۱۳۹۰ اسفند ۱۷, چهارشنبه

بمناسبت هشتم مارس: زنان پرچمدار و انقلابیون جهان معاصرند


من يک زنم
با دست هايي که از تيغ تيز درد و رنج ها
                                          زخم ها دارد

زني که قامت اش از نهايت بي شرمي شما
در زير کار توان فرسا
آسان شکسته است 

من يک زن ام
زني که مرادف مفهوم اش
در هيچ جای فرهنگ ننگ آلود شما
                              وجود ندارد
(مرضیه  احمدی اسکوئی)

برای  زنانی که در جهان سوم و بخصوص در منطقه خاورمیانه زندگی میکنند زندگی کردن در  جهان مدرن و کشورهای صنعتی پیشرفته شاید رسیدن به کمال آزادی و رهائی بحساب اید. اما خارج از بحث منطقه ای و بطور عام آیا تکنولوژی و جهان مدرن در سیر تکاملی خود در همین مسیر فعلی که تاکنون طی شده موجب رهائی کامل زنان خواهد شد؟
به نظر میرسد سیر تکاملی جهان مدرن و صنعتی نهایتا به برابری حقوق زنان با مردان دست خواهد یافت و این برای زنان پیروزی بزرگی محسوب میشود و بسیار مطلوبتر ازوضعیت  نابرابری به لحاظ حقوقی ست . اما آیا برابری حقوق در قانون, ارزشهای انسانی برابر را هم بدنبال خواهد داشت؟
برای روشنتر شدن مطلب بیائیم فرض کنیم در جامعه آرمانی که به حقوق یکسان مرد و زن دست یافته چندین زن و مرد با تخصصی یکسان در کارخانه ای کار می میکنند.مثلا با روزی 8 ساعت کار در روز به مقدار مساوی دستمزد میگیرند. اما در عمل باز هم شرایط زن و مرد یکسان نیست. یعنی در کارخانه ای که برای کسب سود هرچه بیشتر بنا شده مسلما میان مردانی که میتوانند تحت هر شرایط به سر کار بیایند و زنانی که بطور طبیعی وظیفه باردار شدن  و مراقبت های اولیه از نوزاد نیز از طرف «طبیعت» بعهده آنان قرار گرفته  فرقی وجود دارد. حتی اگر این جامعه چنان آرمانی باشد که با نگاهی هرچه انسانی تر حقوق دوران بارداری زنان را در قانون بگنجاند بازهم کارفرما بدون اینکه اعتراف کند در هنگام استخدام نیرو به تفاوت های زن و مرد توجه خواهد کرد.
باز بیائیم این حامعه را آرمانی تر از این در نظر بگیریم. مسلما «نقص» و «اشتباه» طبیعت در مورد زنان را باید بشر عدالتخواه که اینک به بالاترین سطوح دانش و تکنولوژی نیز دست یافته  بنحوی حل نماید تا به آرمان برابری حقوق خدشه ناپذیر خود دست یابد. در اینجا مشکل به چند راه متفاوت می تواند میتواند حل شود یا حل مشکل را  شخصا به خود زنان بسپارند در این حالت زنان برای حفظ برابری حقوق از خصلت طبیعی خود باید دست بکشند یعنی اساسا بارداری و بچه دار شدن را از زندگی خود حذف نمایند و مانند یک مرد کار کنند. این همان راه حلی ست که هم اکنون بسیاری از زنان شاغل به آن عمل میکنند. البته باردار شدن مشخص ترین ویژگی زنانه است و همه میدانند که این تنها تفاوت زنان با مردان نیست. در چنین شرایطی زنان از بسیاری خصوصیات زنانه خود باید بگذرند تا به حقوق برابر با مردان دست یابند. «مردانه شدن زنان» چیزی ست که دربسیاری از زنان شاغل شاهدیم. ایا این همان زندگی ست که زنان را خوشحال و راضی خواهد کرد؟
 
راه دومی که جامعه ارمانی می تواند در جهت حفظ حقوق زنان در پیش گیرد, برقرار کردن قوانینی ست که متناسب با شرایط طبیعی زنان باشد. یطور مثال کارفرمایان را طبق قانون مجبور نمایند به تعداد مساوی از زنان و مردان استخدام نماید. اما این بطور واضح مخالف اصل شایسته سالاری و اختیارات و خلاقیت کارفرما و بازار ازاد  و رقابت است
راه حل سومی که شاید کمی عجیب به نظر رسد جایگزین کردن تکنولوژی بجای «نواقص و اشتباهات طبیعت» در مورد زنان است. بطورمثال کلا بارداری را به لوله های آزمایشگاه بسپارند! دقیقا کاری که در مورد ماشین های جوجه کشی هم اکنون انجام میشود. از امتیازات این روش کنترل جمعیت بطور مستقیم توسط جامعه آرمانی ست. این راه حل گرچه به نظر عجیب و تا حدودی غیر انسانی و ماشینی به نظر میرسد به استناد مدارک و شواهد زیاد راه آینده جوامع انسانی خواهد بود که همزمان بازار آزاد و گردش سرمایه و کسب سود نیز از مقدسات آن بشمار میاید.
آیا این است آینده زنان و به تبعیت از آن مردان در عصر تکنولوژی و جهان مدرن؟ زنانی که به خاطر رسیدن به حقوق برابر با مردان بناگاه روزی در جلوی آینه در میابند که اساسا دیگر چیزی از زنانگی در وجود آنان باقی نمانده است؟

آیا چیزی در این میان اشتباه نیست؟ آیا نباید زنان همانگونه که هستند بعنوان یک زن واقعی با همه ویژگی ها طبیعی, نه تنها به حقوق برابر که مهمتر از آن به ارزشهای انسانی برابر دست یابند؟
از دنیائی که در آن, تکنولوژی بجای ابزار, خود به ایدئولوژی غالب تبدیل شده وجهان بینی مهندسان و تکنوکراتها با غروری کاذب از فتوحات علم و تکنیک, رفته رفته تفسیر جدیدی از انسان و طبیعت را بر ذهن بشر غالب کرده است ایا میتوان بیش از این انتظار داشت؟

