



در کنار بسیاری از ابهامات دیگر در پرونده قتل ستار, پرسش اینجاست که چرا سربازان گمنام ولایت فقیه با ستار بهشتی یک  کارگر وبلاگ نویس ناشناس که در منزل پدر بطور کاملا عادی زندگی میکرد درست همان گونه رفتار کردند که معمولا با یک چریک مسلح رفتار میشد؟
اگر این اعتراف محسنی اژه ای  سخنگوی قوه قضائیه, که کل حادثه اززمان دستگیری تا مرگ فقط چند روز بیشتر نبوده در کنارگواهی زندانیان سیاسی دلاور بند 350 بگذاریم که شدت شکنجه های اعمال شده بر روی ستار را با جمله " ستار را دیدیم... از جهنم روی زمین آمده بود" توصیف کرده بودند..باز هم مستقیما به این پرسش اساسی میرسیم:  

مامورا ن رژیم دقیقا از او چه میخواستند؟
شاید تلاش برای روشن کردن جواب چنین سوالی بسیاری از ابهامات دیگر را نیز پاسخ دهد. مسلما بازجوهای ستار بهشتی بهتر از هر شخص دیگری میدانند چه کرده اند وبدنبال چه اطلاعاتی بوده اند. اما آنچه در اختیار ماست چیزی بجز  1- وبلاگ ستار بهشتی 2- حرفها و سخنان دوستان و نزدیکان ستار و3 - تجربه بازداشت شدگان  و زندانیان آزاد شده, از رفتار بازجوها در نظام اسلامی  نیست. در این نوشته تلاش میشود با تکیه بر این سه مورد فرض های که شاید به روشن شدن موضوع کمک کند, مطرح گردد.

1- فرض اینکه مرگ ستار  بهشتی در زندان بر اثر «سهل انگاری» ماموران یا اشتباه بوده با توجه به نامه زندانیان سیاسی از وضعیت وی و شدت شکنجه های اعمال شده از پیش باطل است و همینطور باید بار دیگر به آخرین گفته های ستار به همبندان خود استناد کنیم:

قصد انهدام و«تبدیلش به چیزی خالی از هر چیز» خود تاکیدی است بر اینکه  بازجویان بوضوح قصد تخلیه اطلاعاتی او را تا مرز«انهدام» داشته اند که صد البته با مقاومت جانانه ستار بهشتی روبرو شده و در این امر شکست خورده او را به زندان اوین میفرستند – اما انگار چنین اطلاعاتی برای پلیس امنیت چنان پراهمیت بوده  که بار دیگر او را از اوین به مقر پلیس امنیت بازمیگردانند . مرگ ستار در زیر شکنجه نشان از این دارد که ستار در بار دوم نیز بازجویان خود را در گرفتن اطلاعات ناکام گذاشته است.

2- تجربه بازداشت شدگان و اسیران  "درسطح فعالیت ستار بهشتی" مثل بازداشت شدگان چند سال گذشته و همینطور وبلاگ نویسانی مثل حسین رونقی ملکی و...نشان میدهد که علیرغم فشارهای سنگین جهت ارعاب و تسلیم, قتل ایشان در زیر شکنجه در دستور کار ماموران(بطور عام) نبوده است .اصولا یک وبلاگ نویس چه اطلاعاتی می تواند داشته باشد که او را تحت چنین بازجوئی های سنگینی قرار دهند؟ بنابراین ستار بهشتی از این نظر یک «مورد خاص» محسوب میشود. بخش دیگری از تجربه بازداشت شدگان سالهای اخیر حکایت از این دارد که گرفتن اطلاعات صفحات شخصی زندانیان مثل فیس بوک, ایمیل و...در واقع جزو اولین درخواستهای بازجویان از زندانیان سیاسی است. آیا این است همان اطلاعاتی که ستار بهشتی در مقابل درخواست ارائه  آن تا پای جان مقاومت نموده است؟ و از سوی دیگر برای بازجویان نیز همین اطلاعات «اهمیت حیاتی» داشته است؟
 
3- اگر «فرض» فوق را صحیح در نظر بگیریم شاید بتوان به  آخرین لینک منتشر شده در وبلاگ ستار استناد کرد:

دیگراین «فرض» محسوب نمی شود! یقیین کامل داریم که ستار حداقل اطلاعات مربوط به وبلاگ و همینطور ایمیل سیاسی خود را به بازجویان نداده است. اگر داده بود اولین کار بازجویان پاک کردن این سند انکار ناپذیرجنایتشان از جلوی چشم مردم بود.

