ه‍.ش. ۱۳۹۱ تیر ۱۰, شنبه

رنجنامه نرگس فریاد «انسانیت مدفون» ماست در زیر خروارها...؟


آه ، ای صدای زندانی
آیا شکوه یأس تو هرگز
از هیچ سوی این شب منفور
نقیبی بسوی نور نخواهد زد؟
آه ، ای صدای زندانی
ای آخرین صدای صداها...

در زیر خروارها...چی؟نمی دانم ! فقط فریاد انسانی را شنیدم در زیر خروارها...شاید زیر خروارها خاک,آهن,بتون و همینطور زیر خروارها هزاران چیز دیگر. همین را میدانم که صدای فریادی شنیدم از جائی دور مثلا در انتهای زمین, در اعماق, درمرکز زمین. انقدر دور که «قاعدتا» نباید شنیده شود. آنجا که حتی انسانیت ذوب میشود و دیگر تفاوتی میان من و تو ونرگس نیست. گاهی این انسانیت مشترک ذوب شده چنان گدازان است که سنگها را میشکافد و از درون لایه های مختلف خاک سرد شده گذر کرده و به بیرون پرتاب میشود. مثل فریاد نرگس که از میان دیواربتونی و آهن همچون آتشفشان سر برآورد.
همین عصر دیروز بود که دست نوشته نرگس را بنام رنجنامه میخواندم و سطر به سطرکه پیشتر میرفتم احساس میکردم چیزی در درونم ذوب میشود و همراه با گدازه ها به اعماق میرود. چند ساعت زمان نیاز داشت تا حقیقت را دریابم.
حقیقت بهمین سادگی اما بسیارهراسناک است.  حقیقت معکوس چیزی ست که تا کنون بما آموخته اند!. این زنده گان هستند که در اعماق دفن میشوند و ما مرده ها در سطح قدم میزنیم. این مرده ها هستند که بی تفاوت لبخند میزنند, به خرید میروند,دست زن و بچه شان را میگیرند و به پارک میروند و نمیشنوند.ما در سطح سرد شده زمین قدم میزنیم و گمان میکنیم زنده ایم و چنان از انسانیت خود فاصله گرفته ایم که حتی فریاد درونی خود را نمیشنویم. وجود زنده ای از «من» که در کنار نرگس رنج میکشد و فریاد میزند انگار قرنهاست دفن شده است. آنکه با صابر قلبش از کار میافتد. با هاله  به زمین می افتد و با فرزاد بالای چوبه دار میرود.
اتحاد میان «انسانها» در همان اعماق است که مفهوم میابد. در انجاست که فقط جوهره انسانی ما نمایان میشود. دیگر تفاوتی میان چپ وراست, این جناح و آن جناح,این قوم و قوم دیگر, مذهبی و لا مذهب نیست. درد مشترک را از میان کلام نرگس میتوان بخوبی دریافت:

"خدایا با تو کار دارم نه با بندگانت. تو، من مادر را سرشار از عشق به فرزند آفریدی و به یک باره دو طفل به من بخشیدی. نه ماه در وجودم گذاشتی و در یک تن نفس کشیدیم. شب ها و روزها در آغوشم پروراندی و آن ها اکنون ۵ سال دارند، محتاج آغوش من، در حالی که حتی پدر نیز در کنارشان نیست و اکنون اینگونه آغوشم از جگر گوشه هایم خالی است و فرزندانم بدون پدر و مادر چراغ خانه ام را روشن نگه داشته اند

چه بگویم از لحظه ی جدا شدنم و از اشک های روان بر گونه ی طفلانم. این قلم می جنبد و جانم را می گیرد. نوشتن برایم آسان نیست اما می گویم و می نویسم تا شاید دیگر برای هیچ طفلی تکرار نگردد من یک مادر دور از فرزندان و بیمارم و چنین از مادر موسی گفتم و از درد خود ناله کردم تا بگویم “قدرت عشق مادران برتر از هر قدرتی ست ” منشا این قدرت عشق است و مهر مادری که خداوند از رحمانیت خود برگرفت و در وجود مادران نهاد

محروم کردن کودکان ازین مهر و رنج دادن مادران از این هجر، گناه نابخشودنی ست. و من با هزاران امید از چهاردیوار زندان این نامه نوشتم تا شاید به زودی زود و با لطف الهی در این سرزمین و در هر سرزمینی دیگر در این کره ی خاکی این رنج پایان پذیرد(از رنجنامه نرگس محمدی)ا

و همه آن دنیائی که پیش از این ساخته بودم بهمین راحتی بر باد رفت با نامه ای برآمده از قلب تپنده زمین. جائی که تفاوتی میان من و نرگس نیست. جائیکه همه با هم رنج میکشیم بخاطر علی و کیانا. دلم برای مردم کشورم میسوزد در سرزمینی که بنام امنیت, کوچکترین امنیتی نیست. برای علی و کیانا که اجساد هزار ساله امن ترین آغوش را  بنام اقدام علیه امنیت کشورازایشان گرفته اند و تنها به حال خود رها کرده اند. حالا میفهمم که چگونه میتوان بازجو باشی و دستبند و زنجیر بدستان مادری عاشق بزنی و از این همه آه و این دل سوخته ککت هم نگزد!. و عصر هنگام فارغ از کار روزانه با خیال آسوده انگار که هیچ اتفاقی نیافته, با همسر و کودکانت به سینما بروی!. راهی نیست بجز اینکه مرده باشی.  
دغدغه های سابقم رفته رفته با خواندن هر سطر از رنجنامه اهمیت خود را از دست میدهد. دیگر میدانم چرا «اتحاداپوزسیون» شکل نمیگیرد. اتحاد هرگزمیان مواضع سرسختانه و آشکار سیاسی شکل نخواهد گرفت که میان انسانیت پنهان زنده هاست برای دستیابی به هدفی والا وانسانی. میدانم زیاد تفاوتی میان «داد»ستان به گفته محمد ملکی و آن «اشباح سرگردان بی تفاوت» نیست.
راهی بجز فریاد زنده ماندگان نیست. بیائیم طنین صدای زندانیان سیاسی باشیم. صدیق کبودوند,نرگس,مجید و... دهها و صدها انسان دیگر,رنج انسانیت زنده بگور شده را چنان بلند فریاد بزنیم تا زمین سفت بلرزه درآید,شکاف بردارد وآتشفشانها جاری شوند. بیائیم برای یکبارهم که شده برای نجات انسانیت متحد شویم

من ایمان دارم روزی فراخواهد رسید هرچند اگر من نباشم که عشق حاصل از این رنج ها آینده ای بهتر برای فرزندانم و همه ی فرزندان سرزمین ایران و حتی جهان رقم خواهد خورد -نرگس محمدی

