۱۳۹۰ اسفند ۲, سه‌شنبه

چرا ما مثل مردم سوریه شجاع و فداکار نیستیم؟


مقایسه بین رکود و بی رمقی جنبش سبز ایران و شور نهفته درانقلاب های عرب و بخصوص شهامت و تهور و فداکاری مردم سوریه که بیش از بقیه کشورهای عربی سرنوشتشان به مردم ایران گره خورده, حکایتی ست که به تلخی در نزد ایرانیان روایت میشود و تا حد امکان تلاش میشود این واقعیت که عمدتا بعد از هر فراخوان ناموفق بشکل نق زدن های یاس آور خود را در پس پرده نشان میدهد در همان جا مدفون گردد.

اما هیچ حقیقتی تا ابد مدفون نمی ماند و هیچ مشکلی با بیان نکردن و رازداری از سر مصلحت حل نخواهد شد.این نوشته تلاشی ست در جهت گشودن و علنی کردن این راز مگوی.

هست از پس پرده گفتگوی من و تو      چون پرده بر افتد نه تو مانی و نه من

در ابتدا لازم به یادآوری ست که «مردم» در جنبش ها و تحولات اجتماعی «مرجع» محسوب میشوند و این به این معناست که این  وظیفه روشنفکر است که خودش را با مرجع تطبیق داده یا اگر مردم مطابق میل او رفتار نمیکنند به ریشه یابی پرداخته , خود را اصلاح کرده و راهکارجدیدی ارائه نماید.

اینکه چرا مردم سوریه علیرغم کشته ها و سرکوب بسیار شدید رژیم سفاک بشار اسد این چنین  فداکارانه باز هم به خیابان میایند اما «مردم حال حاضر ایران» اینگونه نیستند ریشه در تفاوت جهان بینی و آرمانهای حاکم براین جنبشها دارد. تاکید بر «مردم حال حاضر» متکی بر این حقیقت است که پدران و مادران همین نسلها در گذشته نه چندان دور با همان تهور و شجاعت  مردم کنونی سوریه بساط استبداد سلطنتی را برچیدند.
 بدون اینکه بخواهیم به نتیجه شوم انقلاب 57 که به استبدادی بمراتب خطرناکتر منجر گردید بپردازیم باز هم باید تاکید کنیم که تفاوت فقط و فقط در گفتمان و اندیشه های حاکم بر این جنبشهاست. بیائیم چند نمونه از شعارها که نماد واضحی از تفکرات مردم در انقلاب 57 و مردم سوریه هستند را فهرست وار یاداوری کنیم:


علاوه براین, قهرمانانی که اعدام شده بودند یا در زیر شکنجه بدون اینکه تن به تسلیم بدهند شهید میشدند اسطوره هائی بودند که الگوی رفتاری و فرهنگی غالب مردمی را تشکیل میدادند که انقلاب را  پیش میبردند.چه کسی میتواند از چنین نبردی پا پس کشد وقتی از قهرمانان این چنین تجلیل میشود و از تسلیم شده گان با خواری و خفت و زبونی نامبرده میشود؟  نبرد تا رهائی بدون تسلیم و بدون سازش گفتمان غالب چنین جنبش هائی ست. شهادت در راه خلق  و مردم ارزشی ست والا.
 
من مبارزه میکنم ومیمیرم تا برادرانم در آزادی زندگی کنند(شعار مردم سوریه)

به اینها همه اضافه کنید ده ها سرود و داستان پر شورانقلابی و حماسی را که در وصف شهیدان به خون خفته وبه تصویر کشیدن  مرگی باشکوه  در راه آزادی و مردم سروده میشد  که هرکدام برای به لرزه در آوردن زمین زیرپای دیکتاتورها و بپا خواستن متهورانه یک ملت کافیست.

اگر روزی با مرگ روبرو شوم که میشوم مهم نیست.مهم اینست که زندگی یا مرگ من چه اثری بر زندگی دیگران داشته باشد- ماهی سیاه کوچولو – صمد بهرنگی

درست یا غلط حقیقت این است که شهامت یک ملت و جنبش چیزی جز گفتمان انقلابی نیست که توسط تلاش مستمرروشنفکران و هنرمندانی که خود صادقانه بدان اعتقاد دارند بر ذهن و روح مردم حاکم شده و در جریان جنبش اجتماعی در کف خیابان عینیت می یابد.