 از روی همین نوشته آخرین وبلاگ می توان پرسید:
1- آیا قوه قضائیه نمی تواند شماره تلفن و پیامهای تهدید آمیز ارسال شده را ردیابی و شناسائی کند؟

2- آیا تهدید کنندگان پیش از دستگیری, همان شکنجه گران پلیس امنیت نبوده اند و اطلاعات «مفروض» همان یافتن راهی برای پاک کردن سند جنایت نبوده است؟ 

3- چرا ماموران امنیتی باید در زمان تغسیل خانواده ستار بهشتی را مورد تهدید قرار دهند؟ آیا اینان دقیقا همان «تهدید کنندگان سابق» نیستند که در وبلاگ ستاربهشتی ثبت شده است  و نگران برملا شدن هویت خود هستند؟
اما اینکه چرا ستار بهشتی بر سر این اطلاعات تا حد جان پافشاری کرده تنها یک احتمال را میتوان در نظر گرفت: پایمردی و تحمل درد و رنج برای حفظ جان  و امنیت یاران:

۱۳۹۱ آبان ۱۹, جمعه

حرفها را باید با خون نوشت تا شنیده شود: هفتم ستار بهشتی و یک پیشنهاد


به ستار بهشتی باید بیشترپرداخت. نه به این خاطر که از دست رفتگان قهرمان بسازیم و در وصفشان مرثیه بسرائیم. دیگر حالمان بد میشوداز این کارخانه مجازی که از زنده خام , مجسمه طلائی میسازد.اگر غیر این بود جا داشت که این شعر کسالت بار را بازتکرار میکردم:
هر شب ستاره ای به زمین می کشند و باز این آسمان غم زده غرق ستاره هاست!

باور نکن رفیق! ستاره های این شبهای تیره ی مسموم دودآلود را انقدر بزمین کشیده اند که  دیگر چیز زیادی باقی نمانده! معلوم نیست فقط به اندازه چند شب و دیگر هیچ

بقول ستار"آيا تا به حال يك سوال ازخود پرسيده ايم ؟ فقط يك سوال آن سوال این است، چرا؟فقط چرا؟ فقط همين يك كلمه راازخود پرسيده ايم" چرا امثال ستار بهشتی درزمان حیاتشان چون ستاره های کم فروغ ,هیچکس نیم نگاهی نیز به آنان نمی اندازد؟
ایا میتوان ستاره هائی همچون فرزاد کمانگر و هدی صابر, هاله سحابی وندا ها وسهرابها... اعدامیان دهه شصت , جانبازان جنگ و...خلاصه خونهای ریخته شده در این سی و چند سال را دوباره جمع کرد و به تن بازگرداند؟ ایا واقعا آسمان ما غرق ستاره هائی همچون نسرین ستوده است که اینک نمیدانیم در سلول انفرادی چگونه زنده است؟ اگر آسمان ما غرق ستاره هائی همچون مجید توکلی, طبرزدی , اسانلو, مسعود باستانی ومهسا امر آبادی و دیگرشیرزنان زندانی ست چرا  شبهایمان اینچنین تاریک شده است؟آیا مصدق تکرار شد یا رهبری چون میرحسین تکرار خواهد شد؟ ایا قاسملو و فرزاد کمانگر در آسمان کردستان تکرارمیشوند؟

مسلما نوشته های این کارگر وبلاگ نویس در سطح افراد نامبرده نبود که اینچنین در سایت های اجتماعی مورد بی مهری قرار گرفت. ظاهرا نوشتن با خون تنها  راه برای  «وبلاگ نویس داخلی ست» تا خوانده شده و فریادش شنیده شود.