 آنگاه
خورشید سرد شد
و برکت از زمین ها رفت

سبزه ها به صحراها خشکیدند
و ماهیان به دریاها خشکیدند
و خاک مردگانش را
زان پس به خود نپذیرفت


شب در تمام پنجره های پریده رنگ
مانند یک تصور مشکوک
پیوسته در تراکم و طغیان بود
و راهها ادامهء خود را
در تیرگی رها کردند


دیگر کسی به  عشق نیندیشید
دیگر کسی به فتح نیندیشید
و هیچکس
دیگر به هیچ چیز نیندیشید


در غارهای تنهائی
بیهودگی به دنیا آمد
خون بوی بنگ و افیون میداد
زنهای باردار
نوزادهای بی سر زائیدند
و گاهواره ها از شرم
به گورها پناه آوردند


چه روزگار تلخ و سیاهی
نان ، نیروی شگفت رسالت را
مغلوب کرده بود
پیغمبران گرسنه و مفلوک
از وعده  گاههای الهی گریختند
و بره های گمشدهء عیسی
دیگر صدای هی هی چوپانی را
در بهت دشتها نشنیدند

در دیدگان آینه ها گوئی
حرکات و رنگها و تصاویر
وارونه منعکس میگشت
و بر فراز سر دلقکان پست
و چهرهء وقیح فواحش
یک هالهء مقدس نورانی
مانند چتر مشتعلی میسوخت


مرداب های الکل
با آن بخارهای گس مسموم
انبوه بی تحرک روشنفکران را
به ژرفای خویش کشیدند
و موشهای موذی
اوراق زرنگار کتب را
در گنجه های کهنه جویدند
خورشید مرده بود
خورشید مرده بود ، و فردا
در ذهن کودکان
مفهوم گنگ گمشده ای داشت

آنها غرابت این لفظ کهنه را
در مشق های خود
بالکهء درشت سیاهی
تصویر مینمودند

مردم ،
گروه ساقط مردم
دلمرده و تکیده و مبهوت
در زیر بار شوم جسدهاشان
از غربتی به غربت دیگر میرفتند
و میل دردناک جنایت
در دستهایشان متورم میشد

گاهی جرقه ای ، جرقهء ناچیزی
این اجتماع ساکت بیجان را
یکباره از درون متلاشی میکرد
آنها به هم هجوم میآوردند
مردان گلوی یکدیگر را
با کارد میدریدند
و در میان بستری از خون
با دختران نابالغ
همخوابه میشدند

پیوسته در مراسم اعدام
وقتی طناب دار
چشمان پر تشنج محکومی را
از کاسه با فشار به بیرون  میریخت
آنها به خود میرفتند
و از تصور شهوتناکی
اعصاب پیر و خسته شان تیر میکشید
اما همیشه در حواشی میدان ها
این جانبان کوچک را میدیدی
که ایستاده اند
و خیره گشته اند
به ریزش مداوم فواره های آب



شاید هنوز هم
در پشت چشم های له شده ، در عمق انجماد
یک چیز نیم زندهء مغشوش
بر جای مانده بود
که در تلاش بی رمقش میخواست
ایمان بیاورد به پاکی آواز آبها


شاید ، ولی چه خالی بی پایانی
خورشید مرده بود
و هیچکس نمیدانست
که نام آن کبوتر غمگین
کز قلبها گریخته ، ایمانست


آه ، ای صدای زندانی
آیا شکوه یأس تو هرگز
از هیچ سوی این شب منفور
نقیبی بسوی نور نخواهد زد؟
آه ، ای صدای زندانی
ای آخرین صدای صداها...

فروغ فرخزاد

ه‍.ش. ۱۳۹۱ تیر ۷, چهارشنبه

تحریم نفتی یعنی تنگتر شدن قلاده روسی , حلال شدن طعام چینی و افغانیزه کردن ایران


باید بسیار خام اندیش بود که گمان کنیم اتاق فکر نظام ولایت هنوز برای شرایط بعد از تحریم نفتی برنامه ریزی نکرده است. همه چیز گواهی می دهد که محاسبات انجام شده و باید منتظر تحولاتی بس عظیم باشیم. همسایه شمالی برای استبداد دینی و فقهای حاکم  نعمت بزرگی ست که امکان بقایشان را نسبت به سوریه بسیار بیشتر مینماید. برای روحانیون و اوباش حاکم چه تفاوتی دارد که این « بقای بیشتر» به قیمت تنگتر شدن قلاده روسی دور گردن ایشان و تبدیل ایران به افغانستان اشغالی دوم باشد.این اسلام آمریکائی بود که از ابتدا مورد ملامت بود نه روسی!.

چه تفاوت دارد که  که بجای برنج و خورشت و نان ایرانی مردم «حق نشناس و ناسپاس» ایران که در طول این  سی و چند سال هیچگاه قدر و ارزش «برکات حکومت روحانیون» راندانستند کمی با مزه طعام چینی نیز آشنا شوند. در هنگام اجرای طرح نفت در برابر غذا,حلال کردن طعام چینی در مقابل نفت فقط به یک اشاره ولایت فقیه و تائید چند مرجع حلقه بگوش کار دشواری به نظر نمیرسد.

از آن سو عالیجناب پوتین مفتخر میگردد علاوه بر دریای مازندران, خلیج فارس را نیز زیر نگین خود در آورد و به نفت  رایگان جنوب دسترسی یافته و به رویای دیرین و تاریخی روسها جامعه عمل بپوشاند و در ضمن از زیر بار سنگین فرو پاشی تاریخی شوروی رها شده وفرصتی فراهم آورد تا ملت روسیه آن  خفت را بفراموشی بسپارند. برای چینهای زرنگ هم چه نعمتی بالاتر از این که طعام خاص خود را ( احتمالا پودرو سوپ مار و سوسک سرخ کرده) با بشکه های نفتی ارزان قیمت  ایران تعویض کنند؟

اینبار دیگر ما تاریخ خود تکرار نمیکنیم بعد از 30 سال حاکمیت روحانیون,  به افغانستان اشغال شده برمیگردیم . دور نیست زمانی که مستشاران چکمه پوش روسی در خیابانهای تهران قدم بزنند . این ها رویا نیست خوابی ست که برایمان دیده اند.
 تهاجمات اخیرشان به مردم یعنوان مانور فرهنگی سپاه ,تغییر چهره شهر تهران,پیش کشیدن بحث های حاشیه ای همچون کروات وطرحهای تابستانی... چیزی جز تدارک حکومت نظامی اعلام نشده پیش از آغاز تحریم و در خفا نیست. اتاق فکر نظام بخوبی میداند بعد از تحریم نفت چه خواهد شد, تهدید بزرگ ایشان دیگر حمله دشمن خارجی نیست , بزرگترین تهدید  شورش مردم گرسنه در سطح شهر ها ست که باید سرکوب شود . باید تا دیر نشده بخود ائیم و فداکارانه متحد شویم. بنظر میرسد ولی فقیه فشار قلاده روسی دور گردن نظام  را به خوردن جام زهر ترجیح میدهد(خوردن جام زهر در شرایط سخت شهامت میخواهد وکارهر کس نیست). امیدی به اصلاح نیست. کجاست احمد شاه مسعود؟