چگونه باید انتظار داشت این جماعت منفعت طلب که با خدمت در آوردن مهندسان و دانشمندان و با تکیه به علم روز و ثروت حاصل از استثمار مردم و سرمایه های ملی, بر اریکه قدرت تکیه زده اند اینچنین بخود مغرور نشوند و زن را نقص حاصل از حماقت طبیعت ندانند؟ در جهان بینی ابزاری ایشان تاریخ مصرف طبیعت مدتهاست سپری شده اگر هم شهامت نداشته باشند که بزبان بیاورند در عمل طرز فکر خود را بروشنی اثبات کرده اند. نابودی محیط زیست, گرمایش زمین,نابودی آبها و تالابها و دریاچه ها ,انقراض لحظه به لحظه نسل حیوانات و گیاهان,نابودی جنگلها برای تجارت چوب,تجارت شاخ کرگدن, تجارت پوست و گوشت حیوانات و تجارت اعضای بدن انسان...اینچنین است نگاه حاکمان جهان معاصربه بشر و طبیعت
راه حل ایشان در مقابل همه این مصائب و نابودی طبیعت و محیط زیست گرچه بوضوح بیان نشده اما بسیار روشن است.: جایگزین کردن تکنولوژی بجای طبیعت. انسان نماهائی که از جنسیت تهی شده اند در برهوت حاصل از تکنولوژی با تزریق مواد لازم از طریق سرنگ هرروزبه سر کار میروند و با مغزی که با کمک نانو تکنولوژی به چیپ های الکترونیکی حافظه و گیرنده های وایرلس متصل شده اند بخوبی از مرکز هدایت میگردند. یک حکومت تمام عیار توتالیتر تکنولوژیک. ارزوی تاریخی همه دیکتاتورها بدین شکل براورده میشود. تجسم دنیای فردا گرچه امروز تخیلی به نظر میرسد اما حقیقتی ست محض که نشانه های آشکار آن را نمی توان کتمان کرد.

به نظر می اید زنان مبارزه ای بزرگ وجهانی در پیش رو دارند.زنان باید تعریف مردانه ی زیستن و جهان بینی تکنوکراتها را  از اساس به زیر سوال ببرند. مبارزه ای که بار اصلی آن به تنهائی به دوش انهاست. مبارزه نه تنها برای رهائی جنس خود از بار ستم مضاعف, بلکه برای رهائی و نجات  همه انسانها بر علیه عامل ستم مدرن یعنی تسلط منطق تکنولوژی و نگاه ابزاری بر زندگی انسان. برای حفظ هویت انسانی, برای تداوم  و برتری فلسفه طبیعی زندگی  بر منطق تکنولوژی ,پیروزی عشق بر عقل وغلبه خورشید بر آتش . بی هیچ تردیدی زنان پرچمدار وانقلابیون جهان معاصرند


 

۱۳۹۰ اسفند ۱۴, یکشنبه

فاصله میان «خانه نشینی» ما و «رای دادن خاتمی» از موباریکتر است

بلاخره خاتمی را درگوشه ای از رینگ گیر آوردیم که هیچ جورراه در رو نداشت!. رای دادن در انتخاباتی که از هر طرف بهش نگاه کنی قابل توجیه و گذشت نیست. اگر بخواهیم حسابی زیر پا لهش کنیم کافی است پای خون و اسفالت و ندا را به میان کشید. از زاویه سیاسی هم میتوان تابوت اصلاح طلبی را تا دم گور بدرقه کرد. الحق که از هر نظر کم بیاوریم هنگام دار زدن خائنین همگی حاضریم. همچون معرکه سنگسار که مشتریان زن خود فروش سنگ بزرگتری را پرتاب میکنند تا آن زن مفلوک فرصت نیابد خاطره های مشترک را بیادشان بیاورد

اما من مایلم در اینجا بجای پرتاب سنگ, خاطرات مشترکمان با خاتمی را بیاد بیاورم.انگار این ما نبودیم که از2 خرداد 76 تا کنون بارها میلیون میلیون به او رای داده ایم. هنوز هم نکته اشتباهی در رای دوم خرداد خود نمیبینم. کلیه حوادث و تغییراتی که نتیجه این رای بود لازم و گامی بزرگ به جلو بود. هیچگاه یادم نمیاید که خاتمی از هدف نهائی خود یعنی »حفظ نظام» کوتاه آمده باشد یا آنراکتمان کرده باشد. چرا ما نمی شنیدیم؟ چرا انتظار داشتیم در مجلس هفتم در هنگام رد صلاحیت نمایندگان پای مردم بایستد؟ بیائیم آنروزها را بیاد بیاوریم. همانروزها که خاتمی اولین «خیانت» را به نفع «نظام» رقم میزد ما چه میکردیم؟ کدام اعتراض را سازمان دادیم؟ چرا در انتخابات سال 88 دوباره این « خائن» را با اصرار به صحنه آوردیم در حالی که خود بوضوح مایل به مشارکت در انتخابات نبود؟ بحث بر سر خاتمی نیست. خاتمی همان خاتمی همیشگی ست.یک اصلاح طلب ابدی که میداند چه میخواهد و چه باید بکند؟ حفظ نظام اسلامی از طریق اصلاحات و تنها از طریق اصلاحات و مشارکت, منش سیاسی اوست. هیچ وقت هم سخنی خلاف این نگفته و عملی خلاف این نکرده است.