حال روشنفکران ونخبگان سیاسی ایران خود قضاوت کنند که از سال 76 تا کنون چه گفتمانی را در جامعه غالب کرده اند و به ازای آن از مردم چه میخواهند؟ 
اصلاحطلبی, رهبر فرزانه,گذر به دموکراسی از طریق صندوق رای, تظاهرات سکوت, اندیشه گاندی, مصلحت و چرتکه بدست گرفتن برای محاسبات سود و زیان شخصی برای ورود به جنبش. بخصوص این آخری یعنی تئوریزه کردن برتری منافع شخصی بر منافع جمع که به چرتکه انداختن های «هر ستاد» پیش از هر فراخوان راهپیمائی منجر شده حاصلش همین وضعیتی ست که میبینیم!.
 مسلما برای ریشه یابی این نقطه ضعف جنبش سبز ماندن در سطح شعارها کافی نیست. چه کسانی این چرتکه لعنتی را بدست ما دادند؟ این موضوع تصادفی نیست. اگر شعارها و فرهنگ و آرمانها را روبنای یک زیربنای اجتماعی بدانیم باید پرسید این چرتکه متعلق به کدام قشر و منافع کدام طبقه اجتماعی را تامین میکند؟ چه کسانی از انقلاب و شعارهای انقلابی می هراسند و حاضر به خطر کردن تا پای جان نیستند؟ پاسخ روشن است!: کسانی که چیزی برای از دست دادن دارند یعنی قشر متوسط مرفه و خرده سرمایه دارها. قشر متوسط مرفه که از خرداد 76 زیر نام اصلاحات با پرچم سفید پا به میدان گذاشت بسیاری منافع دارد که نمی بایست با تعمیق جنبش از میان برود. خاتمی ها,کدیورها, مهاجرانی ها, کرباسچی ها و تکنوکراتهای رانت خور, روسای دانشگاه ها, بازرگانان مدرن, کارفرمایان کوچک...همه آنهائی که در دوران سازندگی با اصلاحات اقتصادی فربه شده بودند اینک نیاز به کمی اصلاحات در ساختار سیاسی داشتند که همه چیز بر وفق مراد گردد. البته فقط کمی! کمی آزادی, کمی روزنامه و محافل روشنفکری بی درد سر در حد ظرفیت های عباس عبدی و محسن کدیور و زیبا کلام(در این جا بجاست از فرخ نگهدار این «فدائی خلق سایق» نیز که در انسوی آبها همین نوع گفتمان را دنبال میکند نیز نام برد اما بررسی آنرا به وقت دیگری موکول میکنم) . و شعارهای این طبقه چیزی نبود بجز آزادی در چهارچوب قانون که بزودی معلوم شد منظور همان قانون اساسی ست در کنار اصل ولایت فقیه!. و مبارزه در چهارچوب منافع شخصی ماده مخدری بود بر اندام جوان جامعه.

این بود گفتمان غالب بر جنبش ازادیخواهی ایران تا آغاز جنبش سبز و جنبش سبز اینچنین از مادر اصلاحات زاده شد. جنبشی ذاتا انقلابی که به ناچار راه رفتن را از مادر می اموخت: رای من کجاست؟ در کنار راهپیمائی هائی که اساسا ماهیت انقلابی داشت و در سکوت برگزار میشد! سردرگمی بزرگی را بهمراه داشت. بدنه جنبش را اساسا قشر دانشجو و دانش آموز و معلمان و تا حدودی تهیدستان تشکیل میدادند که دنبال تغییراتی بنیادی تر بودند.  منافع قشر پائین طبقه متوسط  از چهار سال حکومت اقتدارگرایان و ماجراجوئی های ایدئولوژیک دولت احمدی نژاد سخت به خطر افتاده بود و همین به ناچار به خواستهای ایشان ماهیتی انقلابی میبخشید. همه میدانستند که با تداوم این دولت شاید دیگر چیزی برای از دست دادن برجای نماند پس برای اولین بار در عمر حکومت اسلامی خطر کردند و به خیابان آمدند. رفته رفته شعارها ماهیت انقلابی گرفت و اندیشه اصلاحات از جنبش عقب افتاد.  شعارهای انقلابی جمهوری ایرانی و مرگ بر اصل ولایت فقیه توسط بدنه جنبش سر داده شد و در عاشورای 88 کنترل خیابانهای پایتخت به دست مردم افتاد. در نبود رهبری انقلابی بر خلاف روند واقعی گفتمان  جنبش هنوز در دست اصلاح طلبان باقی مانده بود. مبارزه بدون خشونت در برابر مبارزه بدون قید شرط تقدیس شد. سکوت ارزش شد و چرتکه انداختن برای حفظ منافع شخصی که درحد محاسبات سود و زیان حجره ای تنزل پیدا کرده بود جای فداکاری ها و شهامت را گرفت. آرمانها با صاحبانش به زندان رفتند. جنبش گفتمان مناسبی نیافت و به تعلیق در آمد.