ستار نه تنهانماد وبلاگ نویسهای وطنی که پرچمدار همه «جماعت خاموش» است که برای شنیده شدن باید بمیرند. همان جماعت خاموش که زمانی پایه گذار جریان اصلاحات شد, مجلس ششم را بنا کرد به امید اصلاحات بنیادی, هیجده تیر را خلق کرد, انتخابات مجلس هفتم و هشتم را تحریم و سرانجام ازمسیر صندوق رای جنبش انقلابی سبز را سازمان میدهد( او پایبند تئوری اصلاح یا انقلاب نیست). درعاشورای 88 از سکولاریسم سخن میگوید. روزها در خیابان همزمان  فریاد یا حسین میرحسین و جمهوری ایرانی سر میدهد و شبها در پشت بام الله و اکبر و مرگ بر دیکتاتورمیگوید. او که در بند جناح ها و گروهها نیست ,ازغیر خود بیزار نیست برای نجات وطن مرزهای نظری را در هم می تند.

ستار نماد نسل سوخته زبان بسته ایست که باید  سر بزنگاه برای افتخار و منزلت ایرانیان خیابانها را فتح کند در طول روز برای خانوادش نان آور باشد و شبها حرفهایش را دروبلاگش بنویسد! – حرفهائی که از سر ناچاری آنقدر به تعجیل نوشته میشود که تفاوتی میان «تهدید» و «تحدید» نیست , توسط دیگران تا پیش از مرگ جدی گرفته نمیشوند:  


در جنایت دیکتاتور خونریز در بزمین کشیدن ستاره ها چه جای تردید است؟ اما در نشنیدن صدای این ستاره های کم فروغ در زمان حیاتشان ما قطعا بیشترمقصر بودیم.

 چگونه در میان این همه هیاهوی دنیای مجازی فریادهای ستار(ها) را می توان شنید؟ لینکهائی که در زیرکمپین امام نقی, عکس سینه های گلشیفته, جنگ سلطنت طلب و مجاهد ..., عریان شدن مردهای ایرانی خارج نشین در دفاع از دخترک مصری و هذیانهای اپوزسیون چهل ساله که در تمام طول شبانه روزبی وقفه امتداد میابند, مدفون شده است. لینکهائی این چنین خونین که معلوم نیست صاحبش در کدامین شب بدست پلیس امنیت اینترنت بمسلخ میرود حتی با دستور پخت قرمه سبزی یارای مقابله ندارد.

از این خونهای پاک ریخته شده نباید ساده عبور کرد, بیائیم در هفتم ستار بهشتی به احترام اویکروز در شبکه های اجتماعی مجازی «سکوت» اختیار کنیم . سایت های اجتماعی مثل بالاترین, ریشه ها و...که ستاربهشتی هم  خودعضوی از این شبکه بود. به احترام ستار بهشتی, نسرین ستوده, زندانیان سیاسی و همه گمنامانی که در داخل کشور «جان بر کف» مینویسند.
میتوان دوباره از محل امن خود فضا را پر از هیاهو کرد که این دیگر چه دعوتی است؟! از غیرت مردم سوریه شرمنده شوید!.  باید گفت بحث بر سر هزینه ندادن نیست خوب شد دیدید که وبلاگ نوشتن در ایران از هر راهپیمائی خیابانی بمراتب خطرناک تر است. بحث بر سر اتحاد در تاکتیک, شنیدن صداها ویافتن راهی برای نجات وطن است . اگر امروز بتوان دریک حرکت اعتراضی و نمادین سیاسی  برای ستار و زندانیان سیاسی متحد شد , دور نیست آنروز که خیابانها را لبریزاز مبارزان  خواهیم نمود

۱۳۹۱ آبان ۱۴, یکشنبه

افسانه های جنبش سبز


جزوه پیش رو(دانلود) مجموعه‌‌ای از یادداشت‌هایی است که پیشتر در «میخک» در نقد سیاست‌ورزی جنبش سبز منتشر شده است. یادداشت‌هایی که نشان می‌دهند ایدئولوژی حاکم بر جنبش سبز چگونه مبارزه سیاسی آن را شکل داد و چه سهمی در شکست این مبارزه داشت. یکی از محورهای اصلی این مجموعه نقد اصلاح‌طلبی و اصلاحات است، و ریشه‌های این نقد از بازخوانی انقلاب ۵۷ برمی‌آید. از این منظر انقلاب ۵۷ همان روایتی نیست که جمهوری اسلامی از آن ارائه می‌کند، روایتی که از قضا کمابیش با فهم بسیاری از نیروهای مخالف جمهوری اسلامی از آن انقلاب همخوانی دارد.