ما خائن را با اصرار به صحنه میکشانیم. به خائن رای میدهیم و نهایتا خائن را سنگسار میکنیم!. ما سخت فراموشکاریم!. دوست داریم فراموشکارباشیم . شهامت نداریم باور کنیم خاتمی نماینده واقعی همه بزدلی های خود ما بود و هست, ما چه گلی به سر میرحسین و کروبی زدیم که همچون «خاتمی» نبودند؟ آیا قرار این نبود در صورت دستگیری رهبران ایران قیامت بشه؟ پس چی شد؟ در هر فراخوان چرتکه میاندازیم به این نتیجه میرسیم که الان وقت «قیامت» نیست!. دست بردار رفیق. ما همه خاتمی هستیم


اما درد اصلی ما چیست که اینهمه نیاز به خائن یابی و خائن کشی داریم؟ آنروزی که خاتمی با انداختن رای خود به صندوق, به جنبش و خون ندا و سهراب و میرحسین و ...هزاران مورد دیگر و هرچه شما بگوئی داشت خیانت میکرد, ما  چه میکردیم؟ ایا بجز این بود که همگی در اتحادی مثال زدنی! «خانه نشین» بودیم.و این بی تحرکی را با «راهپیمائی نمک گاندی» برابر کردیم و به اتحاد بزرگ اپوزسیون مباهات کردیم؟   «اتحاد بزرگ» بر سر «هیچ کاری نکردن». چه افتخار بزرگی!.

ما شاید تمام و کمال همچون خاتمی نباشیم اما به میرحسین هم چندان شباهتی نداریم. شاید نیاز و اشتیاق ما به سنگ زدن به خاتمی  از وحشت دیدن این حقیقت تلخ سرچشمه میگیرد که «فاصله میان خانه نشینی ما و رای دادن خاتمی از موباریکتر است».

 اگر ما واقعا همچون گاندی و یارانش بجای خانه نشینی,با خرد و تدبیر,با از خود گذشتگی ,در عمل راهی می یافتیم که نه «خانه نشینی» باشد و نه «جنگ خیابانی»و «جنبش» را و اتحاد بزرگمان را با تشکیل شورای رهبری زنده  و دائمی نگه میداشتیم ,امروز «رای دادن خاتمی» چیزی نبود بجز یک خبر پیش پا افتاده که مطابق با منش همیشگی او تفسیرشده و بسادگی بکناری گذاشته میشد

۱۳۹۰ اسفند ۹, سه‌شنبه

انجمن سری,مواضع میرحسین,دو خبر داغ و فرض های محتمل

بعد از مدتها بی خبری از وضعیت رهبران سبز ناگهان فضای رسانه ای با دو خبر پیاپی بمباران شد که هر دو به اندازه کافی قابل توجه هستند.

پس از چندین ماه بی خبری مطلق از وضعیت مهندس موسوی و خانم دکتر زهرا رهنورد تماس کوتاه تلفنی بین این دو همراه جنبش سبز و فرزاندنشان برقرار می شود. در همان ابتدای مکالمه و پیش از احوالپرسی، مهندس موسوی با صدایی محکم و قاطع چندین بار تاکید کرده است که: «هیچ چیز عوض نشده» و خطاب به فرزندان خود گفته است: «دخترانم شما بدانید که من بر سر مواضع پیشین خود همچنان ایستاده ام. ممکن است به دلایلی همین تنها امکان حداقلی چند ماه یکباربرای کسب خبر از وضعیت ما با شما را هم قطع کنند


با توجه به اینکه منبع این خبر فرزندان مهندس موسوی و خانم رهنورد هستند و اینکه تا کنون از سوی این عزیزان تکذیبی صورت نگرفته, بنابراین میتوان به درستی  این خبر تا حدود زیادی اعتماد کرد و دو نتیجه زیر را به حقیقت بسیار نزدیک دانست:

1- وضعیت فعلی مهندس موسوی و خانم رهنورد نسبت به گذشته در شرف تغییرات جدیست و بنابر «دلایلی نامعلوم» بشدت رو به وخامت میرود.قطعا دلایل این تغییررفتار به خواستها و انتظارات جدید «نظام» برمیگردد

2- مهندس موسوی بوضوح نگران موضوعی ست که حتما به این تغییر وضعیت بی ارتباط نیست.تا جائیکه پیش از احوالپرسی و بدلیل اهمیتی که برای رساندن پیامش قائل بوده بطور غافلگیرانه ای  بر «ایستادگی بر مواضع پیشین خود» تاکید کرده و تکرار نیز نموده است.
اما چرا رساندن این پیام تا بدین حد حائز اهمیت بوده؟ مگر قرار بوده(یا هست) مواضع ایشان تغییر کند و یا  از طرف رسانه های رژیم چنین وانمود گردد؟
پیش از پاسخ به سوالات فوق ابتدا به خبر دوم میپردازم و نهایتا به این سوالات برخواهیم گشت:

به گزارش منابع خبری جرس در تهران حجت الاسلام سید مجتبی خامنه‌ای فرزند رهبر جمهوری اسلامی حدود یک ماه قبل در      آستانه یک سالگی حبس غیرقانونی رهبران جنبش سبز به ملاقات مهندس میرحسین موسوی می‌رود. در این ملاقات ابتدا مجتبی خامنه ای به میرحسین موسوی می گوید برای مشورت آمده ام. میرحسین موسوی پاسخ می دهد در این شرائط با کسی مشورتی ندارم.  در نهایت مجتبی خامنه ای مطالبی با این مضمون به مهندس موسوی می گوید: شما کوتاه بیایید. وضعیت کشور خیلی بحرانی است.مهندس میرحسین موسوی در پاسخ به سخنان مشروح فرزند رهبر جمهوری اسلامی - که اطلاعی از آن در دست نیست - قاطعانه می گوید: «اولا پاسخ آنچه را شنیدم به مقام رهبری خواهم داد به شرطی که دوربین و شنودی در کار نباشد و در این دیدار هیچکس غیر از من و ایشان حضور نداشته باشد. ثانیا فرصتی به من داده شود تا در تلویزیون بطور زنده با مردم سخن بگویم
مجتبی خامنه ای بی آنکه به مقصود خود برسد با ناراحتی از زندان موسوی - که مشخص نیست کجاست - بیرون می آید