منظور از این نوشته فقط تلنگری ست برای بیدار شدن. هرچقدر مایلید جدی بگیرید

بولتن مصور و عبرت آموز تاریخ جهت استفاده سران رژیم

فرزندان و بازماندگان سران آلمان نازی سخن می گویند

 

 نشریه "سان" در گزارشی به فیلم مستند "کودکان هیلتر" پرداخته است که به احساس فرزندان و بازماندگان سران آلمان نازی نسبت به پدرانشان پرداخته است، این مقاله را از نظر می گذرانید.
 آنها بچه های سر در گم ، فرزندان از آلمان نازی هستند، فرزندان و بازماندگان وحشیانه ترین هیولای تاریخ، آنها برای اولین بار ، آمده اند تا کنار هم جمع شوند و احساس خود را نسبت به بستگان خود که مسئول بدترین جنایات تاریخ هستند بازگو کنند فیلم مستند "کودکان هیتلر" با این هدف به سراغ بازماندگان و فرزندان سران رایش سوم رفته است، آنها مثل هرکسی، صحبت می کنند، حرف می زنند و غذا می خورند، اما گاهی احساس می کنید که آنها تحت تاثیر شیطان قرار گرفته اند
شرکت کنندگان در این فیلم مستند عباراتند از "بتینا گورینگ" ، 53 ساله برادر زاده هرمان گورینگ، فرمانده نیروی هوایی آلمان نازی و دست راست هیلتر؛ "مانیکا هرتویگ"، 65 ساله و دختر فرمانده اردوگاه مرگ نازی ها موسوم به "امون گوته"، پدر او همان شخصیتی است که در فیلم فهرست شیندلر، بعد از بیدار شدن از خواب صبحگاهی روی بالکن می رود و به عنوان تفریح، چند نفر از زندانیان را با تک تیراندازی از پای درمی آورد
مانیکا از احساسش به پدری می گوید که اهل ورزش های سخت و بسیار خانواده دوست بود که برخلاف قربانیانش که با مرگ دردناک می مردند، پدرش با مرگی آسان از دنیا رفت
 فرانک نیکلاس، هفتاد ساله فرزند هانس فرانک، فرماندار نظامی لهستان منصوب هیتلر در دوره جنگ جهانی دوم است که یکی از مسئولان برنامه "راه حل نهایی" برای محو یهودیان و نژادهای پست در دوره نازی ها است.پدر فرانک توسط متفقین بعد از پایان جنگ جهانی دوم به دار آویخته شد،
فرانک می گوید پدرش بخاطر تعصب و حماقت آدولف هیتلر کشته شد
آدولف هیتلر، بنیانگذار آلمان نازی خود فرزندی نداشت و در اوریل 1945 و درست چند ساعت قبل از فتح برلین توسط روسها به همراه همسرش، اوا بروان خودکشی کرد، هیتلر معتقد بود یک امپراطوری هزارساله را بنیان نهاده است
کودکان و فرزندان سران آلمان نازی به یاد می آورند که به همراه پدران خود در "برچسگادن" ( مقر مخصوص هیتلر" به دیدن هیتلر می رفتند و او انها را نوازش می کرد و به آنها هدیه می داد
انها هم اینک احساسی متضاد از درد، سردرگمی، عشق و پشیمانی دارند-
فرانک نیکلاس می گوید همیشه پیشنهاد نئونازی ها برای ترتیب دادن مراسم یادبودی برای پدرش را رد کرده است و اضافه می کند که هیچ گاه نمی تواند از شر خاطرات بد پدرش رها شود و همیشه دچار یک "شرم عمیق" است
بنیتا گورینگ در حال حاضر در سانتافه در نیومکزیکو زندگی می کند، او اکنون به شیوه سنتی و طب گیاهی زندگی می کند و این لایف استیل را تبلیغ می کند، او از اینکه شبیه پدرش باشد، شرمسار است، پدر بنیتا(برادر گورینگ) خلبان نیروی هوایی آلمان نازی(لوفت وافه) بود که به نظر بنیتا، پدرش به اندازه عمویش بدنام نیست
پدر بنیتا(هاینس گورینگ) بعد از جنگ توسط نیروهای شوروی به اسارت گرفته شد و در سال 1952 به آلمان بازگشت، اما هرمان گورینگ به همراه یازده نفر از سران حزب نازی در سال 1946 به اعدام محکوم شدند، البته گورینگ قبل از اجرای حکم اعدام با یک آدامس زهرآلود خودکشی کرد
  پدر بنیتا در سال 1981 درگذشت اما همیشه از برادر بدنام خود، احساس شرم می کرد
دشواری و تناقض دیگر این فرزندان و بازماندگان نازی ها این است که آنها هم فکر می کنند میراث دار تاریخ و نسل قهرمانان آلمان هستند و از طرف دیگر نوادگان جنایتکاران تاریخ
مانیکا هرتویگ البته معتقد است نباید هر دروغ هیجان انگیزی را به پدرش و سایر سران نازی نسبت داد
  او می گوید پدرش بعد از پایان جنگ و سقوط رایش سوم، عمیقا عوض شده بود و دیگر عقاید سابق را نداشت 
کاترین هیملر،43 ساله بزرگترین نوه هاینریش هیلمر، فرمانده اس اس  آلمان نازی است که امروز همسر یک یهودی اسرائیلی شده است، او می گوید اکنون ترجیح می دهد با نام مستعار زندگی کند ولی هربار که در تلویزیون، نام هولوکاست را می شنود بارها گریه می کند، چون در این فیلم ها و برنامه ها، بارها و بارها نام "هیملر" تکرار شده است
کاترین می گوید: هیملر قاتل بزرگ دوران مدرن بود اما این به من ربطی ندارد
مهمان دیگر این برنامه پروفسور ریکاردو آیشمن،55 ساله ، فرزند آدولف آیشمن است که استاد باستان شناسی است، پدرش آدولف آیشمن به عنوان مسئول اصلی انتقال و کشتار یهودیان در دوره نازی ها شناخته می شود ، آیشمن در سال 1962 توسط اسرائیلی ها در حالی که با اسم و هویت جعلی در آرژانتین زندگی می کرد، مخفیانه دستگیر شد و در اسرائیل محاکمه و به اعدام محکوم شد
ریکاردو آیشمن می گوید:من تمایلی به بیان سابقه خانوادگی ام ندارم، من خوشحالم که لازم نیست با پدرم زندگی کنم