شکست انقلاب، مثله و مصادره شدنش، باعث تجدید نظر در آن شد و به این ترتیب در حالی که جسم انقلاب به چنگ ارتجاعی‌ترین گروه‌های جمهوری اسلامی افتاده، روح آن نیز هدف حملات پیاپی قرار گرفته است. حملاتی که به طیفی وسیع، از سلطنت‌طلب و لیبرال طرفدار آمریکا تا چپ تجدیدنظرطلب، ملی-مذهبی و اصلاح‌طلب، مواضعی مشابه می‌بخشد. یک‌کاسه کردن این نیروها البته که ساده‌لوحانه است، اما واقعیت این است که اغلب آنان زبان مشترک خود را در نفی انقلاب ۵۷، و ایده انقلاب به طور کلی، می‌یابند.

اصلاحات نفی بی‌واسطه انقلاب بود و سیاست نخبه‌گرایانه، فرهنگ‌گرایی، جهت‌گیری طبقاتی و لیبرالیسم و میانه‌روی ایدئولوژیکش همه از این نفی برمی‌آمدند. جنبش سبز هم گسستی شهودی و غریزی از اصلاحات بود، اما نتوانست از اصلاح‌طلبی بگسلد. این جنبش اتفاقا عرصه بروز عالی‌ترین شکل آموزه‌های اصلاح‌طلبی شد، نسبت به انقلاب ۵۷ مردد ماند و به همین دلیل گسستنش از اصلاح‌طلبی نیمه‌کاره ماند.

اینک به نظر می‌رسد که جنبش سبز تا آستانه‌های ظرفیت خود پیش رفته و شکست خورده است. ناسازگاری افسانه‌های ایدئولوژیک حاکم بر جنبش با واقعیت سیاسی، مانع از این شد که جنبش بتواند اهدافی مشخص را در چارچوبی سیاسی طرح کند و مبارزه‌ را برای تعین آن‌ها پی بگیرد. جنبش سبز با هراس از ایدئولوژیک شدن از ابراز خود و ساختن معنا بازماند. با ترس از انقلاب امکان کنش رادیکال و مداخله موثر در ساختار قدرت را از کف داد. از ترس گرفتار شدن در استبداد تشکیلات، نتوانست نیروهای خود را سازمان‌دهی و بسیج کند و آنان را به سربازانی پراکنده در جبهه رسانه‌های خرد بدل کرد.

گامی به پیش گذاشتن مستلزم نقد و نفی این آموزه‌های ایدئولوژیک است، نقدی که ناگزیر به گسستن از جنبش سبز، آنچنان که بود، می‌انجامد. گسستن از جنبش سبز البته به معنی گسستن از جنبش سبز است؛ پای در آن داشتن و سپس فرا رفتن. انکار و نفی پیشینی جنبش سبز در تمامیت آن موضعی تنزه‌طلبانه و فراتاریخی است و نمی‌توان تاریخ را از بیرون آن به پیش برد. شکست جنبش نه باید ما را در انتظار تخدیری پیش‌آمد جنبشی آرمانی و پاک فرو ببرد، و نه به صرافت دست کشیدن از سیاست مردمی و جستن راهی در سیاست قدرت و برای اصلاح از بالا، از چانه‌زنی با رهبر تا چانه‌زنی با قدرت‌های جهانی، بیندازد، که همین حالا هم نظامی داریم که مردم خود امور خود را اداره نمی‌کنند، برای سر کار آوردن یکی دیگر نیازی به زحمت دوباره نیست
منبع: وبلاگ میخک - برای داتلود فایل پی دی اف اینجا را کلیک کنید