برخلاف خبر اول خبر دوم بدلایل مختلف اصلا موثق نیست. خود خبر و «منابع خبری جرس» چنان زیر سوال است که بجای نتیجه فقط دو فرض را مطرح میکنم:

1- اگر خبر را موثق بدانیم و آنرا همانطور که جرس مطرح کرده دربست بپذیریم, باید در درجه اول به اصلاحطلبان تبریک صمیمانه ای بگوئیم که در پشت چهره آرامشان دارای چنان سازماندهی پیشرفته ای هستند که در عمیقترین لایه های امنیتی رژیم نفوذ کرده و اینچنین رسوایشان میکنند. «انجمن سری»  اصلاحطلبان موفق شده اطلاعات امنیتی ترین ملاقات برگزار شده را دردسترس عموم قرار دهد و ملتی را از نگرانی برهاند. در مورد این فرض چیزی بیش از این نمی توان گفت.

2- اما فرض دوم بر این اصل استوار است که رژیم بعد از سی وسه سال دشمن دشمن کردن و تجربه فراوان در مسائل امنیتی قادر است از اطلاعات خود حداقل در چنین سطحی محافظت کند. اما این نافی وجود «انجمن سری» نیست. شاید کنترل این انجمن تمام و کمال بدست اصلاح طلبان نیست و رژیم از چنین مجرائی اخبار دلخواه خود را می پراکند. با این فرض مقصود نظام از پخش  چنین شایعه ای( که ظاهرا به نفع میرحسین و جنبش تمام میشود) از طریق انجمن سری چه میتواند باشد؟

حال به سوال خبر اول برگردیم: چرا میرحسین چنین با نگرانی بر ایستادگی بر مواضع خویش تاکید میکند؟ آیا باید منتظر یک اعتراف تلوزیونی باشیم؟
 چندان هم بی ربط نیست. در خبر دوم از زبان میرحسین بطرزغیرمنتظره ای درخواست صحبت با مردم در برنامه زنده تلوزیونی نقل قول شده است. با فرض دوم ظاهرا رژیم به بی ارزش بودن اعترافات تلوزیونی زندانیان به سبک استالینی پی برده و روش پیچیده تری را در پیش گرفته است. اگر شروط(نقل قول شده) از سوی میرحسین پذیرفته شود و بعد از مذاکره در پشت درهای بسته با رهبری ایشان جلوی دوربین آورده شوند و بر سر «مواضع پیشین خود» محکم به ایستند. آنگاه به مردم چه خواهد گفت؟ راستی منظور از «مواضع پیشین» دقیقا چیست؟

مواضع پیشین میرحسین یا آخرین مواضع میرحسین؟
میرحسین هم مانند اکثریت جنبش سبز مواضع یکسانی را پیش نبرده است. ما روزی که در خرداد 88 به پای صندوق رای رفتیم همگی اصلاح طلب بودیم حتی اگر در ذهنمان آرزوی تغییراتی بنیادی داشتیم, رفتن بپای صندوق رای چیزی جز پذیرش و امید به اصلاحات نیست. میرحسین هم بعنوان یکی از معتمدین نظام که خود را اصولگرای اصلاحطلب مینامید بعد از کودتای انتخاباتی و آغاز جنبش سبزتغییرات تدریجی و عمیقی را پست سر گذاشت. روز قدس,13آبان 88, 22 بهمن 88 همگی روزهای مشترک جنبش  و حکومت بودند. جنبشی که یک پایش بر زمین اصلاحات و پای دیگرش مایل به حرکت بسوی تغییراتی بنیادین بود. اما 25 بهمن 89 روز دیگری ست. نقطه عطفی در حرکت جنبش. روزی که جنبش با رهبرانش دل از اصلاح طلبی برید و پا به عرصه انقلاب گذاشت. 25 بهمن روز حکومت نبود وبرعکس با فراخوان رهبران در جهت حمایت از انقلابهای عرب و نابودی همه دیکتاتورها شکل گرفت.
 این است آخرین مواضع میرحسین که پای آن ایستاده است. اصلاحات مرد زنده باد انقلاب مفهوم واقعی آخرین تحرک جدی  جنبش بود.

حال از میرحسین خواسته اند چه بگوید که اینچنین نگران است؟ ایستادگی برآخرین مواضع  انقلابی یا مواضع اصلاح طلبی قبل تر؟
اگر میرحسین را به پشت دوربین بیاورند و او (ظاهرا فاتحانه) از مواضع اصلاحطلبی پیشین خود یعنی پیشتر از جنبش سبز و لزوم آشتی ملی  بعد از مذاکره با «رهبرفرزانه» در پشت درهای بسته گفتگو کند آیا این را یک سبک جدید از اعتراف گیری نباید محسوب کرد؟آیا این همان «خواسته جدید نظام» نیست که میرحسین را چنین نگران کرده و در آخرین مکالمه سعی در خنثی کردن این توطئه نموده است؟

به نظر میاید میرحسین و رهبران سبز که تاکنون پای مواضع و پیمان خود با مردم ایستادگی کرده اند سخت از سوی نظام برای تن دادن به یک بازی کثیف در فشار قرار گرفته اند و باید تا دیر نشده کاری کرد. ایا هنوز هم برای تداوم«اعتراض از نوع سکوت» توجیهی هست؟

۱۳۹۰ اسفند ۷, یکشنبه

خانم شیرین عبادی؛ به نظر میاید مسئولیت برپائی شورای رهبری جنبش فقط به عهده شماست


خانم شیرین عبادی ؛ با سلام و احترام
نه نیازی هست از میزان وخامت اوضاع و خطری که  امروز ایران و ایرانی را تهدید میکند حرف بزنیم و نه اهمیت تشکیل یک شورای فراگیر رهبری  که عقلا و معتمدین را دور هم جمع نماید و راهی برای نجات این مردم بینوا و گرفتار بیابد, برهیچکس پوشیده است.