ه‍.ش. ۱۳۹۱ تیر ۵, دوشنبه

واکنش مدنی و اعتراضی به گرانی، از همان جایی سربرمی‌کشد که کلیدواژه‌ی جنبش سبز است: شبکه‌های اجتماعی


درست زمانی که برخی روشنفکران و فعالان سیاسی از پایان یافتن «جنبش سبز» یا فقدان چیزی به‌نام «جنبش اجتماعی» در ایران امروز سخن می‌گویند، ‌زیر پوست جامعه مدنی ایران، اعتراض مردمان تغییرخواه به شکلی جدید و متفاوت، و البته درون‌زا خودنمایی می‌کند.پیشنهاد واکنش مدنی و اعتراضی به «گرانی»، از همان جایی سربرمی‌کشد که کلیدواژه‌ی حیاتی جنبش سبز است: «شبکه‌های اجتماعی»ا
.
درحالی‌که برخی منتقدان جنبش سبز، می‌کوشند الگوهای ذهنی خود را بر وضع اجتماعی ایران سوار کنند، واقعیت جنبش اجتماعی جدید ایران امروز را نادیده بگیرند، خارج از متن جامعه‌ی ایران، بلوک‌های سیاسی خلق و آلترناتیوسازی کنند، مدل‌های سازماندهی قدیمی ـ ویژه‌ی جنبش‌های اجتماعی کلاسیک ـ را برای جنبش سبز طراحی نمایند، مفهوم «شبکه‌های اجتماعی» را به مقوله‌‌ای ژله‌ای و بی‌صاحب و بی‌حاصل و انتزاعی و لوکس و مجازی فروکاهند، متکثر بودن مناسبات کنشگران در جنبش سبز را نقد و نفی کنند، و به‌فکر تعمیم «دستوری» و «از بالا»ی جنبش سبز به بخش‌های محروم و لایه‌های نابرخوردار جامعه بیافتند، «شبکه‌های اجتماعی» حقیقی و عینی در درون ایران خود پیش‌قدم کنش اعتراضی جدید شده‌اند
.
نکته‌ی قابل توجه در پیشنهاد اخیر، نسبت وثیق آن با واقعیت‌های جامعه‌ی ایران است: به موضوعی بس ملموس و عینی (گرانی) توجه دارد؛ کنش خود را «عقلانی» و با برآورد «هزینه ـ فایده» پیشنهاد می‌کند؛ و به فکر همراهی هرچه بیشتر و گسترده‌تر شهروندان (لایه‌های اجتماعی گوناگون) است. و از همین‌روست که با وجود سکوت شخصیت‌های حقیقی و حقوقی سیاسی، به‌شکلی تصاعدی با اقبال ایرانیان مواجه می‌شود.
به شکل معناداری، مشخص نیست که این پیشنهاد دقیقا از کجا متولد شده و با چه مکانیسمی خلق شده؛ اما آنچه مهم است این‌که از درون روابط توأم با اعتماد و همفکری و انگیزه‌ی مشترک معترضان به وضع موجود و برای «تغییر» خلق شده است؛ مناسباتی که مفهوم شبکه‌های اجتماعی را بازخوانی می‌کنند و به ذهن متبادر
.
«نق‌زنندگان گوشه‌گیر» یا «مأیوس‌شدگان از امکان تغییر» یا «منکوب شدگان از سرکوب» یا «تحول‌خواهان یک‌شبه» ممکن است در نتیجه‌/نتایج این کنش، بار دیگر قلم‌فرسایی کنند؛ اما چه کسی گمان می‌برد که طراحان این پیشنهاد ـ و نیز خیل تصاعدی همدلان و همراهان و مبلغان پیشنهاد ـ دل‌خوش به اثرگذاری سریع این اعتراض بر ساختارهای نظام اقتدارگرا (و حتی رفتار اقتصادی حاکمیت) بوده‌اند؟ پاسخ البته منفی است؛ آن‌چه بس راهبردی و معنادار و ستایش‌برانگیز است، خیزش جدید و تلاش مجدد شهروندان زیر ستم و سرکوب و خشونت حاکمیت، و در کشاکش با درد و رنج ناشی از گرانی و بحران‌های اقتصادی، برای هم‌یابی، اعتراض بی‌خشونت، تمرین مقاومت مدنی، و امیدبخشی و شورانگیزی عاقلانه و واقع‌بینانه در جامعه‌ است
.
نتیجه‌ی راهبردی اقدام مزبور قابل صرف‌نظر کردن نیست. معترضان (ناراضیان اقتصادی و مخالفان سیاسی) در شکلی جدید از کنش انتقادی به وضع مستقر، کوشیده‌اند راهکاری جدید بیابند و «خود» را بیازمایند. طراحان و همگامان پیشنهاد، این امکان را خواهند داشت که با لحاظ کردن بازخورد(فیدبک)های اقدام، آن را در سطوحی دیگر بسط دهند یا عمق بخشند؛ و از این فراتر، در همیابی با دیگر شهروندان (خویشان، دوستان، هم‌کاران، هم‌محله‌ای‌ها، هم‌مدرسه‌ای‌ها، هم‌دانشگاهیان، هم‌قوم‌ها و ...) شبکه‌ای از روابط توام با انگیزه‌ی اقدام مشترک، اعتماد، و شور و نشاط و امید، در کنار خواست تغییر وضع موجود، سامان دهند. و این دقیقا همان چیزی را خلق می‌کند که ذیل مفهوم «شبکه‌های اجتماعی» میرحسین موسوی بر آن انگشت تاکید گذاشت. مقوله‌ای که متاسفانه برخی منتقدان و مخالفان جنبش سبز، یا برخی همراهان، در مقام نقد یا به‌کارگیری، آن را به کارویژه‌های شبکه‌های اجتماعی مجازی، تقلیل دادند

نوشته مرتضی کاظمیان - متن کامل نوشته را در اینجا بیابید


ه‍.ش. ۱۳۹۱ تیر ۲, جمعه

پس کی به دریا میرسیم؟... گرامی باد زاد روز صمد بهرنگی

برای نسلی که با قصه های صمد بزرگ شده, راز قصه های صمد در اینه که بدون اینکه  بفهمی در ضمیر ناخوداگاهت چنان اثری باقی میذاره, که تا آخر عمر از خودت میپرسی:ا
 نکنه هنوز به دریا نرسیدی و داری در باتلاق زندگی میکنی؟

ه‍.ش. ۱۳۹۱ تیر ۱, پنجشنبه

فراخوانی از سوی مردم, فریاد اعتراضی از دل جامعه و پیامک هائی که در سطح شهرها در میان مردم در حال گسترش است