در اینجا جا دارد از نقش بزرگ رهبران جنبش بخصوص میرحسین موسوی یاد گردد. بزرگترین و ارزشمندترین حرکت میرحسین موسوی که خود فرزند  انقلاب 57 بود پیوند جنبش سردرگم سبز با گفتمان انقلابی در 25 بهمن 89 بود. همان گفتمان انقلابی که میرحسین 30 سال در سکوت بر دوش خود حمل کرده بود, جنبش سبز را در حمایت از انقلابهای عرب از گفتمان بزدلانه و منفعت طلبانه اصلاحطلبی بکلی منفک کرد و چه هنرمندانه بود نقش کردن محتوای گفتمان انقلاب 57 بر این تابلوی سبز با قلم نقاش.

واقعیت چیست و چه باید کرد؟
واقعیت امروز جامعه ما چیزی نیست بجز اینکه حکومت دیکتاتوری ایران با بقیه دیکتاتورهای جهان عرب هیچ تفاوتی ندارد و اگر جنایتکارتر نباشد بهتر هم نیست. همانقدر رژیم اسلامی و ولایت فقیه اصلاحپذیر هستند که بشار اسد و قذافی. مبارزه بدون خشونت در ایران همان اندازه مقدس است که در جهان عرب. مبارزه یک امر دوسویه است بی خشونت یا با خشونت بودن آن به رفتار هردو طرف بستگی دارد. ایکاش همه دیکتاتورها با زبان خوش و با صندوق رای و رفراندوم دست از سر ملت بردارند. ایکاش!. ایران اکنون در کنترل خشن ترین نظامیان است که در عمل اثبات کرده اند که سهل تر از بشاراسد دست از منافع و دلارهای نفتی خود برنمیدارند. پس چرا روشهائی از مبارزه که در سوریه تحسین میشوددر اینجا باید نکوهش گردد؟.

آنچه رخ می‌دهد از این روی نیست که برخی می‌خواهند روی بدهد، بلکه بدین خاطر است که توده‌ی انسانها با میل خویش کناره گیری می‌کند و رخصت فعالیت و کور شدن گره‌هایی را می‌دهد که بعدها تنها شمشیر خواهد توانست آنها را از هم بدرد. اجازه‌ی اشاعه‌ی قوانینی را می‌دهد که تنها طغیان خواهد توانست آنها را باطل کند و می‌گذارد انسانهایی بر قدرت سوار شوند که بعدها تنها شورش خواهد توانست آنها را سرنگون کند-آنتونیو گرامشی

 روشنفکران و هنرمندان ایرانی باید گفتمان حاکم در جامعه را از بند اصلاحطلبان خارج کرده و گفتمان متناسب با راه کارهای واقعی را جایگزین کنند. سرودهای انقلابی باید از نو سروده شود. فداکاری و گذشت ارج نهاده شود. قهرمانانی همچون فرزاد کمانگر, محمد مختاری و.. دلاوریهای زندانیان سیاسی نباید فراموش شود ودر وصفشان شعرها سروده شود.نوشته های انقلابی در جامعه تکثیر گردد. باید کنش انقلابی جای نامه نگاری و پند و اندرز دادن به دیکتاتور ناشنوا را پر کند. در گفتمان نوین جنبش سبز باید بپا خواستن, از منافع شخصی گذشتن, متحد شدن و فداکاری کردن دوباره تعریف گردد. شهامت یک ملت اینگونه خلق میشود.

بیزارم از بی تفاوت ها. من نیز چون فریدریش هبل گمان می‌کنم زیستن به معنای پارتیزان بودن است. انسانهای دست تنها و بیگانه با شهر ،نمی توانند وجود داشته باشند. آن که زنده است به راستی نمی تواند شهروند باشد و موضع گیری نکند. بی تفاوتی کاهلی است. انگل‌وارگی است، بی‌جربزگی است. زندگی نیست، و از این روست که من از بی تفاوت‌ها بیزارم-آنتونیو گرامشی

۵ نظر:

ali گفت...

الحق راست میگویی

emad گفت...