۱۳۹۱ آبان ۲, سه‌شنبه

ایران و بحران تشخیص مصلحت



مسلما انسان آزاد است که به ناکجا اباد برود و حتی ازادتر از آن خود را از پرتگاه به پائین پرتاب کند. بدتر اینکه چنین«تصمیمی» را نه تنها برای خود که برای خانواده, همسر و فرزندانش بگیرد. انان که ناخواسته یا بنا بر«ضرورت» در مسیری بن بست, سرنوشتشان به چنین شخصی گره خورده است . همچون مسافران کوچک راهیان نور که سرنوشتشان به ناخوشی حال راننده گره خورده بود. فاجعه بارتر ملتی که سرنوشتش به میزان بصیرت شخص اول مملکت و «تصمیم» مسئولین غیر منتخب گره خورده و سوار بر قطار بی ترمز روحانیت نادان, خودخواه, بی مصرف و شکمباره در یک قدمی پرتگاه , نظاره گرنابودی خود هستند
نظام و بحران تصمیم گیری:
ریشه هر انتخابی در خود «راه» نهفته است. تصمیمها صرفا محصول تشخیص ضرورتهای عینی  و ادراک منافع هستند.اما چرا نظام اسلامی با 34 سال تجربه حکومت داری هنوز بنظر میرسد فاقد سازمان یا نهادی تصمیم ساز بوده که بخصوص در هنگام بحرانهای سخت مصلحت نظام را بدرستی تشخیص دهد؟ آیا صرفا غیردمکراتیک بودن نظام, میتواند توجیه گر وضعیت فوق باشد؟ مسلما پاسخ منفی است. نظام توتالیتر دینی حتی با وجود یک شورای تشخیص مصلحت کارامد نیز هنوز دیکتاتوری است. اینکه نظام بعد از سی و چهار سال هنوز نمیتواند بحرانهای پیش روی خود اعم از اقتصادی یا سیاسی یا خارجی  و همینطور جنگ قدرت را در درون مجمعی بنام تشخیص مصلحت نظام حل و فصل نماید, ایا صرفا مشکلی است مختص نظام حاکم؟ فارغ از منافع مردم که هرگز دغدغه حاکمان وقت نبوده است می توان پرسید:چرا این نظام تا کنون حتی به ساماندهی ابتدائی ترین نهادها و مراکز تصمیم گیری که مورد توافق یا برایند قدرت باندهای درون نظام باشد قادرنبوده است؟. نهادی که در مقابل بحرانهای عظیمی همچون انتخابات ریاست جمهوری 88, بحران اقتصادی, بحران هسته ای وتحریم, دولت بحران زای احمدی نژاد, اختلاس های بانکی و زیاده خواهی های رهبر ایستاده و قادر باشد تصمیماتی معقول در جهت حفظ منافع  مجموعه نظام  را بمورد اجرا گذارد. چرا چنین نمی شود و برعکس فقدان چنین نهاد حیاتی چنان موجب حادتر و پیچیده تر شدن بحرانها میگردد که سرکشیدن جام زهر بعنوان تنها نوشدارو آنهم  معمولا بعد از مرگ سهراب مطرح میشود؟

 اپوزسیون و بحران تصمیم گیری:
بنظر میاید پاسخ به این سوال را نه صرفا در مختصات نظام بلکه در سطح جامعه ایران بطور عام جستجو کرد. فقط کافی است منصفانه قضاوت کنیم که  ایا جدای از نظام در سمت مردم اپوزسیون قادر بوده یک مرکز تصمیم گیری یا رهبری با وجود سلیقه های مختلف براساس منافع مشترک برپا کند؟ خیر! رهبران اپوزسیون نیز قادر به تجمع براساس منافع مشترک نبوده اند. ایا در چنین جامعه ای که بهر دلیل نخبگانش قادر به نشستن بر سر یک میز و تشخیص مصلحت خودشان نیز نیستند جای شگفتی است که از هردو سو در بحران و بن بست بسر میبرد؟ ایا می توان از مردم انتظار داشت که به ایشان اعتماد کرده و جان برکف به خیابان بیایند؟