هموطن همراه شو , بپا خیز!:فراخوان مردمی, سه روز تحریم نان و شیر در اعتراض به گرانی:ا

عده ای از مادران ایرانی در پی افزایش قیمت شیر و نان طی حرکتی که از بطن جامعه است و هیچ گروه سیاسی در آن دخالتی نداشته خواهان تحریم 3 روزِ خرید شیر و نان شده اند و از همه مردم ایران خواسته اند به این موج متصل شوند. متن تحریم این مادران در دیگر سایت های اجتماعی بسرعت در گردش است:ا

شنبه، یکشنبه، دوشنبه در اعتراض به گرانی و تورم نان و شیر خریداری نمی کنیم. فقط سه روز با هم متحد باشیم. برای کمک به هموطنان کم درآمد و آسیب پذیرمان .ا

  لطفا اطلاع رسانی کن هموطن
  

ه‍.ش. ۱۳۹۱ خرداد ۲۴, چهارشنبه

بیست و پنجم خرداد: مردم حق داشتند به چنین اپوزیسیونی اعتماد نکنند


بعد از حماسه 25 بهمن 89 و حصر رهبران سبز, رفته رفته مردم ایران نه تنها نشان های لیاقت و شجاعت و غیرت و تمدن که پیش از این در راهپیمائی های مختلف از 25 خرداد 88  تا قدس و عاشورا و..به سینه آویزان کرده بودند از دست دادند, بلکه متهم شدند که برازنده صفاتی  از قبیل بی غیرت و بزدل و خودخواه ومنفعت طلب و توسری خور, استبداد زده ,بی فرهنگ...و بسیاری صفات ناپسند وحتی فحش های رکیک دیگر نیز هستند.
 بخش مهمی از اپوزیسیون مدعی و روشنفکران خارج نشین که از همان روز 25 خرداد بشدت غافلگیر شده بودند, بعد از مشاهده تداوم راهپیمائی ها, شروع به «استاندارد» کردن یا  تئوریزه کردن جنبش سبز در قالب های ذهنی خود کردند. نقد های بیرحمانه رهبران سبز توسط این جماعت,بدون توجه به شرایط و محدودیتها,  در مورد «کند کردن» حرکت توفنده جنبش, آرزوی بازگشت به «دوران طلائی امام» و «بازگشت به قانون اساسی», هنوز هم در فضای مجازی قابل مشاهده است. 

گاهی براستی تحت تاثیر قرار میگرفتیم و باورمان میشد که اگر این جماعت رهبری جنبش را در دست داشتند چه ها که نمیکردند! تا این که روز موعود رسید. رهبران سبز  با پیوند زدن جنبش سبز ایران به انقلابهای عرب و مبارزه آشکار بر علیه دیکتاتور, با فراخوان 25 بهمن  به اسارت گرفته شدند , مانع برداشته شده وراه برای شکوفائی این استعدادهای درخشان  کاملا هموارشده بود. جنبش در اوج قدرت و توانائی از فردای 25 بهمن 89 تحویل ایشان شد. در سومین سالگرد 25 خرداد فرصت مناسبی است تا به یک جمعبندی در مورد دستاوردهای اپوزیسیون بعد از رهبران سبز بنشینیم:

1- شورای هماهنگی راه سبزامید:
شورای هماهنگی راه سبز امید با حضور مشاوران ارشد میرحسین و شیخ کروبی از فردای 25 بهمن پا به عرصه رهبری جنبش گذاشت. چنین مطرح شد که اقایان مجتبی واحدی و اردشیر امیر ارجمند در واقع برگزیدگان رهبران جنبش برای هدایت جنبش در چنین روزهای بحرانی.هستند. بی تردید واکنشها از سوی مردم در ابتدا مثبت و از روی اعتماد بود.  فرصت مناسبی بود که بابکارگیری کمی تدبیر و خرد و دعوت از خوشنامان اپوزسیون در خارج از کشور از هر فکر و سلیقه , سنگ بنای  شورای رهبری و ملی ایرانیان با حضور نمایندگان اقوام و احزاب شکل گیرد و بدون موانع و محدودیتهائی که رهبران سبز در داخل ایران با آن روبرو بودند جهش بزرگی در هدایت و راهبری جنبش پدیدار گردد. اما دریغ ... دریغ از سرسوزنی عقل و تدبیر. دریغ از یک جو از خود گذشتگی . صد افسوس... از اینهمه انحصارطلبی و خودبزرگ بینی... حاصل کار شورای هماهنگی راه سبز امید چه بود؟ کاشتن تخم اختلاف و نفاق و بدبینی در جنبش, فرستادن هزاران تن از فعالترین جوانان جنبش به اسارتگاه های رژیم با فراخوانهای توخالی و غیرمسئولانه تحت عنوان سه شنبه های اعتراض که خود تبدیل به یکی از مهمترین عوامل رکود جنبش گردید. جنبش هرگز نتوانست بعد  از این فراخوانها دوباره قد علم نماید. تقلیل و خوار کردن جنبش با پرپائی راهپیمائی های سکوت. از بین بردن اعتماد بنفس و امید در مردم. و این آخری توهین آشکار به جنبش با فراخوان قدم زدن در پارک. در خوشبینانه ترین حالت باید گفت  مردم با مشتی موجود فناتیک و بی مصرف  طرفند

2- اصلاح طلبهای حکومتی:
این جماعت که اصلا اپوزیسیون محسوب نمی شوند. خودشان هم بارها و بارها فرموده اند که هدفشان حفظ نظام ولایت فقیه و حکومت دینی است. میخواهند کمی فشار را از روی مردم بردارند تا ناگهان مثل دیگ زود پزی که سوپاپش از کار افتاده  با انفجار خود باعث مخدوش شدن چهره  اسلام ومکدر شدن خاطر ولی امر مسلمین جهان نشوند

3- اپوزسیون سی و چند ساله:
از اینان که هر چه بگوئیم زیاد گفته ایم. بگذار در پشت صدا و سیمای  و تریبونهای خود 60 سال دیگر نیز اپوزیسیون باقی بمانند. 