سلام .دوست دلسوزوفهیم من .اما من درپاره ای ازدیدگاهای شما مشکل دارم نمیشود .حرکت کنونی مردم سوریه را با دستگاه جورووحشت علی خامنه ای که ازجانب کلیه باندهای بین المللی سرمایه حمایت وکمک فکری میشود .ازیک دریچه نگاه کرد.حمام خون سال های 60و67 وتمام سال های این حکومت مافیایی راکه حامیان بین المللیش حتی ازافکارعمومی مردم خودنیزترس ووحشت ندارند .نبایدباتشکیلات اسدکه درپناه سرخ های شکست خورده زندگی میکرد مقایسه کرد.ما قهرمان وفدایی دراین سال هاکم نداشتیم .انچه ازان رنج میبریم نااگاهی بخش عظیمی از جامعه است والبته دربرخی ازموارد اشتباه هات رهبران جنبش که اخرین ان جنبش سبزاست اما من درصداقت .مهدی کروبی وموسوی درمقطع فعلی شک ندارم .این اقایان اگرحرکت سه ملیونی مردم رابه خانه برنمیگردانند.شایداکنون ما وضعیت بهتری داشتیم .به هررومن نیزمعتقدم باید دیوارترس راشکست .وبرای ازادی جنگید .اما لازمه مبارزه اجتماعی دراین زمان بیشترازهمه اگاهی است .این اگاهی بما شهامت وشجاعت میبخشد .به امید بهروزی بشریت

Shagerdak گفت...

دوست گرامی،
هرچند نوشته ی صادقانه ی شما نکات بسیار خوبی را مطرح می کند، مایلم تفاوت اساسی دیدگاه خودم را در درک جنبش سبز در حال حاضر با شما در میان گذارم. تفاوت دیدگاه های ما به ‌پذیرش یا عدم پذیرش یک دیدگاه انقلابی-ایدئولوژیکی بر می گردد. آنچنان که گویی چه گوارا برای شما مظهر عدالتخواهی و آزادگی است... اما برای من گاندی و مارتین لوتر کینگ.
به نظر من چرایی تفاوت جنبش سبز و انقلاب سوریه را باید در نکته ی کلیدی«؛نقش ایدئولوژی» در این جنبش ها دانست. مردم سوریه (بر خلاف مردم ایران) به شدت به مفاهیمی چون «شهادت در راه حق» اعتقاد دارند... حال آنکه ایرانیان این مرحله را سالهاست پشت سر نهاده اند. جامعه ی ما موفق شده است از یک فرهنگ شهادت-طلب و انقلابی-احساسی به یک فرهنگ زندگی-خواه و بر اساس خردورزی و حوصله برسد و من این را موفقیتی بزرگ برای مردم ایران در طول سالهای سیاه این استبداد دینی می دانم. مردم ایران در این سالهای سیاه زیربنای اجتماعی و فرهنگی یک حکومت آزاد و دموکرات را بنانهاده اند؛ حال آنکه شوربختانه مردم سوریه راه زیادی برای رسیدن به چنین جامعه ای در پیش دارند.

saman گفت...

رفقا! خیلی ممنون از اینکه وقت گذاشتید و نظران خود را بیان کردید. من هم طرفدار چگورا نیستم و از دیدگاه ایدئولوژیک گریزانم. اما میبینم که جنبش سبز برای فداکاری چیزی کم دارد. بدون آرمان نمی شود برای آزادی جان باخت. این آرمانها لزوما ایدئولوژیک نیستند ولی لازمند. هیچ حساب و کتابی نمی تواند به ما آنقدر شجاعت دهد که در شرایطی اینچنین وحشیانه به خیابان بیائیم.ما مسلما برای زندگی کردن و بهتر زندگی کردن به خیابان میایم نه ایدئو لوژی ها. اما زندگی را می توان کمی بزرگتر تعریف کرد. آنقدر بزرگتر که ارزش جان دادن برای آزادی, برای همراه و برای شرف در آن تعریف شده باشد. بجز این راهی برای پیروزی نیست

saman گفت...

گاندی و مارتین لوتر کینگ رهبران بزرگی هستند در ظرف زمان و مکان مشخص. هیچ رهبری برای همه فصول و همه جغرافیا تعریف نمیشود.ایکاش با اندیشه های والای این رهبران در ایران هم میشد به دموکراسی رسید و بساط دیکتاتوری را برچید. هرچند در مقاطعی بخوبی از این اندیشه ها استفاده شد. مارتین لوترکینگ هم صاحب آرمانی بود(من رویائی در سر دارم...)که بخاطر آن کشته شد. روشهای مبارزه را تنها «ما» تعیین نمی کنیم. مبارزه با خشونت یا بی خشونت متاسفانه سمت دیگری هم دارد و آن حکومت است. ترکیبی از این دو و شناخت حقایق مسئله را حل میکند. گاندی در ایران چیزی بیشتر از محمد نوریزاد نیست