برای اپوزسیون ایران هیچ راه دیگر و یا میانبری نیست. هر گاه یاد گرفتیم که در کنار یکدیگر بنشینیم. براساس منافع مشترک امروزو نه آرزوهای فردا  به توافق برسیم.هر گاه یاد گرفتیم حداقل بخشی از منافع فردی یا گروهی خود را در منافع مشترک جمعی جستجو و دنبال کنیم ... آنگاه میتوان به دگرگونی اساسی جامعه استبداد زده امید و به ارزوی رهائی از استبداد دل خوش داشت

۱۳۹۱ مهر ۱۱, سه‌شنبه

سرکشیدن جام زهر رسم اجتناب ناپذیر حکومت روحانیون


-      اینکه امروز دوباره باب گفتگو درباره لزوم سرکشیدن «جام زهری دیگر» اینچنین گرم و نقل محافل و مجالس مردم شده, ضمن اینکه از یکسو حکایت از عمق بحران و خطری میکند که کلیت ایران را مورد تهدید قرار داده (موضوعی در حد شکست در جنگ هشت ساله در واپسین روزها که کنترل جنگ از اختیار نظامیان و حاکمان خارج شده بود) اما از سوی دیگر با توجه به تکرار مشابه همان شرایط , می توان گفت: سرکشیدن جام زهر نه یک اتفاق که به رسم اجتناب ناپذیر نظام اسلامی تبدیل شده است.
-       
-      بحرانی مشابه روزهای واپسین جنگ اما اینبار در حوزه اقتصاد و معیشت مردم با افزایش قیمت دلار و گرانی افسار گسیخته و مردمی که هرروز سفره شان خالی تر و حداقل امنیتشان نیزبخطر افتاده,مردمی که در کنار همه این مصیبتها خطر جنگی بمراتب وحشتناکتر,درست در بالای سرشان در چرخش است و هر لحظه بیم آغازش میرود, و گذران همه این مصیبتها با دولتی غیرمنتخب و حکومتی متقلب, نامشروع و غیرملی که سرنوشت یک کشور را به بازی گرفته  و طی سه سال گذشته دشمنی آشکار خود را با این مردم بی پناه  با جنگ تن به تن با «رای دهندگان» و به خاک و خون کشیدن  فرزندانشان در خیابانها که برای اصلاح همین حکومت به پای صندوق رای رفته بودند,بروشنی اثبات کردند. مردم چگونه به حکومتی که از سفره خالی ایشان می رباید تا  رژیم جنایتکارسوریه را چند صباحی بیشتر بر سرپا نگهدارد تکیه کنند؟
-       
   جام زهر رسم اجتناب ناپذیر نظام اسلامی است. اگر سرنوشت یک ملت به این جام گره خورده پس ضروریست که بهتر به ماهیت آن پی برد. جام زهر  ریشه در  ساختار معیوب حکومت اسلامی دارد. معنای آن  سیاست خشک و غیرقابل انعطافی است که در تخریب و نابودی مملکت تا بدانجا پیش میرود که راهی برای نجات(نظام) بجز سرکشیدن جام زهر هرچند بصورت استعاره باقی نمی ماند. سوالی که پیش میاید اینست که چرا تغییردر سیاست و انعطاف در عملکرد و گفته که در میان همه سیاستمداران  عالم موضوعی پیش افتاده و عادی است و مطابق منافع سیستم و شرایط روز جهانی هردم شکل جدیدی بخود میگیرد(وبهمین دلیل نامش سیاست است) برای حاکمان نظام اسلامی که اتفاقا مظاهردروغگوئی در عالم نیز هستند اینچنین کار سخت و مرگیاری است تا حدی که خودشان انعطاف در سیاست را در حد سرکشیدن جام زهر تعریف میکنند؟ آیا این واقعا  ترکیب ماده سخت «ایدئولوژی»  با سیاست است که موجب این شکنندگی در عالم سیاست شده یا موضوع چیز دیگری ست؟