4- شاهزاده رضا پهلوی:
بنظر میرسد جناب رضا پهلوی این سلطنت طلب دمکرات, بعنوان بخشی از اپوزیسیون خارج کشور از دیگران معقول تر عمل میکند. از اتحاد اپوزیسیون گفتگو میکند, به لاهه میرود , در حد توان اقدامات عملی و قانونی بر علیه رژیم انجام میدهد, سنجیده سخن میگوید طوری که به دل میشنید!. به رای مردم معتقد است و مدعی ست به  ارای مردم هرچه باشد احترام خواهد گذاشت. اما سوالی که ذهن مرا آسوده نمیگذاردو مانع اعتمادم به ایشان میگردد این است که :
فرض کنیم به رای مردم کاملا احترام گذاشتیم. در فضائی دموکراتیک و با رعایت تمام استانداردهای پذیرفته شده بین المللی رای گیری کردیم و مردم بدلیل  نادانی یا فراموشی تاریخی رای دادند که ما (یا شما) میتوانیم مادام العمر و نسل اندر نسل بر گرده شان سوار شویم و سواری بگیریم. فرض کنیم مردم در آزادی کامل فقط بدلیل نادانی بپذیرند که انسانهائی با امتیازات وِیژه وجود دارند که از بقیه برترند و باید به آنها بیشتر رسیدگی کرد. ایا وظیفه ما بعنوان روشنفکران جامعه این نیست که اساسا درمورد خطرات چنین گزینه هائی  از ابتدا به مردم هشدار دهیم. ایا اگر مردم با رای و انتخاب خود به ما سواری دهند  ما کاملا بی تقصیریم و مشکلی متوجه ما نیست؟ آیا میتوان به چنین افرادی با چنین طرزفکری اعتماد کرد؟

5- چپ ها و حامیان پرولتاریا:
از امثال اشرف دهقان که هنوز نگران «امپریالیسم امریکا و سگهای زنجیری اش» است بگذریم وبه چپ های مدرن و امروزی تر برسیم . باید پرسید ایا جنبش چپ ایران با قریب  صد سال سابقه مبارزه و داشتن پشتوانه در میان اقوام ایران مثل کردها(احزاب کرد) و اذربایجان و ترکمن صحرا و...(این مدعیان راه کارگر) نمی باید امروز پایه گذار یک جبهه متحد برای آزادی ایران باشند؟
جنبش چپ ایران که تجربه موفق ترین نوع سازماندهی و تشکیلات را در سخترین شرایط , درکوله بار مبارزات خود دارد,کی و کجا و چگونه  میخواهد تجربه و آزموده های خود را در اختیار مردم قرار دهد؟ 
کجا هستند آن «فدائیان خلق» که بخاطر پخش چند اعلامیه در میان مردم از جان خود میگذشتند؟ کجا رفتند آن «آفتابکاران» سختکوش و فداکار با آن تشکیلات و سازماندهی آهنین؟چپ های ایران انگار بعد از ضربات دهه 60 دیگر اراده ای برای بپا خواستن ندارند. چپ های ایران در این سه سال که از آغاز جنبش سبز میگذرد حقیقتا کجا بودند و چه میکردند؟

6- روشنفکران افسرده حال:
بعد از رکود جنبش سبز بدلیل نبود رهبری قابل اعتماد زمینه مساعد شد برای رشد قارچ گونه انواع و اقسام روشنفکران افسرده حالی که بخوبی قادر بودند دلایل رکود جنبش را از دل تاریخ و فرهنگ ایران زمین بیرون بکشند  معلوم کنند که تاریخ و فرهنگ ما چیزی نیست بجز پلشتی و تباهی و مردمی که هیچ خوبی در وجودشان نمی توان یافت, همین حکومت هم بسرشان زیاد است. فهمیدیم که کلیه شاعران ما از مولانا گرفته تا حافظ و سعدی چیزی بجز «شاهد بازی» و مست و لول درمیخانه ها گشتن در چنته نداشته اند. که در منشور کوروش و گذشته ایران اگر هم چیزی برای افتخار بتوان کشف کرد دورتر از آن هست که تاثیری برحال ما داشته باشند. معلوم شد که حتی نژاد ما همان چیزی نیست که گمان میکردیم. بی تفاوتی و بی غیرتی و عافیت اندیشی وجه غالب خصوصیات ماست. ما مردمی هستیم مطلق گرا. مذهب و خرافات از ابتدا در خونمان بوده است. با همه  اشغال گران بموقع خود کنار آمده و در خدمتشان قرار گرفته ایم(قبلا به همین موضوع افتخار میکردیم تحت عنوان اینکه اشغالگران در فرهنگ ایرانیان حل میشدند) برای عربها دستور زبان نوشته ایم . به مغولها خوشخدمتی کرده ایم و...بدین ترتیب مردمی که در میانه میدان تنها به حال خود واگذاشته شدند ,از درون نیز با تحقیر روشنفکران خودشان روبرو گشتند. براستی این مردم برای چه ارزش والائی باید سرنوشت خود را در دست میگرفتند به خیابان میامدند و کشته میشدند, اگر لیاقتشان چیزی بیشتر از این نبود؟

نتیجه:
 نتیجه همین است که مردم ما با وجود چنین اپوزیسیونی و چنین روشنفکرانی بسیار باشعور و عاقل بودند که با طناب پوسیده ایشان به ته چاه سقوط نکردند و برای فرارسیدن فرصت مناسب صبر پیشه کردند. واقعا اینهمه پختگی سیاسی و شناختی که مردم از میزان قابلیتها و توانمندی اپوزیسیون از خود نشان دادند جای شگفتی دارد و حاصل سی و چند سال دست و پنجه نرم کردن با حکومت فقها و درس آموختن از تاریخ وبیاد آوردن کلاه گشادی ست که توسط اپوزسیون و روشنفکران در زمان انقلاب 57 بر سرشان رفت.
ما بسرزمین خود به مردم خود به فرهنگ و تاریخ خود عشق میورزیم, جنبش سبز ما حاصل همه زیبائی های تاریخ و فرهنگ ماست. جنبش سبز گرچه در خیابان ها نیست زنده خواهد ماند تا هنگامی که در ذهن ما زنده  است. مسلما چنین مردمی رهبران آینده را در درون خانه هایشان در خاک سرزمینشان پرورش خواهند داد.  رهبرانی از جنس  اسیرانشان در زندانها همچون نسرین  و نرگس و بهاره,مجید و منصور. مردان و شیرزنانی از جنس تاریخشان, همچون ندا و سهراب و فرزاد , رهبرانی مدرن,فداکار وبا سواد. سبزجامگانی عاشق سرزمینشان سرانجام به این حکومت دینی و تباهی پایان خواهند داد

ه‍.ش. ۱۳۹۱ خرداد ۲۲, دوشنبه

بیست وپنجم خرداد: هویت انقلابی با روکش اصلاحگری

جمله معروف «من یک اصول گرای اصلاح طلب هستم» معرف هویت متفاوت میرحسین موسوی در بازی انتخابات بود. متفاوت نسبت به اصلاح طلبان نابی که بعد ازانصراف سید محمد خاتمی نهایتا میان دو شاخه میر و شیخ حلقه زدند. بازی انتخابات با شروع مناظره ها چنان به جامعه زنده,نگران آینده و مترصد فرصت, گرما بخشید, که «جماعت میلیونی خاموش» این اتشفشان نهفته در بستر اقیانوس را نیز بوجد در آورد. آتشفشان دهان گشود, اژدهای انقلاب بار دیگر دیگر بیدار شده بود.