معمولا مشکلاتی این چنین در مواقع چنین حساس و خطیر با از خود گذشتگی و بحث و گفتگوی میان افراد مطرح و شایسته برای چنین جایگاهی میباید حل گردد. اما در عمل چنین نیست و هرچه از داخل ایران بخصوص از بعد از حصر رهبران فریاد زده شد گوش شنوائی  برای شنیدن نیافت.

پارادوکس غریبی ست!. از یک سو زمان برای ایرانیان به دقایق نفس گیر پایانی نزدیک میشود و از سوی دیگر در همهمه  مدعیان بیشمار رهبری در عمل حتی یک نشست برگزار نمی شود.
و در این میان مردم درمانده هستند که میدانند چه میخواهند و نمی دانند چه بکنند و با سرعت با قطار بی ترمز حکومت اسلامی بدون هیچ امیدی مستقیما بسوی پرتگاه میروند. آیا حال که عقلا(؟) نمی توانند دور هم بنشینند و یکدیگر را تحمل کنند باید نظرسنجی کرد؟ اما چگونه؟ با چه امکانی؟ 

شاید راحتر باشد کمیته کوچکتری تشکیل شود بنمایندگی از طرف مردم که وظیفه اش انتخاب و دعوت رسمی از عقلای قوم برای حضور در این شورا و کارش با برپائی اولین اجلاس خاتمه یابد. اما در اینجا باز همان پارادوکس تکرار میشود. چگونه می توان کمیته ای بنمایندگی از سوی مردم انتخاب کرد و تشکیل داد؟
مسلما این گره به این وضع ناگشوده میماند , مگر اینکه  فاکتوری خارج از بحث انتخاب و نمایندگی به  این گشایش کمک نماید. در چنین مواقعی باید دنبال نمایندگانی از مردم بود که برای نماینده بودن مشروعیت خود را «موقتا و تا زمان فراهم بودن شرایط انتخاب» از محل دیگری کسب کرده باشند. مثل قهرمانان ملی اعم از ورزشی یا علمی و البته هیچکس  شایسته تر ومعتبرتر از دارنده جایزه صلح نوبل نیست.

خانم شیرین عبادی مسئولیت گرچه بسیار سنگین اما بسیار روشن  و شفاف نیزهست. به اطرافتان نگاه نکنید! هیچکس بجز شما شایستگی و موقعیت این مسئولیت را ندارد. ایرانیان همین امروز (و نه فردا) به همت  بلند شما نیاز دارند. موقعیت شما ممتاز و منحصربفرد است و همین بار مسئولیت را بدوش شما سنگین میکند.
 بنابراین بعنوان یک شهروند ایرانی عضو جنبش سبزاز شما بعنوان نماینده  و معتمد خود درخواست میکنم:

1- کمیته ای چند نفره از معتمدان مورد نظر خود تشکیل دهید و وظیفه این کمیته را شناسائی و ارسال دعوتنامه به افراد شایسته بنمایندگی از همه اقشار و اقوام جهت حضور در اولین اجلاس شورای رهبری جنبش قرار دهید. 

2- فعالیت های خود را با صدای بلند اعلان فرمائید تا مردم بدانند چه کسانی با شما همکاری کرده و چه افرادی سنگ اندازی میکنند

درپایان اعتقاد دارم این راه حل که با پشت سر گذاردن آزمونها و بررسی ناکامی های  گوناگون ارائه شده از معدود(و شاید تنها) امکانات جنبش آزادیخواهی ایران برای شکستن بن بست موجود و برداشتن گامی واقعی بجلوست.

با آرزوی  سلامت و موفقیت

۱۳۹۰ اسفند ۶, شنبه

پیرو جریان نامه نویسی:آقای خامنه ای پیش از انتخابات معلوم فرمائید نظرت به کی نزدیکتره؟


آقای خامنه ای رهبر با بصیرت انقلاب!. با توجه به اینکه اینجانب شدیدا تحت تاثیر خطبه های حکیمانه جنابعالی بخصوص آن قسمت که هشدار دادید «مراقب باشیم که مثل انتخابات قبلی کلاه سرمان نرود» قرار گرفته ام و مصرا مایل نیستم در انتخابات پیش رو گرفتار زندان و تجاوز و شکنجه و اعتراف گیری توسط سربازان گمنام شما و یاران لباس شخصی پوش وصدیق  امام زمان گردم, مضافا به اینکه  از زمان انتخابات ریاست جمهوری سال 76 عوامل دشمن و استکبار جهانی و صهیونیست با توطئه افکنی و شایعه پراکنی اینطور وانمود کرده اند که نظر اکثریت مطلق مردم همواره معکوس نظر جنابعالی ست و همین باور در انتخابات ریاست جمهوری سال 88 موجب بروز فتنه سبز گردید که با بصیرت جنابعالی و البته با کمی چاشنی خشونت و لشکر کشی درون شهری و کشته و زخمی شدن دهها نفر و اسارت هزاران نفر دیگر و فرار ده ها هزار نفر به خارج کشور و خانه نشینی میلیونها نفر از هواداران صهیونیست و امریکا که بیشتر در دانشگاه ها لانه کرده بودند, سرانجام به فضل الهی خنثی گردید. همچنین از قدیم  هم گفته اند سکوت علامت رضاست, پس یقینا سکوت فعلی ملت را  میتوان به معنی حقانیت نظر جنابعالی و تیعیت محض مردم دانست.
 لذا خواهشمند است دستور فرمائید پیش از برگزاری انتخابات مجلس نهم  نظر جنابعالی رسما منتشر شده وبا توجه به عواقب شوم آن ملتی را از رنج و عذاب و افتادن در دام متقلبان و کلاه گذاران برهانید.