آیا این رژیم واقعا ایدئولوژیک اسـت؟ آیا از روی پاره ای ادا و اطوارها و احکام خشونت بار مثل سنگسار و قرائت دائمی قران مجید در صدا و سیما ,برپائی نماز جمعه و حتی نام نظام اسلامی  میتوان سیاستمداران حکومت اسلامی را در راس هرم, پایبند به یک ایدئولوژی خاص مثلا بینش و سنت  اسلامی دانست؟ آیا اصلا متد و آئین و مکتوبات روشن و مشخصی درباره نحوه حکومت در اسلام وجود دارد؟ اگر اینچنین است چرا اعمالی که بروشنی در اسلام نفی شده مثل رفتار وحشیانه و تجاوزات جنسی سیستماتیک ماموران نظام با مخالفان در زندانها و از همه عیان تر درزندان کهریزک نفی نگردید و عاملان آن به اشد مجازات محکوم نشدند؟ چرا اختلاس و دزدی مسئولان از «بیت المال» به یک روال عادی تبدیل شده و بریز و بپاشهای حکومتیان در سفرهای خارج کشور از کیسه مردم  با آهن گداخته پاسخ داده نمیشود؟ و اگر این رژیم در راس آن ایدئولوژیک نیست چه عاملی به سیاستهایش ماهیت سخت و شکننده شبه ایدئولوژیک بخشیده است؟

اتحاد قشر روحانیون و اوباش  با دست انداختن بر ثروت نفت, شبه طبقه, شبه دین و شبه ایدئولوژی خاص خود را خلق کرده است: روحانیون بعد ازبقدرت رسیدن در سال 57 برای حفظ  حکومت و منافع خود و برخورد با مخالفان به نزدیکترین قشر نامولد و بی مصرف مشابه خود یعنی لمپنها و اوباش روی آوردند. قشری غرق شده در جهل و خرافه و سنت که میتوانست براحتی مکمل و بازوی نظامی - امنیتی روحانیون را تشکیل داده و به لحاظ فکری تنها قشری است که نه فقط بطور سنتی و براحتی قادر به هضم آموزهای دینی بسبک روحانیون است بلکه برای تطهیر زندگی فاسد خود چه بسیار بدانها نیاز هم دارد. اما این اتحاد نامبارک بدون ثروت باداورده نفت حتی یکسال نیز قادر به اداره حکومت نبود.( وضعیت فلاکت بار نظام بعد از گذشت فقط چندماه از تحریم نفت بهترین شاهد این مدعاست)  نفت این ثروت باداورده که نصیب این شبه طبقه نوظهور گردید با کمک به ماندگاری این اتحاد شوم نامولد در طی 34 سال گذشته, عاملی شد تا هرآنچه که لایق این ملت نبود برسرش آورند. که نیازی به مرور این تاریخچه شوم در این نوشته نیست.

آنچه بمثابه ایدئولوژی در این نظام عمل میکند در واقع نه یک ایدئولوژی واقعی بلکه دست و پا زدن برای بقای بی مصرفترین و نامولدترین و ارتجاعی ترین  اقشار جامعه است. مردگانی بازگشته از دل تاریخ, بطور مداوم و بی وقفه و خستگی ناپذیربرای اثبات هویت منحط  خود تلاش میکنند. برای  سیطره بر اقشار فرهیخته و طبقات مولد در داخل ایران,برای تصادم با همه جهانی که هرگز به گذشته مطلوب قرون وسطائی یا مدینه فاضله ایشان بازنمیگردد و با شتابی هرچه فزونتر رو به سوی آینده دارد,  تا جائیکه تنها «سرکشیدن جام زهر» این اذهان بخواب رفته را لختی بهوش میاورد تا «مانع وجود» خود را  از زیرفشار چرخهای ارابه زمان که بی توجه به ایشان به پیش میرود  بکناری بکشند.

 اگر نبود اشتباه بزرگ تاریخی ایرانیان در انقلاب اسلامی سال 57  جایگاه چنین اقشاری امروز در عصر انفجاردانش و تکنولوژی فقط در زباله دان تاریخ بود و بس