جامعه چنان پر تلاطم و پر تب و تاب بود که احمد زید ابادی یکی از تحلیلگران و حامیان سرشناس کمپین مهدی کروبی در واپسین روزهای انتخابات به شیخ نصیحت کرد که با توجه اینکه شکست کاندیدای اصولگرایان یعنی محمود احمدی نژاد امری مسلم و پیروزی میرحسین موسوی قطعی بنظر میرسد,  صلاح کار در این است که وی به میرحسین نیزبپردازد, شاید بتوان بازی انتخابات را بدور دوم کشید. که البته منظور ایشان رقابت میان شیخ و میرحسین در دور دوم بود. نوک تیز پیکان حمله به میرحسین, طبق پیشنهاد احمد زید آبادی دست گذاشتن بر «نقطه ضعف» یا بهتر بگوئیم «نقطه ابهام» میرحسین یعنی درآمیختن واژه های ظاهرا متناقض «اصول گرا و اصلاح طلب» با هم بود. پاسخ میرحسین به چنین چالشی در مناظره با شیخ چنین بود: این یعنی اصلاح طلبی که برای منحرف نشدن از مسیر هردم به «اصول اولیه انقلاب» باز میگردد و پایبند است.

بیگمان خود میرحسین هم در آنزمان پیشبینی نمیکرد که این بازگشت به «اصول انقلاب» چه پیامدهای شگفت انگیزی میتواند در پی داشته باشد و چگونه بجای نشستن بر صندلی ریاست جمهوری نظام ولایت فقیه, به رهبری جریان انقلاب برگزیده میشود و برای اولین بار «جماعت خاموش» این نام مستعار «جامعه انقلابی تحول خواه» صاحب رهبر شده و به خروش درمیاید.
جماعت خاموش این حاملان پیام انقلاب و دگرگونی های اساسی, این اژدهای بی سر خفته در بستر پر جنب و جوش جامعه تب زده ایران. این جماعتی که درصدی از نسل پیشین ایشان یا در خاوران خفته اند یا در دهه شصت به دار اویخته شدند یا از وطن گریخته اند, برای اولین بار در انتخابات دوم خرداد هفتاد و شش پا به عرصه مجادلات سیاسی حاکمان گذاشت. خیل عظیم ومیلیونی جماعتی که «نه به کلیت حکومت اسلامی» را با ترفند رای به خاتمی فریاد کرد. مشارکت در صندوق های رای با خواست تغییرات بنیادی پوسته ای بود برای پنهان سازی و ایجاد مصونیت نیروی انقلابی. پارادوکس رویکرد و مطالبات  انقلابی با روکش اصلاحگری! راه اجتناب ناپذیر انقلاب,اقتضای زمان بود.

برخلاف نظریات ساموئل هانتینگتون اینبار این راه انقلاب بود که بسیار پیچیده و دشوارتر از اصلاحگری می نمود.این انقلابیون بودند که میبایست از یک سو با نظام توتالیتر حاکم دربیافتند و از سوی دیگر با چراغ خاموش وارد عرصه مجادلات پیچیده سیاسی قانونی شده و با استفاده از ظرفیت های اصلاح گری حکومتی, به ترک خوردن و فروپاشیدن پایه های نظام تا حد امکان یاری رسانند(آرزوی تغییرات بنیادی از راه اصلاحات اساسی عمیق) . دستاوردهای انقلابیون در دوره اصلاحات بیشمار بود. ضربه به بخشی از سیستم امنیتی رژیم در بالاترین رده ها بدنبال قتلهای زنجیره ای, افشای ماهیت رژیم در نزد عامه مردم. فروریختن شبهه مردمی بودن رژیم و نمایش حکومت بعنوان اقلیتی چند درصدی و مستبد دینی. گسترش فرهنگ جامعه مدنی و سکولاریسم, بالا بردن سطح مطالبات مردم, انتشار دهها و صدها نوشته در دکه روزنامه فروشیها با استفاده از تریبون اصلاح طلبان. برپائی تظاهرات خیابانی در هیجدهم تیر ...فقط گوشه ای از دستاوردهای جماعت خاموش بود.

اما در مقابل, اصلاح طلبان راه بسیار هموار و بی خطری پیشرو داشتند. دعوت به مشارکت در هر نمایش  متقلبانه ای بنام انتخابات و انداختن هر برگه باطله ای بنام برگه رای در صندوق, بنام دموکراسی واصلاحات و بکام دیکتاتور هم تاکتیک بود و هم استراتژی!.
در حالی که انقلابیون یا همان جماعت خاموش فقط خود را مجاز میدیدند در انتخابات قطبی شده همچون دوم خرداد,مجلس ششم و دور دوم ریاست جمهوری محمد خاتمی مشارکت ورزند تا هر کجا که می توانند«نه» را فریاد زنند, اصلاح طلبان راهی بجز مشارکت مادام العمر در هر نمایش بی معنای سیاسی حکومتی برای خود نمیشناختند.

روکش اصلاحطلبانه انقلابیون گرچه نوعی مصونیت سیاسی برای ایشان ایجاد کرده بود و از شدت ضربات وارده تا حدی میکاست . اما خطرات و زیانهائی نیز بهمراه داشت. انقلابیون هیچ امکانی نداشتند که قدرت مستقل خود را جدای از اصلاح طلبان برخ حاکمیت بکشند. بجز مواردی معدود همچون آرای علیرضا رجائی در مجلس ششم و تظاهرات هیجدهم تیر,همواره این اصلاح طلبان بودند که حضور بالای بیست میلیونی جماعت خاموش انقلابی پای صندوق های رای را به حساب خود مینوشتند. پوچی چنین ادعائی و وزن اجتماعی  اصلاحطلبان را میتوان در نتیجه انتخاباتی همچون مجلس هفتم, مجلس هشتم و این آخری یعنی مجلس نهم نشان داد. همان میدان هائی که بعلت تحریم نیروهای انقلابی, اصلاحطلبان از پشتوانه جماعت خاموش محروم بودند.
روکش اصلاحطلبی تنها مورد ابهام نیست. مترادف دانستن «مبارزه بی خشونت» با «اصلاحطلبی» دروغ شاخدار دیگری ست که بخورد مردم داده اند. ما همگی خواهان مبارزه بی خشونت تا سرنگونی نظام توتالیتر هستیم. گرچه این امری مقدس و مطلق نیست و همانند گزینه انقلاب تابعی است از امکانات و شرایط موجود و پارامترهای زیادی که همه انها در اختیار ما نیست و بخش مهمی از آن به رفتار و قابلیت های رژیم وابسته است.
 آیا با رژیم هائی همچون سوریه و کره شمالی میتوان از طریق مبارزه بی خشونت به نتیجه رسید؟ ایکاش اینگونه بود