آیا خانه نشینی در روز 12 اسفند موثرین ترین کنشی بود که واقعا قادر به انجامش بودیم؟

حدود شش ماه پیش در زمانی که هنوز بحث چگونگی برخورد با انتخابات حکومتی مجلس نهم در جامعه بطور جدی مطرح نشده بود, از طرف نگارنده پیشنهادی جهت برخورد فعال با انتخابات حکومتی و قرار دادن «انتخابات در مقابل انتخابات» بجای وارد شدن به تله حکومتی یا همان دو قطبی مشارکت-تحریم که در هر حالت مفهومی جز «پذیرش تثبیت نظام» بعد از آغاز جنبش سبز ندارد, با استدلال زیر مطرح شد:

با خالی کردن صحنه انتخابات حکومتی, اولین انتخابات جنبش سبز برای تشکیل شورای رهبری را برگزار کنیم.بجای فروغلتیدن در فضای مسموم انتخابات حکومتی و افتادن در دام صحنه گردانان عرصه سیاست  که با پیش کشیدن  سیاست دوقطبی "مشارکت/تحریم و دیگر هیچ" که هدفشان چیزی جزالقاء ثبات نظام در اذهان عمومی و جامعه جهانی نیست, راه سبز خود را در پیش گیریم.
مشارکت یا تحریم, هردو چیزی بجز نشستن در صندلی های صحنه انتخابات حکومتی نیست . پذیرش انتخابات حکومتی حتی بعنوان میدان اصلی مبارزه معنای "هولناکی" درپس زمینه خود دارد , پذیرش رسیدن سیستم حاکم به یک ثبات نسبی بعد ازگذران دوسال بحرانی و پایان جنبش سبز. هیچ شکی ندارم که سرتیتر روزی نامه های ولایت فقیه درست در فردای نمایش انتخاباتی, چیزی بجز هلهله برای پایان رسمی" فتنه سبز" نخواهد بود.
جنبش سبز باید بیدرنگ با بستن پرونده انتخابات حکومتی و خروج از تله دو قطبی"مشارکت/ تحریم" ,با در اختیار گرفتن فضای مجازی به حریف اجازه غالب کردن گفتمان انتخابات را در فضای واقعی جامعه ندهد. اما این هرگز کافی نیست!. جنبش سبز شایسته است کمپینهای مستقل و متقابل خود را مثل برگزاری اولین انتخابات نمادین و سراسری جنبش سبز (با در نظر گرفتن مقدورات فضای مجازی) برای تشکیل اعضای شورای هماهنگی و نهایتا تشکیل جبهه متحد مردم ایران برای نجات ملی را در براه اندازد .

در اینجا قصد حسرت خوردن برای فرصت از دست رفته را ندارم. برای افروختن چراغی برای روشنی آینده میپرسم  آیا این خانه نشینی در روز 12 اسفند موثرین ترین کنشی بود که ما واقعا قادر به انجامش بودیم؟
شش ماه دیگرگذشت و ما هنوز اندر خم یک کوچه ایم. فقدان شورای رهبری یا جبهه متحد و فراگیر ایران به یک درد مزمن تبدیل شده است. جبهه ای که در راس آن نمایندگان همه اقوام و اقشار مختلف ایران با حفظ مواضع و اصول خود در کنار یکدیگر بنشینند و منافع مشترک همه ایرانیان را بر اساس موازین پذیرفته شده حقوق بشر دنبال کنند.
شورای رهبری جنبش پیشکش! مرکزی برای شنیدن فریادهاو نظرسنجی فراهم کنیم. آیا تکثر جنبش به معنی نشنیدن صداها یا فریادهای یکدیگر در همهمه و شلوغی هزاران فریاد است؟ و اگر اینگونه است با خاموشی مطلق تفاوتش در چیست؟

۱۳۹۰ اسفند ۲, سه‌شنبه

چرا ما مثل مردم سوریه شجاع و فداکار نیستیم؟


مقایسه بین رکود و بی رمقی جنبش سبز ایران و شور نهفته درانقلاب های عرب و بخصوص شهامت و تهور و فداکاری مردم سوریه که بیش از بقیه کشورهای عربی سرنوشتشان به مردم ایران گره خورده, حکایتی ست که به تلخی در نزد ایرانیان روایت میشود و تا حد امکان تلاش میشود این واقعیت که عمدتا بعد از هر فراخوان ناموفق بشکل نق زدن های یاس آور خود را در پس پرده نشان میدهد در همان جا مدفون گردد.

اما هیچ حقیقتی تا ابد مدفون نمی ماند و هیچ مشکلی با بیان نکردن و رازداری از سر مصلحت حل نخواهد شد.این نوشته تلاشی ست در جهت گشودن و علنی کردن این راز مگوی.

هست از پس پرده گفتگوی من و تو      چون پرده بر افتد نه تو مانی و نه من

در ابتدا لازم به یادآوری ست که «مردم» در جنبش ها و تحولات اجتماعی «مرجع» محسوب میشوند و این به این معناست که این  وظیفه روشنفکر است که خودش را با مرجع تطبیق داده یا اگر مردم مطابق میل او رفتار نمیکنند به ریشه یابی پرداخته , خود را اصلاح کرده و راهکارجدیدی ارائه نماید.