جنبش سبز, نیروی انقلاب:
 در بخش قبل تلاش شد نشان داده شود که در ایران  سیاست ورزی در شرایط دشوار فقط  بعهده انقلابیون بوده و این انقلابیون بوده اند که از دوم خرداد هفتاد وشش تحت نام «جماعت خاموش» بار اصلی هدایت نیروهای  پیشرو جامعه را در پیچ و خم های سیاست بدوش کشیده اند, کشته ها و اسیر داده اند, درانتخابات قطبی شده همچون دوم خرداد 76 و22  خرداد 88, بقصد روشن نگهداشتن و زمینه سازی جنبش ازادیخواهی مشارکت کرده اند و روز های حماسی عاشورای 88 و بیست وپنج  بهمن 89 , روز های بزرگ و خاص انقلابیون بوده. که میرحسین موسوی  رهبرانقلابیون و مطرود اصلاح طلبان است. این نوشته مدعی ست  که نه تنها نمی توان میان دو گرایش انقلابی و اصلاح طلبی نوسان کرد بلکه اساسا انقلابی بودن  یا اصلاح طلب بودن یک انتخاب نیست, ضرورتی ست که فقط میتوان در آن گام نهاد(همانگونه که میرحسین این اصول گرائی اصلاح طلب در حوزه «کلمه» درعمل در وادی انقلاب  گام نهاد). در مقابل انها اصلاطلبان به سرکردگی خاتمی  نه تنها برخلاف نظریه هانتینگتون هیچ نیازی به سیاست ورزی انچنان پیچیده ای نداشته اند که برعکس راه  ساده,هموار و «بیخطر» و همراه با مصونیت سیاسی در پیشروی انان قرار داشته و آن چیزی نیست جز:

 مشارکت در هر نمایشی که نامش را انتخابات گذاشته اند , پرکردن هر کاغذ باطله  که نام آن را برگه رای گذاشته اند, و انداختن ان برگه به هر سطل زباله ای که صندوق رای نامیده اند...انتخاب میان بدو بدتر سپس روانی و روانی تر و نهایتا زنجیری و زنجیری تر!,به هر قیمت و تحت هرشرایط  با هدف حفظ نظام و استبداد دینی حاکم. و دیگر هیچ!



این سی وچند سالی که از استقرار استبداد دینی میگذرد  چیزی جز تاریخ خونین انقلابیون و رنج و مرارتهای بیشمار آنان نیست.  رنجی تاریخی که ریشه در اعماق دارد. چه بسا شمشیرها که در غلاف ها ماندند و چه قلم ها که به خون آغشته شدند. سیامک ها و فرزادها رفتند و حسین رونقی ها آمدند, مردانی و زنانی که در خاوران همچو سرو ایستاده مردند ,گلسرخی ها رفتند و نرگسها و نسرین ها آمدند. پرنده ها رفتند و نقاش ها ماندند, «نقش پرواز» را هم باید بخاطر سپرد که نقاش نیز همچون پرنده رفتنی ست

مهم نیست که از کجا می آییم و میخواهیم به کدام سو برویم. سوسیالیست باشیم و دمکرات,جمهوری خواه باشیم یا مشروطه طلب , فارس باشی و در حسرت تاریخ,بهائی باشی و خون تو حلال, کرد باشی و برسردار, ترک باشی و با چشمانی اشک بار بر ساحل دریاچه,درحسرت زبان مادر, یا بلوچ باشی و گرسنه, مادر باشی و بر دل داغ فرزند داشته باشی یا کودک باشی که زیورالات دستان زیبای مادر دستبندی باشد از زنجیر, یا کارگری باشی با عرق جبین و شرمسار بر سفره بی نان ...

با نظم هوش ربایی، من/ آوازهای آدمیان را شنیده‌ام/
در گردش شبانی سنگینی،/ ز اندوه‌های من سنگین‌تر/ و آوازهای
آدمیان را یکسر/ من دارم از بر./
یکشب درون قایق دلتنگ/ خواندند آنچنان/ که من هنوز
هیبت دریا را/ در خواب می‌بینم

هرچه و هرکجا هستیم  باید بدانیم راه نجات  را باید از درون این سلطنت فرتوت ناقص الخلقه دینی بیابیم.
هرچند به اشتباه هرچند ناقص هرچند پر از تقلب و نیرنگ, چنین به نظر میرسد که 22 خرداد 88 آخرین مشارکت شگفت انگیز مردم در نظام اسلامی با گامهائی به وسعت ایران درپای صندوق های رای شکل گرفت و هرچند شمرده نشد مردی نقاش دربیست و پنجم خرداد 88  در صدر نشست و با رنگ سبز با قلم خود نقش جنبش انقلابی را از درون روکش ترک خورده اصلاح, بر میلیونها برگه کوچک رای کشید و این بود قصه آخرین تلاش ما درانتهای ریسمان پوسیده الهی در دستان فرتوت ولایت که ازهمان ابتدا چنگ زدن به چنین ریسمانی تاسف آورترین خطای تاریخی یک ملت بود (وَاعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللَّهِ جَمِيعاً وَلا تَفَرَّقُو (آل عمران/**103) همان ریسمان بود که آخرین پرده نمایشنامه مشترک مردم و حکومت فقها را به بالا کشیده بود,اینچنین به خون مردم رنگین شد و بر زمین افتاد, فریاد جمهوری ایرانی و مرگ بر اصل ولایت فقیه نمایش ماهیت واقعی جنبش انقلابی بود که نه در صحنه نمایش رو حوضی وسیاه بازی اصلاحطلبان حکومتی که درعرصه خیابان به اجرا گذاشته شد. پس مرد نقاش در سوی مردم ایستاد فرمان انقلاب را در 25 بهمن 89 صادر کرد و اسیر شد میرحسین هنوز رئیس جمهور ماست. رئیس جمهور جماعت خاموش انقلابی  که اینبار نه زیر سایه اصلاح طلبی که باید خطر کرده  سر از خاک بر آورد و با هویت مستقل و با نام و نشان اشکار, آزادی زندانیان, رئیس جمهور وسرزمینش را با شعار جمهوری ایرانی فریاد کند

در پر از كشمكش اين زندگي حادثه بار/ (گرچه گويند نه.) هركس تنها ست/
.... / صبح، وقتی که هوا روشن شد / هر کسی خواهد دانست و بجا خواهد آورد مرا /
که در این پهنه ور آب / به چه ره رقتم و از بهر چه ام بود عذاب

*همه قطعه شعرها از نیما یوشیج
** مرحوم ایت الله طالقانی خطبه های نماز جمعه خود را معمولا با این آیه آغاز میکرد