اینکه چرا مردم سوریه علیرغم کشته ها و سرکوب بسیار شدید رژیم سفاک بشار اسد این چنین  فداکارانه باز هم به خیابان میایند اما «مردم حال حاضر ایران» اینگونه نیستند ریشه در تفاوت جهان بینی و آرمانهای حاکم براین جنبشها دارد. تاکید بر «مردم حال حاضر» متکی بر این حقیقت است که پدران و مادران همین نسلها در گذشته نه چندان دور با همان تهور و شجاعت  مردم کنونی سوریه بساط استبداد سلطنتی را برچیدند.
 بدون اینکه بخواهیم به نتیجه شوم انقلاب 57 که به استبدادی بمراتب خطرناکتر منجر گردید بپردازیم باز هم باید تاکید کنیم که تفاوت فقط و فقط در گفتمان و اندیشه های حاکم بر این جنبشهاست. بیائیم چند نمونه از شعارها که نماد واضحی از تفکرات مردم در انقلاب 57 و مردم سوریه هستند را فهرست وار یاداوری کنیم:


علاوه براین, قهرمانانی که اعدام شده بودند یا در زیر شکنجه بدون اینکه تن به تسلیم بدهند شهید میشدند اسطوره هائی بودند که الگوی رفتاری و فرهنگی غالب مردمی را تشکیل میدادند که انقلاب را  پیش میبردند.چه کسی میتواند از چنین نبردی پا پس کشد وقتی از قهرمانان این چنین تجلیل میشود و از تسلیم شده گان با خواری و خفت و زبونی نامبرده میشود؟  نبرد تا رهائی بدون تسلیم و بدون سازش گفتمان غالب چنین جنبش هائی ست. شهادت در راه خلق  و مردم ارزشی ست والا.
 
من مبارزه میکنم ومیمیرم تا برادرانم در آزادی زندگی کنند(شعار مردم سوریه)

به اینها همه اضافه کنید ده ها سرود و داستان پر شورانقلابی و حماسی را که در وصف شهیدان به خون خفته وبه تصویر کشیدن  مرگی باشکوه  در راه آزادی و مردم سروده میشد  که هرکدام برای به لرزه در آوردن زمین زیرپای دیکتاتورها و بپا خواستن متهورانه یک ملت کافیست.

اگر روزی با مرگ روبرو شوم که میشوم مهم نیست.مهم اینست که زندگی یا مرگ من چه اثری بر زندگی دیگران داشته باشد- ماهی سیاه کوچولو – صمد بهرنگی

درست یا غلط حقیقت این است که شهامت یک ملت و جنبش چیزی جز گفتمان انقلابی نیست که توسط تلاش مستمرروشنفکران و هنرمندانی که خود صادقانه بدان اعتقاد دارند بر ذهن و روح مردم حاکم شده و در جریان جنبش اجتماعی در کف خیابان عینیت می یابد.

حال روشنفکران ونخبگان سیاسی ایران خود قضاوت کنند که از سال 76 تا کنون چه گفتمانی را در جامعه غالب کرده اند و به ازای آن از مردم چه میخواهند؟ 
اصلاحطلبی, رهبر فرزانه,گذر به دموکراسی از طریق صندوق رای, تظاهرات سکوت, اندیشه گاندی, مصلحت و چرتکه بدست گرفتن برای محاسبات سود و زیان شخصی برای ورود به جنبش. بخصوص این آخری یعنی تئوریزه کردن برتری منافع شخصی بر منافع جمع که به چرتکه انداختن های «هر ستاد» پیش از هر فراخوان راهپیمائی منجر شده حاصلش همین وضعیتی ست که میبینیم!.
 مسلما برای ریشه یابی این نقطه ضعف جنبش سبز ماندن در سطح شعارها کافی نیست. چه کسانی این چرتکه لعنتی را بدست ما دادند؟ این موضوع تصادفی نیست. اگر شعارها و فرهنگ و آرمانها را روبنای یک زیربنای اجتماعی بدانیم باید پرسید این چرتکه متعلق به کدام قشر و منافع کدام طبقه اجتماعی را تامین میکند؟ چه کسانی از انقلاب و شعارهای انقلابی می هراسند و حاضر به خطر کردن تا پای جان نیستند؟ پاسخ روشن است!: کسانی که چیزی برای از دست دادن دارند یعنی قشر متوسط مرفه و خرده سرمایه دارها. قشر متوسط مرفه که از خرداد 76 زیر نام اصلاحات با پرچم سفید پا به میدان گذاشت بسیاری منافع دارد که نمی بایست با تعمیق جنبش از میان برود. خاتمی ها,کدیورها, مهاجرانی ها, کرباسچی ها و تکنوکراتهای رانت خور, روسای دانشگاه ها, بازرگانان مدرن, کارفرمایان کوچک...همه آنهائی که در دوران سازندگی با اصلاحات اقتصادی فربه شده بودند اینک نیاز به کمی اصلاحات در ساختار سیاسی داشتند که همه چیز بر وفق مراد گردد. البته فقط کمی! کمی آزادی, کمی روزنامه و محافل روشنفکری بی درد سر در حد ظرفیت های عباس عبدی و محسن کدیور و زیبا کلام(در این جا بجاست از فرخ نگهدار این «فدائی خلق سایق» نیز که در انسوی آبها همین نوع گفتمان را دنبال میکند نیز نام برد اما بررسی آنرا به وقت دیگری موکول میکنم) . و شعارهای این طبقه چیزی نبود بجز آزادی در چهارچوب قانون که بزودی معلوم شد منظور همان قانون اساسی ست در کنار اصل ولایت فقیه!. و مبارزه در چهارچوب منافع شخصی ماده مخدری بود بر اندام جوان جامعه.

این بود گفتمان غالب بر جنبش ازادیخواهی ایران تا آغاز جنبش سبز و جنبش سبز اینچنین از مادر اصلاحات زاده شد. جنبشی ذاتا انقلابی که به ناچار راه رفتن را از مادر می اموخت: رای من کجاست؟ در کنار راهپیمائی هائی که اساسا ماهیت انقلابی داشت و در سکوت برگزار میشد! سردرگمی بزرگی را بهمراه داشت. بدنه جنبش را اساسا قشر دانشجو و دانش آموز و معلمان و تا حدودی تهیدستان تشکیل میدادند که دنبال تغییراتی بنیادی تر بودند.  منافع قشر پائین طبقه متوسط  از چهار سال حکومت اقتدارگرایان و ماجراجوئی های ایدئولوژیک دولت احمدی نژاد سخت به خطر افتاده بود و همین به ناچار به خواستهای ایشان ماهیتی انقلابی میبخشید. همه میدانستند که با تداوم این دولت شاید دیگر چیزی برای از دست دادن برجای نماند پس برای اولین بار در عمر حکومت اسلامی خطر کردند و به خیابان آمدند. رفته رفته شعارها ماهیت انقلابی گرفت و اندیشه اصلاحات از جنبش عقب افتاد.  شعارهای انقلابی جمهوری ایرانی و مرگ بر اصل ولایت فقیه توسط بدنه جنبش سر داده شد و در عاشورای 88 کنترل خیابانهای پایتخت به دست مردم افتاد. در نبود رهبری انقلابی بر خلاف روند واقعی گفتمان  جنبش هنوز در دست اصلاح طلبان باقی مانده بود. مبارزه بدون خشونت در برابر مبارزه بدون قید شرط تقدیس شد. سکوت ارزش شد و چرتکه انداختن برای حفظ منافع شخصی که درحد محاسبات سود و زیان حجره ای تنزل پیدا کرده بود جای فداکاری ها و شهامت را گرفت. آرمانها با صاحبانش به زندان رفتند. جنبش گفتمان مناسبی نیافت و به تعلیق در آمد.

در اینجا جا دارد از نقش بزرگ رهبران جنبش بخصوص میرحسین موسوی یاد گردد. بزرگترین و ارزشمندترین حرکت میرحسین موسوی که خود فرزند  انقلاب 57 بود پیوند جنبش سردرگم سبز با گفتمان انقلابی در 25 بهمن 89 بود. همان گفتمان انقلابی که میرحسین 30 سال در سکوت بر دوش خود حمل کرده بود, جنبش سبز را در حمایت از انقلابهای عرب از گفتمان بزدلانه و منفعت طلبانه اصلاحطلبی بکلی منفک کرد و چه هنرمندانه بود نقش کردن محتوای گفتمان انقلاب 57 بر این تابلوی سبز با قلم نقاش.

واقعیت چیست و چه باید کرد؟
واقعیت امروز جامعه ما چیزی نیست بجز اینکه حکومت دیکتاتوری ایران با بقیه دیکتاتورهای جهان عرب هیچ تفاوتی ندارد و اگر جنایتکارتر نباشد بهتر هم نیست. همانقدر رژیم اسلامی و ولایت فقیه اصلاحپذیر هستند که بشار اسد و قذافی. مبارزه بدون خشونت در ایران همان اندازه مقدس است که در جهان عرب. مبارزه یک امر دوسویه است بی خشونت یا با خشونت بودن آن به رفتار هردو طرف بستگی دارد. ایکاش همه دیکتاتورها با زبان خوش و با صندوق رای و رفراندوم دست از سر ملت بردارند. ایکاش!. ایران اکنون در کنترل خشن ترین نظامیان است که در عمل اثبات کرده اند که سهل تر از بشاراسد دست از منافع و دلارهای نفتی خود برنمیدارند. پس چرا روشهائی از مبارزه که در سوریه تحسین میشوددر اینجا باید نکوهش گردد؟.

آنچه رخ می‌دهد از این روی نیست که برخی می‌خواهند روی بدهد، بلکه بدین خاطر است که توده‌ی انسانها با میل خویش کناره گیری می‌کند و رخصت فعالیت و کور شدن گره‌هایی را می‌دهد که بعدها تنها شمشیر خواهد توانست آنها را از هم بدرد. اجازه‌ی اشاعه‌ی قوانینی را می‌دهد که تنها طغیان خواهد توانست آنها را باطل کند و می‌گذارد انسانهایی بر قدرت سوار شوند که بعدها تنها شورش خواهد توانست آنها را سرنگون کند-آنتونیو گرامشی

 روشنفکران و هنرمندان ایرانی باید گفتمان حاکم در جامعه را از بند اصلاحطلبان خارج کرده و گفتمان متناسب با راه کارهای واقعی را جایگزین کنند. سرودهای انقلابی باید از نو سروده شود. فداکاری و گذشت ارج نهاده شود. قهرمانانی همچون فرزاد کمانگر, محمد مختاری و.. دلاوریهای زندانیان سیاسی نباید فراموش شود ودر وصفشان شعرها سروده شود.نوشته های انقلابی در جامعه تکثیر گردد. باید کنش انقلابی جای نامه نگاری و پند و اندرز دادن به دیکتاتور ناشنوا را پر کند. در گفتمان نوین جنبش سبز باید بپا خواستن, از منافع شخصی گذشتن, متحد شدن و فداکاری کردن دوباره تعریف گردد. شهامت یک ملت اینگونه خلق میشود.

بیزارم از بی تفاوت ها. من نیز چون فریدریش هبل گمان می‌کنم زیستن به معنای پارتیزان بودن است. انسانهای دست تنها و بیگانه با شهر ،نمی توانند وجود داشته باشند. آن که زنده است به راستی نمی تواند شهروند باشد و موضع گیری نکند. بی تفاوتی کاهلی است. انگل‌وارگی است، بی‌جربزگی است. زندگی نیست، و از این روست که من از بی تفاوت‌ها بیزارم-آنتونیو گرامشی